شک

پیش از آن‌که سخن از راویانِ هزارساله بگوییم

من و تو از دو دریچۀ در کنارِ یک رودخانه

همه اشیای دَوروبر مان را دیگرگون می‌نگریم

آن‌گونه که رازِ همه آوازها را در تنهایی خود می‌گشاییم.

من همیشه به چشمانم شک کرده‌ام

و به حقیقت‌های مقدسی که از پشت عینک ایمان دیده‌ام!

عزیزالله ایما

غنیمت

وقتی در سردترین کلبۀ کوهستانی

نگاهِ صمیمانۀ تو گرمم می‌کند،

مگر نیاز داریم

به دروغ‌های کوچک و فریب‌های کلانی بیندیشیم

که لازمۀ زنده‌گی اند انگار؟

گاهی گمان می‌کنم که ما

بهترین غنیمتِ یک جنگِ بدونِ غلبه ایم

برای یکدیگر!

جنگی که کمان‌های آن خالی از تیر اند،

فقط چشم‌ها زخم می‌زنند.

کاخ‌های شکوهمندِ کالبدهای قشنگ و رقصانِ نمایشِ خوشبختی

به گورهای زینتیِ فرعون‌ها می‌مانند،

آن‌جا عشق نمی‌تواند پیمانِ قراولانِ قدرت را بشکند

و بر دل‌ها شبخون بزند.

عزیزالله ایما

مخمسات

مخمسات نخستین تجربه‌های نوشتن شعر در قالب کلاسیک پارسی اند. هنگامی‌که تظاهرات دانشجویی در دانشگاه کابل با شعار آزادی و خروج نیروهای اشغالگر آغاز شد، پیش از پیوستن به موجِ در حالِ گسترش مظاهره‌چی‌ها، ساعت‌ها در یکی از اتاق‌های درسی دانشکدۀ حقوق نظربند و زندانی ماندم. آن روز ذهنم درگیرِ غزلی از حافظ که در صدای رسای احمدظاهر از چایخانۀ دانشگاه آغازگر اعتراض هم شده‌بود، ماند و مخمسی نوشتم. بعد، یادداشت آن مخمس از نزدم گم شد و فقط بند نخست آن به یادم ماند:

گلبانگ‌های مستی از هر دهن برآید

گر هر وجب درین خاک دار و رسن برآید

میدان عشق سرخ است، تا اهرمن برآید

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا جان رسد به جانان یا جان ز تن برآید

و سپس چند مخمس دیگر:

مخمسی از عزیزالله ایما بر غزلی از خداوندگار بلخ

چو پیکِ آن نگارِ جان به من این بار می‌آید

همه عالم اگر بخشــند مرا کی کار می‌آید

ز شوقِ آن نوازش‌ها نفــــس تبدار می‌آید

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید

تو هم ای دل زمن گم شو که آن دلدار می‌آید

مجو در عشق دیگر ره که در هر ره نشسته‌ست او

نباشد هیچ پروازی اگر پر را شـــــــکـــــسته‌سـت او

به دســـــــت او بگردد وا اگر در را ببــــــسته‌ســت او

نگویم یار را شادی که از شادی گذشته‌ست او

مرا از فرط عشـــــــق او ز شــــــادی عار می‌آید

جفــاکاران جفـــاکاران طــــریق مـــهر برگیـــرید!

ســـــپهداران ســـــپهداران سپرهای دگر گیرید!

شهنشاهان شهنشاهان ز مظلومان خبرگیرید!

مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز ســر گیرید

که کفر از شرم یار من مـــــــسلمان‌وار می‌آید!

