گریزانم
گریزانم
ازین هوش و ازین هوده
ازین هنگ و ازین هنگار
ازین هنجار فرسوده
ازین هوی و ازین هول و ازین هون
ازین هنگامهٔ تکرار
گریزانم
گریزانم!
■
عزیزالله ایما
۲ سپتمبر ۲۰۱۱
گریزانم
گریزانم
ازین هوش و ازین هوده
ازین هنگ و ازین هنگار
ازین هنجار فرسوده
ازین هوی و ازین هول و ازین هون
ازین هنگامهٔ تکرار
گریزانم
گریزانم!
■
عزیزالله ایما
۲ سپتمبر ۲۰۱۱
مردان ذلیلِ با شمایلِ شبزده
از پیکرِ افتاده به خونِ ایستادهگان میترسند،
مردان ذلیلِ با شمایلِ شبزده
از آوازهای عاشقانهٔ زنان میترسند.
زیرِ سایههای سنگین شب،
در دلِ دهکدهها و کشتگاهان
در شهرها و دامنههای بلندِ کوهستان
همه از مرگِ آخرین اهریمنِ زمانه سخن میگویند،
اهریمنی که امیرالمؤمنینِ لشکرِ رجالههای رُعب و وحشت است.
امیرالمؤمنین مرده است
در ترنم زایندهٔ بارانها،
در زمزمهٔ آبهای رو به مزرعههای خشکیده
در دلهایی که پیوسته برای آزادی میتپند،
در ترانههایی که امید میسرایند.
امیرالمؤمنین مرده است
با سیمای پنهان
زیرِ ردای فتواهای پوسیده.
■
عزیزالله ایما
محلههای ما دیواری نداشتند،
فقط کوهها زیباییهای افراشتهیی بودند میان ما.
در فصلهای اندوه و شادی
ما کوهها را درمینوردیدیم،
تا تلخیِ قصههای قحطیِ مهربانی را از یاد بریم.
ما همسایههایی بودیم با نامهای گوناگون،
کوهها مرز نبودند،
کوهها درههایی بودند که ما را به خلوتی دیگر و به نجواهای جاریِ دیگرگونی فرامیخواندند.
چراغِ چلهگاهِ ناصر خسرو در پریان
همان ماهِ روشنِ شبهای یمگان بود.
در کوهستانها
فلک، سنگردی و ترانههای کوهیِ الیشنگ با نالههای نای نورستان
سمفونی بزرگِ همنوایی مینواختند
و ما به هر زبانی
سرودِ زنانِ عاشقی را میخواندیم:
په لویو غرو باندی راتاو شه توفانونه
ژلی وریژی
مزه درته شپه وکه پاته شه باران دی.*
*برگردان لندی:
در کوههای بلند توفانها آغاز شده اند
ژاله میبارد
مرو، شب را همینجا با من بمان که باران است!
■
عزیزالله ایما
شرقشناسان شناسنامهام را به استخوانهای پوسیدهٔ مردانی که در کشتزارانِ شمال نان از دهانِ دهگانان ربوده اند، میرسانند،
انگار نیاکانم اربابانِ مادرزادی بوده اند از مردهریگِ خونهای خشکیدهٔ شاهانِ شمشیرزن.
سحرگاهی که در خاموشیِ آتشکدههای هیربدانِ پنجهیر کنارِ رودی زاده شدم،
نخستین لالاییام موسیقیِ موجهای سرکشی بود که به رودخانهٔ بیآبی میرسید.
آنگاه که با گامهای کودکانه سرودِ چهارسالههای عاشق را در کوچههای بنبستِ شهرِ کهنه میخواندم،
مادرم میخندید.
من معنای میهن را نمیدانستم،
تمامِ طول و عرضِ سرزمینِ آشنایی که به خانهٔ پرهیاهوی بابایی میرسید
و باری برابرِ آن را با چهارچرخه سوی «سپاهیگمنام» پیموده بودم
– از «سهدکان» تا پلِلرزانک و اندرابی –
بسیار کوچکتر از وسعتِ دیدِ پدرکلانی بود که هنگامِ گشودنِ پنجرههای ناگشوده میگفت:
«زبانِ بازِ زخمهای جنگ لبانِ نشاط را میبندد.»
ما، اما در جنگهای بیپایان با آهنگِ گلولهها رقصیدیم و ترانههای شادِ رهایی سردادیم
به گمان آن که روزی به آزادی میرسیم.
حالا زیرِدرختانِ سوختهٔ هیمهٔ باغهای آتش
جشنِ جنونِ جلادهاست
و مؤمنانِ مویهگر از منارهها
عظمتِ کاذبی را پیوسته بانگ میزنند.
