کوتاهه‌هایی در ادامهٔ «لندی»

شعرِ کوتاه شرقی ظرفیت‌های ویژه‌یی اند برای بیان فشرده و جرقه‌های حالات فردیِ لبریز از حسِ لحظه‌های گذرا با تصویرهای ماندگار و اندیشه‌های اثرگذار. در دیرینه‌ترین شعر کوتاه هجایی پارسی می‌بینیم که خسروانی با آن سه مصراعی که دوی آن در بندِ قافیه است، فراتر از ترانه‌های کهن نرفت. کوشش م. امید با سرایش خسروانی نو هم به دفتری نرسید. رباعی با آن اوج‌های اندیشه‌محورِ خیام پرواز بلندی داشت و بیش از دیگر گونه‌های شعر کوتاه پارسی جهانی شد و به زبان‌های بسیاری راه یافت. دوبیتی زبان صمیانه‌ترین احساسات لحظه‌های عشق، اندوه، امید و شادی گوینده‌گان گمنامی شد که چون زبان حالِ مردم در میان مردم ماند و به آهنگ‌های ماندگاری جان بخشید. دوبیتی در کنار هزاران سرایندهٔ ناشناس با ترانه‌های بابا طاهر عریان و سراینده‌گان صاحب‌نامِ اندکِ دیگر صدای بلند گویش‌های گوناگونِ شعر کوتاه پارسی شد. آن‌سان که نام دوبیتی با نام لهجه‌های کوهپایه‌‌نشینان، محله‌ها و اُستان‌ها پیوندِ پایا یافت. نام‌های دوبیتی‌های شمالی و هندوکش، دوبیتی‌های مالستانی، دوبیتی‌های هراتی، دوبیتی‌های همدانی، دوبیتی‌های مازندرانی و … برای ما آشنا اند.

دُکتور بهاء‌الدین مجروح یکی از روشن‌اندیشان بزرگ سدۀ بیستم که کتاب اژدهای خودی او یکی از کارهای ماندگار در زبان پارسی است، سهم سترگی در غنای زبان پشتو با برگردان‌هایی از فیلسوفان غربی برای نخستین بار، چنین گفت زردشت را نیز به زبان پشتو ترجمه کرد. مجروح در جنب شاعری و توجه به شعر نوِ پشتو، بر شعر کوتاه پشتو (لندی) تمرکز جدی می‌کند و بخشی از کارهایی را که در پیوند به «لندی» کرده است، در کتاب آوازهای عشق و مرگ – سروده‌های زنان افغان –  به زبان فرانسه‌یی منتشر می‌کند. مجروح درین کتاب خوانندهٔ خارجی را با «لندی» شعر کوتاه پشتو آشنا می‌سازد. شعری که بیان فشرده و آزادی از عشق‌های ممنوعه، رنج و مواجهه با مرگ است و صدای صمیمانهٔ زنان. آوازهای عشق و مرگ، لندی را در کنار شعرهای کوتاه جهان قرار می‌دهد و به زبان‌های زیادی ترجمه می‌شود.
البته لندی پیوندهایی هم با دوبیتی دارد. این پیوندها برخاسته از میراث‌های مشترک گوینده‌گانی اند که گاه در دو دهکدهٔ مجاور و یا دو سوی رودخانه‌یی و کوهی زیسته‌اند و رنج‌ها و شادمانی‌هایی را در نزدیکِ هم زیسته اند. من به عنوان کسی که پیشینهٔ سرایش دوبیتی را دارم و اکنون از نخستین تجربه‌های سرایش کوتاهه‌های پارسیِ متأثر از لندی سخن می‌گویم، به خوبی تفاوت‌های این دو ساختار کوتاه را دیده ام. لندی دست-‎و-پاگیری قافیه و حتا وزن دوبیتی را ندارد. محتوا و درونِ لندی روح رها و سرکشی دارد که فقط در دو سطر ۹ تا ۱۳هجا فشرده نمی‌شود. می‌تواند کم و یا بیش هم شود. من در کوتاهه‌های پارسیِ ادامهٔ لندی گاه سطرها را مطابق زبان و بیان می‌شکنم، تا طرح اصلی و عریانی در پوشش زیانی نبیند. 

  انتخاب

زلفانت را مپوشان

مهاجمانِ مؤمن رفته اند.

به دکتور ناکامورا

انسان

خانهٔ آن کافر آباد

که به درختان زخم‌خوردهٔ تیرهای شما

آب می‌رساند.

امید

حتا در فصلِ جنگ

محبوبم به باغ می‌اندیشد و به شگوفه‌های گلِ نارنج.

تدبیر

جنگجویان آمدند و رفتند

فدای تو که تاکستان‌ها را پیوسته آب می‌دادی.

نفرین

دخترانِ کرانه‌های رودخانه

ترانه‌های شادِ شامگاهی را فراموش کرده اند،

گم شوید این همه مأمورانِ امر و نهی!

