مرگ آخرین اهریمن

مردان ذلیلِ با شمایلِ شبزده

از پیکرِ افتاده به خونِ ایستاده‌گان می‌ترسند،

مردان ذلیلِ با شمایلِ شبزده

از آوازهای عاشقانهٔ زنان می‌ترسند.

زیرِ سایه‌های سنگین شب،

در دلِ دهکده‌ها و کشتگاهان

در شهرها و دامنه‌های بلندِ کوهستان‌

همه از مرگِ آخرین اهریمنِ زمانه سخن می‌گویند،

اهریمنی که امیرالمؤمنینِ لشکرِ رجاله‌های رُعب و وحشت است.

امیرالمؤمنین مرده است

در ترنم زایندهٔ باران‌ها،

در زمزمهٔ آب‌های رو به مزرعه‌های خشکیده

در دل‌هایی که پیوسته برای آزادی می‌تپند،

 در ترانه‌هایی که امید می‌سرایند.

امیرالمؤمنین مرده است

با سیمای پنهان

زیرِ ردای فتواهای پوسیده.


عزیزالله ایما

سمفونیِ همنوایی

محله‌های ما دیواری نداشتند،

فقط کوه‌ها زیبایی‌های افراشته‌یی بودند میان ما.

در فصل‌های اندوه و شادی

ما کوه‌ها را درمی‌نور‌دیدیم،

تا تلخیِ قصه‌های قحطیِ مهربانی را از یاد بریم.

ما همسایه‌هایی بودیم با نام‌های گوناگون،

کوه‌ها مرز نبودند،

کوه‌ها دره‌هایی بودند که ما را به خلوتی دیگر و به نجواهای جاریِ دیگرگونی فرامی‌خواندند.

چراغِ چله‌گاهِ ناصر خسرو در پریان

همان ماهِ روشنِ شب‌های یمگان بود.

در کوهستان‌ها

فلک، سنگردی و ترانه‌های کوهیِ الیشنگ با ناله‌های نای نورستان

سمفونی بزرگِ همنوایی می‌نواختند

و ما به هر زبانی

سرودِ زنانِ عاشقی را می‌خواندیم:

په لویو غرو باندی راتاو شه توفانونه

ژلی وریژی

مزه درته شپه وکه پاته شه باران دی.*

*برگردان لندی:

در کوه‌های بلند توفان‌ها آغاز شده اند

ژاله می‌بارد

مرو، شب را همین‌جا با من بمان که باران است!

عزیزالله ایما

آواهای گسسته




شرق‌شناسان شناسنامه‌ام را به استخوان‌های پوسیدهٔ مردانی که در کشتزارانِ شمال نان از دهانِ دهگانان ربوده‌ اند، می‌رسانند،

انگار نیاکانم اربابانِ مادرزادی بوده اند از مرده‌ریگِ خون‌های خشکیدهٔ شاهانِ شمشیرزن.

سحرگاهی که در خاموشیِ آتشکده‌های هیربدانِ پنجهیر کنارِ رودی زاده شدم،

نخستین لالایی‌ام موسیقیِ موج‌های سرکشی بود که به رودخانهٔ بی‌آبی می‌رسید.

آن‌گاه که با گام‌های کودکانه سرودِ چهارساله‌های عاشق را در کوچه‌های بن‌بستِ شهرِ کهنه می‌خواندم،

 مادرم می‌خندید.

من معنای میهن را نمی‌دانستم،

تمامِ طول و عرضِ سرزمینِ آشنایی که به خانهٔ پرهیاهوی بابایی می‌رسید

 و باری برابرِ آن را با چهارچرخه سوی «سپاهی‌گمنام» پیموده بودم

 – از «سه‌دکان» تا پلِ‌لرزانک و اندرابی –

بسیار کوچک‌تر از وسعتِ دیدِ پدرکلانی بود که هنگامِ گشودنِ پنجره‌های ناگشوده می‌گفت:

 «زبانِ بازِ زخم‌های جنگ لبانِ نشاط را می‌بندد.»

ما، اما در جنگ‌های بی‌پایان با آهنگِ گلوله‌ها رقصیدیم و ترانه‌های شادِ رهایی سردادیم

به گمان آن که روزی به آزادی می‌رسیم.

حالا زیرِدرختانِ سوختهٔ هیمهٔ باغ‌های آتش

 جشنِ جنونِ جلادهاست

و مؤمنانِ مویه‌گر از مناره‌ها

عظمتِ کاذبی را پیوسته بانگ می‌زنند.

آزادی هنوز عصیانِ نابالغی‌ست در آواهای گسسسته و گنگی که به هیچ آماجِ  مُوَجهی نمی‌رسد،

وقتی در باتلاق‌ها و جزیره‌های جزم‌آرا

 از گورهای پدرانِ تاریخِ طلایی و طلایه‌های تاریخی سخن می‌گوییم

و با نداهای بلندِ حسرتِ آبایی به جان هم می‌افتیم.

هنوز معنای میهن را نمی‌دانم

و هویتم هرگز به استخوان‌های پوسیده در چهارسوی جهان نمی‌رسد.


عزیزالله ایما