نگردد مستِ صد جرعه کسی کو مستِ جیحون شد

کجا آن ســر به چــرخ آید که او همچرخِ گردون شـــــد

نگوید محوِ یار هرگز که آن چون است و این چون شد

برو ای شکر کین نعمت ز حد شکر بیرون شد

نخواهـــم صبر گرچه او گهـــی هم کار می‌آید

ازین تیره‌ سرا دیگر صـــدای رفت و رَو آمد

به ملکِ فاتحان ما سرور و بانگ و غو آمد

برون آ ظلمتی بیرون که طـــلایه جلو آمد

روید ای جمله صورت‌ها که صورت‌های نو آمد

علم‌ها تان نگون گردد که آن بســـیار می‌آید!

مخمسی از عزیزالله ایما بر غزلی از بیدل

رهرو طریق عــــشق وه چه مـنزلی دارد!

در تپـــــش بود هر جــا آن‌که او دلی دارد

هر که را جنـــون در سر، شور و غلغلی دارد

عالم گرفتاری خوش تســــــــــلسلی دارد

جوشِ نالۀ زنجیر باغ و سنـــــــــــبلی دارد

زیر گنبد نیلی چـــــــــــند یا اگر چون است

ذره ذره اندر خاک یا که زیر جیـــــحون است

یا چو قامت سروی یا چو بیدِ مجـــنون است

همچو کوزهء دولاب هرچه زیر گردون است

یاترقی آهـــــــــــــنگ است یا تنزلی دارد

تاکه دیده بگشایی روبه سوی این گـلشن

نیست آرزویی چون آرزوی این گلــــــشنب

بی زبان صدا آید از گلوی این گلـــــــــشن

پرفشانی عشق است رنگ و بوی این گلشن

هر گلی که می بینـــــی بالِ بلـــــــبلی دارد

گر دری شود بسته درب ها بسی باز است

در درون خاموشان گونه گونه‌یی ساز است

زنده‌گانی و دنیا جلوه هایی از راز است

گر تعلق اسباب عرض صد جنون ناز است

بی نیــــــــــــازی ما هم یک تغافلی دارد

قطره گر نیفتد کی درصدف دُر افتاده‌ســـت

مطرب ار بود بی درد ساز بی سُرافتاده‌ست

از هوای آزادی بند بر حر افتاده ســـــــــــت

بار شکوه پــــــــــیمایی بر دلِ پر افتاده‌ست

تا تهی نمی گردد شیـــــــــشه قلقلی دارد

پیشِ دوســـــتان لفظ نکته های صرف افگن

عاشــــــــقانِ معنا را یک نگه به طرف افگن

زآن شرابِ خود جانا هر که را به ظرف افگن

خواه برتأمل زن خواه لـــــــب به حرف افگن

سیرِ این بهارســـــــــتان غنچه و گلی دارد

در کدورتِ دل ها بی‌خودِ تجـــــــــلی باش

گر جنونی آید رو گرد کوی لیــــــــلی باش

پیشِ معبدِ عشاق همچنان مصـــلی باش

زانفعالِ مخموری سرخوشِ تــــــــسلی باش

جبهه تا عرق‌پیماســــــــت ساغرِ ملی دارد

در خموشی هـستی ناله ها به دل جا کرد

صد دهان فغـــــــــــان آمد تا گره دل واکرد

تا زمین نشـــد خونین کی کسی مداراکرد

رنج زنده گی بر ما نیــــستی گوارا کرد

زین محیط بگذشــــــتن در نظر پلی دارد

پیشِ قامتِ حسنت نیـــست قامت آن‌سوتر

می برد زخود مارا یادِ نامـــــــــــت آن سوتر

صید ها بسی باشد گردِ دامــــــت آن‌سوتر

می کشد اسیران را از قیامـــــــــــــت آن‌سوتر

شــــــــــاهد امل بیدل طرفه کاکـــــــــــلی دارد

مخمسی از عزیزالله ایما بر غزلی از صوفی عشقری

حشمت و جاهت خبر از روم و بغداد آورد

لـــــشکر نازت به ملکِ دل چه بیداد آورد!