حرمان

گل‌های میعادگاه پژمرده اند،

از پشتِ دروازهٔ بسته

صدای گریهٔ زنی می‌آید.

هیجان

جنازهٔ ظالمی را می‌برند،

دخترانِ دامنه‌های دور از گورستان

سرودهای سُرور می‌خوانند.

امید

من آن گل‌هایی را آب می‌دهم

که هنوز نروییده اند.

دوری

گله‌ها داشتم وقتی نزدیکم بودی،

حالا همیشه از خود گله دارم.

  چشمداشت

مسافرها آمدند،

دلم برای دیدنِ کسی می‌لرزد.

راز

چه دل دیوانه‌یی دارم!

می‌خواهد مثلِ خدا

همه رازها را بداند.

شگفتی

و تن تو

وطنم،

عجب که وطن‌پرست نباشم.

پیوند

به ماه چشم دوخته ام،

می‌دانم که تو هم

ماه را می‌نگری.

مستی

دیگران از نوشیدنِ شراب مست می‌شوند،

من از آبِ چشمه‌یی که از کوزهٔ تو سرکشیدم.

دریغ

قدرِ لحظه‌های خوب را ندانستیم،

چیزهایی هرگز برنمی‌گردند.

شتاب

در بوسیدنت شتاب کردم،

حالا می‌دانم «عجله کارِ شیطان است».

عزیزالله ایما

نامِ شب

وطن

کوچه‌های کودکیِ فراموش‌شده‌یی که نمی‌توانی آن‌جا بازگردی،

وطن

رودخانهٔ کم‌عمقی که در آن دیگر غرق نخواهی شد.

آن‌گاه که در محلهٔ ما

هنوز گذرگاه‌ها سنگرگاهِ سربازان نبودند

و طنینِ تیرها و تکبیرها

آماج‌های خودی و خونینی نداشتند،

نامِ شب‌های بی‌خوابیِ عاشقان

رؤیا بود، فقط رؤیا.

بزرگ شده‌ام

اما دلبستهٔ آرزوهای کوچکی.

رفته‌ام

به راه‌های بی‌رونده

پَرزده‌ام

به آشیانه‌های بی‌پرنده.

گریسته‌ام،

بسیار گریسته‌ام

پیش از آن‌که به سکوتِ آن‌سوی سایه‌های تنهایی برسم

و به اسرارِ رهایی.

عزیزالله ایما

*نامِ شب: واژه‌های رمزی اند که در شب‌های قیودِ نظامی بر رفت و برگشت، بدون فهمِ آن عبور از جایی به جایی ناممکن است.

چشمه و چشم

چه ساده تعطیل می‌کنند زنده‌گی را

آن‌جا که فرمان‌ها از درونِ قرون می‌آیند،

حقیقت‌ها

انگار رؤیاهای آوازهای برخاسته از گورستان‌های مقدسی اند.

حس می‌کنم مرده‌ام

گاهی که جهان را با چشم‌های به‌روزی نمی‌توانم دید.

در آن افق‌های دور

چیزهایی را می‌بینم،

چیزهایی که

پیامرانِ پیشین هرگز از آن‌ها سخن نگفته‌اند.

من به واژه‌گانِ واژگونِ دهن‌های بزرگی نمی‌اندیشم،

به معجونِ جدیدی از رنگ‌ها می‌اندیشم،

به کتاب‌های کودکان به دنیا نیامده

و به خط‌های خوانای زبان‌هایی که هنوز الفبای آشنایی ندارند.


عزیزالله ایما

 روایت سرخ استیلا

من به گذشتهٔ انگار درخشانی که شمشیرهای فاتحان رقم زده‌اند، باور ندارم،

سده‌هاست که زمین علفچرِ اسپ‌های سوارانِ خونریزی بوده‌است

که هنوز وارثانِ استثنایی سود

بی‌هیچ شرمساری

 از زوالِ ماهان و هورهای افروزندهٔ کرانه‌های تاریک،

بر روایتِ سرخ استیلا می‌بالند.

زمین زادگاهِ ملیون‌ها آواره است،

آواره‌گانی که نه شرقی اند، نه غربی

با گورهای گمنامی در شمال و جنوبِ جهان.

چه وحشتناک اند

این مرزهای هزاران سالهٔ میان من و تو!

تمامِ تبرها دسته‌ از درختی دارند،

و مؤمنانه‌ترین توهم‌ها

 در ناگشوده‌گیِ رازِ گرهِ دستارِ هندی و چهل‌تارِ تازی

پیروانِ خدای براهیم و براهما را

به جنگِ جدیدی فرامی‌خوانند.

چه وحشتناک اند

این مرزهای هزاران سالهٔ میان من و تو!

