۲
هنگام جنگ
تمامِ شعارها بوی نفرت میدادند،
بوی دروغهای آسمانی.
اینک هیولاها حاکم اند
و ما مسحورِ مردهگانِ دانا
راویِ رؤیاهای رفته ایم
در سرزمینِ از دست رفته.
■
عزیزالله ایما
۲
هنگام جنگ
تمامِ شعارها بوی نفرت میدادند،
بوی دروغهای آسمانی.
اینک هیولاها حاکم اند
و ما مسحورِ مردهگانِ دانا
راویِ رؤیاهای رفته ایم
در سرزمینِ از دست رفته.
■
عزیزالله ایما
به آن زن زیبایی که در بلندیهای بدخشان به ذلیلانه زیستن در کنار طالبی نه گفت و به دست نزدیکانش سنگسار شد.
عبورِ من از آسمانِ کوههایی بود که از «انجمن» و «یمگان» میگذشت.
در سفرنامهٔ پامیر
کوههایی را درمینوردیدم که خانقاهی نداشتند، چه بهتر!
اما تمامِ درهها رنجورِ شرابخانههای بستهیی بودند
و اندامهای اندوهزدهٔ مردانِ پوشیده در پتوها
با رؤیاهای بهشتیِ پس از مرگ میجنبیدند،
آنگاه که کوهها در مستیِ گرما
جامهٔ سپیدِ پرهیز میدریدند و اشکِ شادی میریختند
برای تماشای رنگارنگیِ گلهای بازبرافراشته.
زادن در دهکدههای بزرگِ میان «کافرستان» و «واخان»
چه هویتی میتواند باشد، اگر پرواز را نیاموزی؟
در بلندیِ پرواز است که زمین دهکدهٔ کوچکی میشود
دور از هیولاهای اساطیری انسان،
خدا انگار میگرید
به آن عظمتِ همیشه غایب.
زنانِ زیبای درههای بلند
پیش از سنگسار
به سنگها میبالیدند
و به شناسنامههای بتهای مقدسی که کتیبهٔ عشق را
تحریمِِ پیامرانه میکردند.
آنک!
زنی ایستاده با زخمهایش
از پیامهای پوسیده سخن میگوید و از عجزِ همه معجزههای واهی.
آنک!
آن الاههٔ خوابیده بر فرش سرخ تنهاست،
و خدا انگار میگرید
به آن عظمتِ همیشه غایب.
■
عزیزالله ایما
چه انبوهی از سیاهی،
چه انبوهی از سایهها!
جانورانِ جنگی
کشتزاران را اشغال کردند،
کوهستانها، شهرها، کوچهها و خانهها را نیز.
مردی که از طلایهها سخن میگفت
بر جنازهٔ زنی میگرید،
و خدا خشمگین است.
مأمورانِ مجازاتِ خدا
خشمگینانه ماشه میفشارند،
تا «جبرئیل» رُخ از حجاب برنتابد
در قیامِ فرشتهها.
حوا برهنه بود
و خدا در عصیان
بر اندامِ زمینیِ او پیراهنی نبافته بود.
■
عزیزالله ایما
*«جبرئیل» شهرستانیست در هرات که خیزشِ دلیرانهٔ زنان آن حقارتِ موجوداتی به نام طالب را بسیار آشکار کرد.
سوگند به شب
و به لحظههایی که شبانی
در رؤیای گرگان گرسنه
از خواب میپرد.
سوگند به شب،
به رازهای ناروشنِ رهایی
و به هنگامههای اندوهِ زاینده.
سوگند به شب
و به تپندهگانِ در اعماق،
زیانکاران بزرگِ زمین اند
پیامآورانِ خطها و خطههای آفتابیِ فصل و فاصله.
■
عزیزالله ایما
در هیچ ریشه دارم،
در پوچیِ تمامیِ تاریخ.
ایمانِ من دروغِ دلآراییست که آغاز میشود
از کهنه کیدهای مقدس.
سالهاست که با خدا به زبانی حرف میزنم که نه من میدانم و نه خدا،
مناجاتِ مادرم نیز به زبانِ پیامبرِ قبایلِ گمشدهییست که ناگهان در بلندایی به خدایی مواجه میشود که زبانی ندارد.
در هیچ ریشه دارم،
در پوچیِ تمامیِ تاریخ.
اجدادم از کاهها کوههایی ساخته اند که در خوابهای کودکانه هم به آنها میخندیدم.
سنگهای بنایِ تمامِ تمدنها را بردهگان به شانه برده اند و فرمانروایان به آن بالیده اند.
در جنگِ تمدنها
من متمدن نیستم،
هنگامی که ارابههای فاتحان از روی جسدهای جانباختهگان با غُرور عبور میکنند.
در جنگِ تمدنها
من متمدن نیستم،
زیرا همه گلولهها را زخم میخورم
و فرمانِ فرماندهانِ بزرگ و پیروز را هرگز نمیبرم.
من متمدن نیستم،
زیرا آخرین آرزویم نمردنِ ناشناختهترین انسان از گرسنهگیست.