کیست تا در کاخِ حسنت نامی از داد آورد؟

کس نشد پیدا که در بزمت مرا یاد آورد

مشت خاکم را مگر بر درگهت باد آورد

تا صدای دردمندی بر فلک بالا نشد

تا به هامون محبت قطره‌ها دریا نشد

تا به کوه بیستون هنگامه‌یی برپا نشد

یک رفیق دستگیری در جهان پیدا نشد

تا به پای قصر شیرین نعش فرهاد آورد

نی پیامی از تو دارم نی خبر آیا چرا؟

کاروان درد آید ســر به ســـر آیا چرا؟

صیدِ آوازِ مرا بــــشکــسته پر آیا چرا؟

در دلِ خوبان نمی‌بخشد اثر آیا چرا؟

سنگ را آه و فغان من به فریاد آورد

سوختن در دخمه‌های این شبستانم که چیست؟

زخــم‌های خورده اندر رگ رگِ جانم که چیـــست؟

راه و رسمِ عاشقی را گر نمی‌دانم که چیــــــست؟

آرزوی مرغِ دل زین شیوه حیرانم که چیست؟

تـــیر خــــون آلود خـــــود را نزد صــــیاد آورد

قصه‌های حور و غلمان رفته است از یاد من

ریـــشه‌های نخلِ عشقت می‌کند بنیاد من

از وصـــــــــالِ تو چه گـــــویم دلـــبرِ آزادِ من

در صفِ عشاق می‌بالد دلِ ناشاد من

گر به دشــنامی لبِ لعلت مرا یاد آورد

خرمنِ جان را بسوزد برقِ چشم گل‌رخان

دیده را روشـــن نماید دیدِ چشم گل‌رخان

چون زمهر افتد نگاهی از دو چشم گل‌رخان

دل کند لختِ جگر را نذر چشــــم گل‌رخان

همچو آن طفلی که حلوا پیش استاد آورد

ای دریغا رفـــــته از بر ســال‌ها شد یارِ من!

می‌کشد خود را به سویش این دلِ بیمار من

کاش دســـتی سر بسازد رشته این تار من

باشد آن روزی که آن شوخ فرامُش‌کار من

یادی از حال منِ غمگیــــن ناشـــــاد آورد

عالمی برباد شد زین هایهوی پرفســـــــون

وادی عـــشاق را بگرفته رنگ و بوی خون

عمرها شـــد در گریزم از بلای چند و چون

کیست تا از روی غمخواری درین دشت جنون

بهر دســـــت و پـای من زنجـــــیر فولاد آورد؟

شوخی هر بوالهوس با زن نمی‌ســـــــازد غزل

حرف جان است این و بشنو تن نمی‌سازد غزل

بی‌رخت ذوقِ فقـــــیر من نمی‌ســـــــازد غزل

عشقری از روی علم و فن نمی‌سازد غزل

این قدر مـــضمون نو طبــــــــع خداداد آورد

شمالی

پسینِ روزی وقتی در لیسه بازارک، کنار جوی آب سردی که از درۀ پارنده می‌آمد، به جمعی از دوستان پیوستم که سخن از شعر و ادبیات بر لب داشتند. من هم چیزهایی گفتم و شنفتم. آموزگارِ آشنایی از مکتبِ بازارک که کیمیا تدریس می‌کرد – به گفتۀ خودش – با شعر چندان رابطۀ صمیمانه نداشت، شاید از سرِ کنجکاوی خواست شعری بخوانم. چند شعر کوتاه را خواندم:

باران

گریستم

آن‌قدر

که تنِ لطیفِ عشق

لرزید

زیرِ باران.

پژواکِ سردِ باد

تیربارانِ عشق

بن‌بستِ هول

و آن‌گاه

مأیوسانه ترین فریاد

دره را

پژواکِ سردِ باد

در گلوگاه.