آزادی هنوز عصیانِ نابالغیست در آواهای گسسسته و گنگی که به هیچ آماجِ مُوَجهی نمیرسد،
وقتی در باتلاقها و جزیرههای جزمآرا
از گورهای پدرانِ تاریخِ طلایی و طلایههای تاریخی سخن میگوییم
و با نداهای بلندِ حسرتِ آبایی به جان هم میافتیم.
هنوز معنای میهن را نمیدانم
و هویتم هرگز به استخوانهای پوسیده در چهارسوی جهان نمیرسد.
■
عزیزالله ایما
۲
هنگام جنگ
تمامِ شعارها بوی نفرت میدادند،
بوی دروغهای آسمانی.
اینک هیولاها حاکم اند
و ما مسحورِ مردهگانِ دانا
راویِ رؤیاهای رفته ایم
در سرزمینِ از دست رفته.
■
عزیزالله ایما
به آن زن زیبایی که در بلندیهای بدخشان به ذلیلانه زیستن در کنار طالبی نه گفت و به دست نزدیکانش سنگسار شد.
عبورِ من از آسمانِ کوههایی بود که از «انجمن» و «یمگان» میگذشت.
در سفرنامهٔ پامیر
کوههایی را درمینوردیدم که خانقاهی نداشتند، چه بهتر!
اما تمامِ درهها رنجورِ شرابخانههای بستهیی بودند
و اندامهای اندوهزدهٔ مردانِ پوشیده در پتوها
با رؤیاهای بهشتیِ پس از مرگ میجنبیدند،
آنگاه که کوهها در مستیِ گرما
جامهٔ سپیدِ پرهیز میدریدند و اشکِ شادی میریختند
برای تماشای رنگارنگیِ گلهای بازبرافراشته.
زادن در دهکدههای بزرگِ میان «کافرستان» و «واخان»
چه هویتی میتواند باشد، اگر پرواز را نیاموزی؟
در بلندیِ پرواز است که زمین دهکدهٔ کوچکی میشود
دور از هیولاهای اساطیری انسان،
خدا انگار میگرید
به آن عظمتِ همیشه غایب.
زنانِ زیبای درههای بلند
پیش از سنگسار
به سنگها میبالیدند
و به شناسنامههای بتهای مقدسی که کتیبهٔ عشق را
تحریمِِ پیامرانه میکردند.
آنک!
زنی ایستاده با زخمهایش
از پیامهای پوسیده سخن میگوید و از عجزِ همه معجزههای واهی.
آنک!
آن الاههٔ خوابیده بر فرش سرخ تنهاست،
و خدا انگار میگرید
به آن عظمتِ همیشه غایب.
■
عزیزالله ایما
چه انبوهی از سیاهی،
چه انبوهی از سایهها!
جانورانِ جنگی
کشتزاران را اشغال کردند،
کوهستانها، شهرها، کوچهها و خانهها را نیز.
مردی که از طلایهها سخن میگفت
بر جنازهٔ زنی میگرید،
و خدا خشمگین است.
مأمورانِ مجازاتِ خدا
خشمگینانه ماشه میفشارند،
تا «جبرئیل» رُخ از حجاب برنتابد
در قیامِ فرشتهها.
حوا برهنه بود
و خدا در عصیان
بر اندامِ زمینیِ او پیراهنی نبافته بود.
■
عزیزالله ایما
*«جبرئیل» شهرستانیست در هرات که خیزشِ دلیرانهٔ زنان آن حقارتِ موجوداتی به نام طالب را بسیار آشکار کرد.
سوگند به شب
و به لحظههایی که شبانی
در رؤیای گرگان گرسنه
از خواب میپرد.
سوگند به شب،
به رازهای ناروشنِ رهایی
و به هنگامههای اندوهِ زاینده.
سوگند به شب
و به تپندهگانِ در اعماق،
زیانکاران بزرگِ زمین اند
پیامآورانِ خطها و خطههای آفتابیِ فصل و فاصله.
■
عزیزالله ایما
در هیچ ریشه دارم،
در پوچیِ تمامیِ تاریخ.
ایمانِ من دروغِ دلآراییست که آغاز میشود
از کهنه کیدهای مقدس.
سالهاست که با خدا به زبانی حرف میزنم که نه من میدانم و نه خدا،
مناجاتِ مادرم نیز به زبانِ پیامبرِ قبایلِ گمشدهییست که ناگهان در بلندایی به خدایی مواجه میشود که زبانی ندارد.
در هیچ ریشه دارم،
در پوچیِ تمامیِ تاریخ.
اجدادم از کاهها کوههایی ساخته اند که در خوابهای کودکانه هم به آنها میخندیدم.
سنگهای بنایِ تمامِ تمدنها را بردهگان به شانه برده اند و فرمانروایان به آن بالیده اند.
در جنگِ تمدنها
من متمدن نیستم،
هنگامی که ارابههای فاتحان از روی جسدهای جانباختهگان با غُرور عبور میکنند.