در هیچ ریشه دارم،
در پوچیِ تمامیِ تاریخ.
زنانِ زادگاهم هنوز نامی ندارند
و مردان بر سرِ نقشهٔ نامها میجنگند
در سرزمینِ همیشه اشغالشدهیی،
تا ترانههای ناتمامِ دلیری را روایتِ سرخی سازند.
در هیچ ریشه دارم،
در پوچیِ تمامیِ تاریخ.
■
عزیزالله ایما
شعرِ کوتاه شرقی ظرفیتهای ویژهیی اند برای بیان فشرده و جرقههای حالات فردیِ لبریز از حسِ لحظههای گذرا با تصویرهای ماندگار و اندیشههای اثرگذار. در دیرینهترین شعر کوتاه هجایی پارسی میبینیم که خسروانی با آن سه مصراعی که دوی آن در بندِ قافیه است، فراتر از ترانههای کهن نرفت. کوشش م. امید با سرایش خسروانی نو هم به دفتری نرسید. رباعی با آن اوجهای اندیشهمحورِ خیام پرواز بلندی داشت و بیش از دیگر گونههای شعر کوتاه پارسی جهانی شد و به زبانهای بسیاری راه یافت. دوبیتی زبان صمیانهترین احساسات لحظههای عشق، اندوه، امید و شادی گویندهگان گمنامی شد که چون زبان حالِ مردم در میان مردم ماند و به آهنگهای ماندگاری جان بخشید. دوبیتی در کنار هزاران سرایندهٔ ناشناس با ترانههای بابا طاهر عریان و سرایندهگان صاحبنامِ اندکِ دیگر صدای بلند گویشهای گوناگونِ شعر کوتاه پارسی شد. آنسان که نام دوبیتی با نام لهجههای کوهپایهنشینان، محلهها و اُستانها پیوندِ پایا یافت. نامهای دوبیتیهای شمالی و هندوکش، دوبیتیهای مالستانی، دوبیتیهای هراتی، دوبیتیهای همدانی، دوبیتیهای مازندرانی و … برای ما آشنا اند.
دُکتور بهاءالدین مجروح یکی از روشناندیشان بزرگ سدۀ بیستم که کتاب اژدهای خودی او یکی از کارهای ماندگار در زبان پارسی است، سهم سترگی در غنای زبان پشتو با برگردانهایی از فیلسوفان غربی برای نخستین بار، چنین گفت زردشت را نیز به زبان پشتو ترجمه کرد. مجروح در جنب شاعری و توجه به شعر نوِ پشتو، بر شعر کوتاه پشتو (لندی) تمرکز جدی میکند و بخشی از کارهایی را که در پیوند به «لندی» کرده است، در کتاب آوازهای عشق و مرگ – سرودههای زنان افغان – به زبان فرانسهیی منتشر میکند. مجروح خوانندهٔ خارجی را با «لندی» شعر کوتاه پشتو آشنا میسازد. شعری که بیان فشرده و آزادی از عشقهای ممنوعه، رنج و مواجهه با مرگ است و درین کتاب صدای صمیمانهٔ زنان نیز. آوازهای عشق و مرگ، لندی را در کنار شعرهای کوتاه جهان قرار میدهد و به زبانهای زیادی ترجمه میشود.
البته لندی پیوندهایی هم با دوبیتی دارد. این پیوندها برخاسته از میراثهای مشترک گویندهگانی اند که گاه در دو دهکدهٔ مجاور و یا دو سوی رودخانهیی و کوهی زیستهاند و رنجها و شادمانیهایی را در نزدیکِ هم زیسته اند. من به عنوان کسی که پیشینهٔ سرایش دوبیتی را دارم و اکنون از نخستین تجربههای سرایش کوتاهههای پارسیِ متأثر از لندی سخن میگویم، به خوبی تفاوتهای این دو ساختار کوتاه را دیده ام. لندی دست-و-پاگیری قافیه و حتا وزن دوبیتی را ندارد. محتوا و درونِ لندی روح رها و سرکشی دارد که فقط در دو سطر ۹ تا ۱۳هجا فشرده نمیشود. میتواند کم و یا بیش هم شود. من در کوتاهههای پارسیِ ادامهٔ لندی گاه سطرها را مطابق زبان و بیان میشکنم، تا طرح اصلی و عریانی در پوشش زیانی نبیند.
انتخاب
زلفانت را مپوشان
مهاجمانِ مؤمن رفته اند.
□
به دکتور ناکامورا
انسان
خانهٔ آن کافر آباد
که به درختان زخمخوردهٔ تیرهای شما
آب میرساند.
□
امید
حتا در فصلِ جنگ
محبوبم به باغ میاندیشد و به شگوفههای گلِ نارنج.
□
تدبیر
جنگجویان آمدند و رفتند
فدای تو که تاکستانها را پیوسته آب میدادی.
□
نفرین
دخترانِ کرانههای رودخانه
ترانههای شادِ شامگاهی را فراموش کرده اند،
گم شوید این همه مأمورانِ امر و نهی!