و …
آموزگارِ مکتبِ بازارک گفت:
منظورت ازین گفته‌ها چیست؟
منظورم را ازین گفته‌ها نتوانستم بگویم، ولی انگیزۀ بالا مرا واداشت تا با مخاطب دَورو‌برم در پی رابطه باشم. نخست شعرهای شعاریِ چون:

های پروان درد تو آزاده‌گیست

قامتت را زخم از ایستاده‌گیست

های پروان ای زمینِ باستان

زادگاهِ قصه ها و داستان

و

ایا کاپیسه ای مهدِ دلیران!

پس از آن پیهم پاره‌های دارای دو بیت نوشتم که سه روز پیش‌ چند پارچۀ آن را با کمی دگرگونی از زبانِ یک آوازخوان محلی شنیدم. اینک شماری از آن سروده‌ها را که بيانى اند از لحظه‌هاى پس از هنگامۀ هجوم تروريستان طالب، می‌نویسم:‎‌

خوشا صبح و خوشا شامِ شمالی

خوشــــــــا آوازه و نامِ شـــــــمالی

زمینِ کوهدامن تا به پنجــــــــــشیر

بهشــــــتِ ســــبز و پدرامِ شمالی

پارنده – تابستان ١٣٧٦خورشیدی

شمالی سال‌ها شد از تو دورم

به خـــــاکِ دیگران زنده به گورم

شکستِ شاخــــــسارانِ بلندت

شکــــسته قامتِ سبزِ غرورم

حیات آباد پشاور – بهار ١٣٧٧خورشیدی

گذر از کوچه باغان می‌کند یار

هـــــوای تاکزاران می‌کند یار

هـوای تاکزارانِ شــــــــمالی

به آهنــگِ سواران می‌کند یار

کجاشد شیر زخمی مسجدی خان؟

کجاشد کاکه هایت آن عیــــــــاران؟

شـــــــمالی پایمالِ غیر گشــــتی

کــــجاشد های و هویِ سربه‌داران؟

کجاشد رونقِ بُســـتان کجا شد؟

کجاشد تاک و تاکستان کجا شد؟

سیـه پوشــــیده مامِ سرزمینم

کجا شد نعرۀ مســــتان کجاشد؟

زبلخ و بامـیان آید صـــدایی

هـــراتِ باستان دارد دعایی

شمالی قامتت ایستاده بادا

تن و زخمِ تنت یابد شِــفایی!

