محلههای ما دیواری نداشتند،
فقط کوهها زیباییهای افراشتهیی بودند میان ما.
در فصلهای اندوه و شادی
ما کوهها را درمینوردیدیم،
تا تلخیِ قصههای قحطیِ مهربانی را از یاد بریم.
ما همسایههایی بودیم با نامهای گوناگون،
کوهها مرز نبودند،
کوهها درههایی بودند که ما را به خلوتی دیگر و به نجواهای جاریِ دیگرگونی فرامیخواندند.
چراغِ چلهگاهِ ناصر خسرو در پریان
همان ماهِ روشنِ شبهای یمگان بود.
در کوهستانها
فلک، سنگردی و ترانههای کوهیِ الیشنگ با نالههای نای نورستان
سمفونی بزرگِ همنوایی مینواختند
و ما به هر زبانی
سرودِ زنانِ عاشقی را میخواندیم:
په لویو غرو باندی راتاو شه توفانونه
ژلی وریژی
مزه درته شپه وکه پاته شه باران دی.*
*برگردان لندی:
در کوههای بلند توفانها آغاز شده اند
ژاله میبارد
مرو، شب را همینجا با من بمان که باران است!
■
عزیزالله ایما