من متمدن نیستم

در هیچ ریشه دارم،

در پوچیِ تمامیِ تاریخ.

ایمانِ من دروغِ دل‌آرایی‌ست که آغاز می‌شود

از کهنه کیدهای مقدس.

سال‌هاست که با خدا به زبانی حرف می‌زنم که نه من می‌دانم و نه خدا،

مناجاتِ مادرم نیز به زبانِ پیامبرِ قبایلِ گمشده‌یی‌ست که ناگهان در بلندایی به خدایی مواجه می‌شود که زبانی ندارد.

در هیچ ریشه دارم،

در پوچیِ تمامیِ تاریخ.

اجدادم از کاه‌ها کوه‌هایی ساخته اند که در خواب‌های کودکانه هم به آن‌ها می‌خندیدم.

سنگ‌های بنایِ تمامِ تمدن‌ها را برده‌گان به شانه برده اند و فرمانروایان به آن بالیده اند.

در جنگِ تمدن‌ها

من متمدن نیستم،

هنگامی که ارابه‌های فاتحان از روی جسدهای جان‌باخته‌گان با غُرور عبور می‌کنند.

در جنگِ تمدن‌ها

من متمدن نیستم،

زیرا همه گلوله‌ها را زخم می‌خورم

و فرمانِ فرماندهانِ بزرگ و پیروز را هرگز نمی‌برم.

من متمدن نیستم،

زیرا آخرین آرزویم نمردنِ ناشناخته‌ترین انسان از گرسنه‌گی‌ست.

در هیچ ریشه دارم،

در پوچیِ تمامیِ تاریخ.

زنانِ زادگاهم هنوز نامی ندارند

و مردان بر سرِ نقشهٔ نام‌‌ها می‌جنگند

در سرزمینِ همیشه اشغال‌شده‌یی،

تا ترانه‌های ناتمامِ دلیری را روایتِ سرخی سازند.

در هیچ ریشه دارم،

در پوچیِ تمامیِ تاریخ.


عزیزالله ایما

ارسال شده در شعر

بیان دیدگاه