شمالک می‌زند سنگر به سنگر

جوانا می‌روند چـــون باد صرصر

جوانا می‌روند سوی شـــــمالی

به جنگِ آن مــــــــسلمانانِ کافر

شــمالی نوبهارانت خزان شد

شـــمالِ نامرادی‌ها وزان شد

کشیدند تاک و توتت را به آتش

که نامرد حاکــمِ کوی رزان شد

کجاشد باغ و بوستانت کجاشد؟

کجاشد تــوت و تلخانت کجاشد؟

نیایـــد نعرۀ شـــــــادی زکویت

کجاشد بانگِ مـستانت کجاشد؟

جــــفاکاری جــفاکـــــــاری تو ای خصـــم

چه خونخواری چه خونخواری تو ای خصم

به نامــردی زدی خــــــــنجر به پشــــــتم

تو بی‌عــاری، تو بی‌عاری، تو ای خصــــم

جبل‌السراج – تابستان ١٣٧٨ خورشيدى

به چشمم چشمۀ آبِ شمالی

به گوشـــــم قصۀ نابِ شمالی

شــهنشاهی کنم در ملکِ رؤیا

اگر بینم شبــی خواب شمالی

سویس- بهار ١٣٨٠ خورشیدی

عزیزالله ایما


آه‌های منظوم

پس از دیدار دوبارۀ زادگاهم

چراغِ قصه‌های شــــــامِ من تو

ســــــــرودِ لحــــظۀ آرامِ من تو

دمِ دیدار پرســــــیدی که نامت؟

صدایِ خامُشی گفت نامِ من تو

به چشمم چشمه‌آهو جلوه دارد

شــــــکوهِ خِنج و خارو جلوه دارد

ســـوارانِ ســفیدچهری ز خاواک

به ســــــوی برج و بارو جلوه دارد

شب است و های‌هویِ رودباری

ملــیمه خفــــته چون زیبانگاری

به پای قامـــتِ بالا درختــــــــی

ســــرِ شــوریدۀ یک آبـــــشاری

به سنگانه نشستم روی سنگی

به آســـتانه نمودم بـــس درنگی

به دل گفــتم غنیمت دان دمی را

که آید لحظۀ تنـــگی به چــــنگی

مـــیانِ جـــــــنگلک پهــلوی آبی

نشـــــــسته پیـرمردی با کتابی

گهی خاموش، گه می‌خواند آرام:

که دنیا نیــست جز تعبیرِ خوابی!

شب است و پشتِ کوه ماهِ سریچه

هـــوای رود چــون آهِ ســـــــــریچه

کـــــــسی از دور می‌آید به لب نور

کــــسی هم چــشم بر راهِ سریچه

دوتا ایستاده باهم روی در روی

دوتا شـــبتاب می‌تابد لـبِ جوی

صــــدای باد و بانگِ نایی از دور

دوتا ســــایه کنارِهم سـخنگوی

صـــــدایی چون صــــدای ناله آید

صــــدا از پـــشـــتِ کــوهِ ماله آید

کسی می‌خواند از سنگردیِ کوچ

کسی هم قرسکِ «قنـغاله»*آید

*قنغاله: دختری که نامزد – و یا به زبانِ عام نامزاد – با کسی باشد.

نشـــــســــته آفتابِ کوهِ تُلخه

کبــــــــوترها سـرِ انبوهِ*تلخه

کسی برگشته از آغیل خسته

ســـــریچه غرق در اندوهِ تلخه

*انبوه یا به قول مردم انباه: سنگ‌های جمع‌شده از کشتزارانِ کوهستانی که در تابلوی مزرعه چون تپه‌های کوچکی می‌نمایند.

شترسنگ*چون کتیبِه عاشقان است

پلِ خانیز هم کــــــــــشـتی جان است

کسی می‌خواند از پشـــــــتِ سریچه

که این‌جا وعده‌گــــــاهِ عارفان اســــت

*شترسنگ: نامِ سنگِ بلند و بزرگی‌ست در کنار رودخانه و در قسمت علیای دهکدۀ ملاخیلِ بازارک که نشستنگاهِ هموارِ روی آن چون صفه‌یی‌ جایی برای نشستن شناگران و لحظه‌های فراغت مردم دارد. در دیوار بلند جانب مغرب سنگ نام‌هایی به رسم یادگار حک شده‌اند.

کـــــنارِ رود و چارمغزِ کلانی

نشســـــــته پیرمردی با جوانی

نشسته پیرمرد و قصه گوید

ز دنیــــــا و مکــانِ لامکانی

من امــشـب میهمانِ مُهنجَهورم

نه از ماه و نه از اســتاره دورم

چو کـشتی در دلِ دریای افلاک

ســــــلیمانی دمی دارد غرورم

سرِ خورشيد بلند از قلعه‌سنگ*است

کلاهِ‌ ماله*بر فرقــــش چه تنگ است

به چــشمم از ملسـپه تا به دشـــتک

زمین و آســــمان پُر آب و رنگ است

*قلعه‌سنگ و کلاهِ‌ماله نامِ دوچکاد یا قله در جنوب هندوکش و در محلۀ بازارک اند.

رُخه کوی عـــزیزانِ ســــرافراز

کبوترها ســــرِ بامــش به پرواز

بلندی‌های کُرواشــی و درخیل

تو گویی می‌فروشند بر فلک ناز

دمِ صبح از طلاکان می‌گذشتم

کـنارِ چــــــشمۀ آبی نشـــستم

به زیرِ ســـــــــایۀ بیـــــدِ عُنابه

ز غم‌های جهان یک‌باره رَستم

عزیزالله ایما

تابستان ١٣٩٠ خورشيدى