عزیزالله ایما

تا شِگفتی‌ها

باید عبور کنم،

باید عبور کنم

از مرزهای قرمزیِ فاصله‌ها.

در رگ‌های من

خونِ هیچ قبیلهٔ فاتحی جاری نیست،

در رگ‌های من

خونِ هیچ قبیلهٔ قاتلی جاری نیست.

من به تو تعلق دارم،

به تبارِ دردهایی که از دوری تو کشیده‌ام،

به تبارِ آرزوهایی که حتا خدایان

در خواب‌های پیامبرانِ جزیره‌های جنگ

روایت نکرده‌اند.

باید پرواز کنم،

پروازِ بلند

ازین همه سدهای آسمانی.

گذشته‌ام،

دیری‌ست که دیگر گذشته‌ام

از همه افق‌های آشنا،

تا به تو برسم

و به شگفتی‌های دور از همه باورها.

عزیزالله ایما

ما

منتظرِ روزهای بهتر

به افسانه پناه بردیم،

به آرزوهایی که زمینی نبودند.


*

بیگانه از خودها

خدا به نجواهای ما پاسخی نداد،

شیطان به نفرین‎‌های ما.


*

سکوت

آهی‌ست در دَمِ سردِ لحظه‌ها

و گفتن

شگفتنی‌ که از لبانِ تو آغاز می‌شود.


*

هر آغازی

روایتِ انجامی دارد.

می‌رویم،

گاه تنها

گاه کنارِهم،

تا دلهره‌های بی‌پایان

به لبخندی برسند.

عزیزالله ایما

در عصرِ آلوده‌گیِ هوای آسوده‌گی

زن‌ها هنوز در سرودهای شما روحی ندارند، دریغا!

زن‌ها تن اند، تنها تن،

با طعمی از شیرینی هزار سالهٔ لبان،

مستیِ شرابِ چشمان،

 بویی از عطرِ دیرینهٔ زلفان،

و باریکی ناممکنِ میان.

زن‌ها هنوز معشوقه‌های واقعی شما نیستند،

تا خط‌های سرخِ ممنوعه و محجوبِ زخم‌های‌شان را بخوانید،

آن‌جا که زنده‌گی زندانِ زنان است،

آن‌جا که چهار زن اسیرِ هر مردی می‌توانند باشند.

سخن از شهریارانِ هزار و یک شب نیست،

نه از حرمسراهای امیرانِ ستودهٔ شما،

سخن از پایتختِ جنونی‌ست در کابل

 که کودک‌دختران سیزده ساله

چون کنیزه‌کانِ دارالخلافه

به فرمانِ امیرالمؤمنین

چشمِ آگاهی بر آفاق می‌بندند.

در عصرِ آلوده‌گی هوای آسوده‌گی

واژه‌های عشقِ عتیقهٔ ترانه‌های شما

میلِ مردان متوهمی را ارضا می‌توانند،

آن‌گونه که روایت‌های رؤیایی حوران

سپاهیانِ انتحار را

به واپسین نبرد می‌بَرند،

برای کُشتن آزادی انسان

 و شورِ زیستن در عصیان.

گاه نسیان‌های مقدسِ آسمانی

ما را به اسرارِ آیینه‌هایی می‌رسانند که خود را می‌یابیم

با دردهای زمینی و انگار مشترک.

 


عزیزالله ایما

پس از توفان‌ها

من به اعجازِ پیامبرانِ مرده می‌اندیشم

و به هنوزی که خط و خطه‌های خون

رنگِ آیاتِ آیینی دارند.

ناقوس‌های ناتمام،

تکبیرهای صبح و شام،

مزامیرِ زمینی و آسمانی نیایشگاه‌ها،

انگار طبلِ نبردِ دیگری می‌نوازند،

آن‌سوی سمفونیِ تلخ و خاموشِ آواهای خفه و خفته در خواب‌های ابدی.

من به اعجازِ پیامبرانِ مرده می‌اندیشم

و به نمادهای بالندهٔ گورستان‌های گنهکارانِ بزرگ،

در آرامشِ پس از توفان‌ها.

عزیزالله ایما

آن‌سوی هذیان‌ها

هر هجومی از قحطیِ منطق آغاز می‌شود،

وقتی تمدن‌ها نشانِ تیر و شمشیر دارند

و ویرانگرترین گلوله‌ها از عظمت انسان سخن می‌گویند،

من و تو تکرارِ هذیان‌های هزاران ساله ایم،

من و تو ادامهٔ امواجِ نای‌های ناله ایم.

هر هجومی از قحطی منطق آغاز می‌شود،

زبانِ مهاجمانِ مقدس‌ترین جنگ‌های جهان لال است.

هنوز

من از پرنده‌گان می‌آموزم

زبانِ باهمیِ پرواز را،

من از مورچه‌گان می‌آموزم

زبانِ ظریف‌ترین راز را.

عزیزالله ایما