شرقشناسان شناسنامهام را به استخوانهای پوسیدهٔ مردانی که در کشتزارانِ شمال نان از دهانِ دهگانان ربوده اند، میرسانند،
انگار نیاکانم اربابانِ مادرزادی بوده اند از مردهریگِ خونهای خشکیدهٔ شاهانِ شمشیرزن.
سحرگاهی که در خاموشیِ آتشکدههای هیربدانِ پنجهیر کنارِ رودی زاده شدم،
نخستین لالاییام موسیقیِ موجهای سرکشی بود که به رودخانهٔ بیآبی میرسید.
آنگاه که با گامهای کودکانه سرودِ چهارسالههای عاشق را در کوچههای بنبستِ شهرِ کهنه میخواندم،
مادرم میخندید.
من معنای میهن را نمیدانستم،
تمامِ طول و عرضِ سرزمینِ آشنایی که به خانهٔ پرهیاهوی بابایی میرسید
و باری برابرِ آن را با چهارچرخه سوی «سپاهیگمنام» پیموده بودم
– از «سهدکان» تا پلِلرزانک و اندرابی –
بسیار کوچکتر از وسعتِ دیدِ پدرکلانی بود که هنگامِ گشودنِ پنجرههای ناگشوده میگفت:
«زبانِ بازِ زخمهای جنگ لبانِ نشاط را میبندد.»
ما، اما در جنگهای بیپایان با آهنگِ گلولهها رقصیدیم و ترانههای شادِ رهایی سردادیم
به گمان آن که روزی به آزادی میرسیم.
حالا زیرِدرختانِ سوختهٔ هیمهٔ باغهای آتش
جشنِ جنونِ جلادهاست
و مؤمنانِ مویهگر از منارهها
عظمتِ کاذبی را پیوسته بانگ میزنند.
آزادی هنوز عصیانِ نابالغیست در آواهای گسسسته و گنگی که به هیچ آماجِ مُوَجهی نمیرسد،
وقتی در باتلاقها و جزیرههای جزمآرا
از گورهای پدرانِ تاریخِ طلایی و طلایههای تاریخی سخن میگوییم
و با نداهای بلندِ حسرتِ آبایی به جان هم میافتیم.
هنوز معنای میهن را نمیدانم
و هویتم هرگز به استخوانهای پوسیده در چهارسوی جهان نمیرسد.
■
عزیزالله ایما