□
حرمان
گلهای میعادگاه پژمرده اند،
از پشتِ دروازهٔ بسته
صدای گریهٔ زنی میآید.
□
هیجان
جنازهٔ ظالمی را میبرند،
دخترانِ دامنههای دور از گورستان
سرودهای سُرور میخوانند.
□
امید
من آن گلهایی را آب میدهم
که هنوز نروییده اند.
□
دوری
گلهها داشتم وقتی نزدیکم بودی،
حالا همیشه از خود گله دارم.
□
چشمداشت
مسافرها آمدند،
دلم برای دیدنِ کسی میلرزد.
□
راز
چه دل دیوانهیی دارم!
میخواهد مثلِ خدا
همه رازها را بداند.
□
شگفتی
و تن تو
وطنم،
عجب که وطنپرست نباشم.
□
پیوند
به ماه چشم دوخته ام،
میدانم که تو هم
ماه را مینگری.
□
مستی
دیگران از نوشیدنِ شراب مست میشوند،
من از آبِ چشمهیی که از کوزهٔ تو سرکشیدم.
□
دریغ
قدرِ لحظههای خوب را ندانستیم،
چیزهایی هرگز برنمیگردند.
شتاب
در بوسیدنت شتاب کردم،
حالا میدانم «عجله کارِ شیطان است».
□
عزیزالله ایما
وطن
کوچههای کودکیِ فراموششدهیی که نمیتوانی آنجا بازگردی،
وطن
رودخانهٔ کمعمقی که در آن دیگر غرق نخواهی شد.
آنگاه که در محلهٔ ما
هنوز گذرگاهها سنگرگاهِ سربازان نبودند
و طنینِ تیرها و تکبیرها
آماجهای خودی و خونینی نداشتند،
نامِ شبهای بیخوابیِ عاشقان
رؤیا بود، فقط رؤیا.
○
بزرگ شدهام
اما دلبستهٔ آرزوهای کوچکی.
رفتهام
به راههای بیرونده
پَرزدهام
به آشیانههای بیپرنده.
گریستهام،
بسیار گریستهام
پیش از آنکه به سکوتِ آنسوی سایههای تنهایی برسم
و به اسرارِ رهایی.
■
عزیزالله ایما
*نامِ شب: واژههای رمزی اند که در شبهای قیودِ نظامی بر رفت و برگشت، بدون فهمِ آن عبور از جایی به جایی ناممکن است.
چه ساده تعطیل میکنند زندهگی را
آنجا که فرمانها از درونِ قرون میآیند،
حقیقتها
انگار رؤیاهای آوازهای برخاسته از گورستانهای مقدسی اند.
حس میکنم مردهام
گاهی که جهان را با چشمهای بهروزی نمیتوانم دید.
در آن افقهای دور
چیزهایی را میبینم،
چیزهایی که
پیامرانِ پیشین هرگز از آنها سخن نگفتهاند.
من به واژهگانِ واژگونِ دهنهای بزرگی نمیاندیشم،
به معجونِ جدیدی از رنگها میاندیشم،
به کتابهای کودکان به دنیا نیامده
و به خطهای خوانای زبانهایی که هنوز الفبای آشنایی ندارند.
■
عزیزالله ایما
من به گذشتهٔ انگار درخشانی که شمشیرهای فاتحان رقم زدهاند، باور ندارم،
سدههاست که زمین علفچرِ اسپهای سوارانِ خونریزی بودهاست
که هنوز وارثانِ استثنایی سود
بیهیچ شرمساری
از زوالِ ماهان و هورهای افروزندهٔ کرانههای تاریک،
بر روایتِ سرخ استیلا میبالند.
زمین زادگاهِ ملیونها آواره است،
آوارهگانی که نه شرقی اند، نه غربی
با گورهای گمنامی در شمال و جنوبِ جهان.
چه وحشتناک اند
این مرزهای هزاران سالهٔ میان من و تو!
تمامِ تبرها دسته از درختی دارند،
و مؤمنانهترین توهمها
در ناگشودهگیِ رازِ گرهِ دستارِ هندی و چهلتارِ تازی
پیروانِ خدای براهیم و براهما را
به جنگِ جدیدی فرامیخوانند.
چه وحشتناک اند
این مرزهای هزاران سالهٔ میان من و تو!
■
عزیزالله ایما
باید عبور کنم،
باید عبور کنم
از مرزهای قرمزیِ فاصلهها.
در رگهای من
خونِ هیچ قبیلهٔ فاتحی جاری نیست،
در رگهای من
خونِ هیچ قبیلهٔ قاتلی جاری نیست.
من به تو تعلق دارم،
به تبارِ دردهایی که از دوری تو کشیدهام،
به تبارِ آرزوهایی که حتا خدایان
در خوابهای پیامبرانِ جزیرههای جنگ
روایت نکردهاند.
باید پرواز کنم،
پروازِ بلند
ازین همه سدهای آسمانی.
گذشتهام،
دیریست که دیگر گذشتهام
از همه افقهای آشنا،
تا به تو برسم
و به شگفتیهای دور از همه باورها.
■
عزیزالله ایما