در جنگِ تمدنها
من متمدن نیستم،
زیرا همه گلولهها را زخم میخورم
و فرمانِ فرماندهانِ بزرگ و پیروز را هرگز نمیبرم.
من متمدن نیستم،
زیرا آخرین آرزویم نمردنِ ناشناختهترین انسان از گرسنهگیست.
در هیچ ریشه دارم،
در پوچیِ تمامیِ تاریخ.
زنانِ زادگاهم هنوز نامی ندارند
و مردان بر سرِ نقشهٔ نامها میجنگند
در سرزمینِ همیشه اشغالشدهیی،
تا ترانههای ناتمامِ دلیری را روایتِ سرخی سازند.
در هیچ ریشه دارم،
در پوچیِ تمامیِ تاریخ.
■
عزیزالله ایما
شعرِ کوتاه شرقی ظرفیتهای ویژهیی اند برای بیان فشرده و جرقههای حالات فردیِ لبریز از حسِ لحظههای گذرا با تصویرهای ماندگار و اندیشههای اثرگذار. در دیرینهترین شعر کوتاه هجایی پارسی میبینیم که خسروانی با آن سه مصراعی که دوی آن در بندِ قافیه است، فراتر از ترانههای کهن نرفت. کوشش م. امید با سرایش خسروانی نو هم به دفتری نرسید. رباعی با آن اوجهای اندیشهمحورِ خیام پرواز بلندی داشت و بیش از دیگر گونههای شعر کوتاه پارسی جهانی شد و به زبانهای بسیاری راه یافت. دوبیتی زبان صمیانهترین احساسات لحظههای عشق، اندوه، امید و شادی گویندهگان گمنامی شد که چون زبان حالِ مردم در میان مردم ماند و به آهنگهای ماندگاری جان بخشید. دوبیتی در کنار هزاران سرایندهٔ ناشناس با ترانههای بابا طاهر عریان و سرایندهگان صاحبنامِ اندکِ دیگر صدای بلند گویشهای گوناگونِ شعر کوتاه پارسی شد. آنسان که نام دوبیتی با نام لهجههای کوهپایهنشینان، محلهها و اُستانها پیوندِ پایا یافت. نامهای دوبیتیهای شمالی و هندوکش، دوبیتیهای مالستانی، دوبیتیهای هراتی، دوبیتیهای همدانی، دوبیتیهای مازندرانی و … برای ما آشنا اند.
دُکتور بهاءالدین مجروح یکی از روشناندیشان بزرگ سدۀ بیستم که کتاب اژدهای خودی او یکی از کارهای ماندگار در زبان پارسی است، سهم سترگی در غنای زبان پشتو با برگردانهایی از فیلسوفان غربی برای نخستین بار، چنین گفت زردشت را نیز به زبان پشتو ترجمه کرد. مجروح در جنب شاعری و توجه به شعر نوِ پشتو، بر شعر کوتاه پشتو (لندی) تمرکز جدی میکند و بخشی از کارهایی را که در پیوند به «لندی» کرده است، در کتاب آوازهای عشق و مرگ – سرودههای زنان افغان – به زبان فرانسهیی منتشر میکند. مجروح خوانندهٔ خارجی را با «لندی» شعر کوتاه پشتو آشنا میسازد. شعری که بیان فشرده و آزادی از عشقهای ممنوعه، رنج و مواجهه با مرگ است و درین کتاب صدای صمیمانهٔ زنان نیز. آوازهای عشق و مرگ، لندی را در کنار شعرهای کوتاه جهان قرار میدهد و به زبانهای زیادی ترجمه میشود.
البته لندی پیوندهایی هم با دوبیتی دارد. این پیوندها برخاسته از میراثهای مشترک گویندهگانی اند که گاه در دو دهکدهٔ مجاور و یا دو سوی رودخانهیی و کوهی زیستهاند و رنجها و شادمانیهایی را در نزدیکِ هم زیسته اند. من به عنوان کسی که پیشینهٔ سرایش دوبیتی را دارم و اکنون از نخستین تجربههای سرایش کوتاهههای پارسیِ متأثر از لندی سخن میگویم، به خوبی تفاوتهای این دو ساختار کوتاه را دیده ام. لندی دست-و-پاگیری قافیه و حتا وزن دوبیتی را ندارد. محتوا و درونِ لندی روح رها و سرکشی دارد که فقط در دو سطر ۹ تا ۱۳هجا فشرده نمیشود. میتواند کم و یا بیش هم شود. من در کوتاهههای پارسیِ ادامهٔ لندی گاه سطرها را مطابق زبان و بیان میشکنم، تا طرح اصلی و عریانی در پوشش زیانی نبیند.
انتخاب
زلفانت را مپوشان
مهاجمانِ مؤمن رفته اند.
□
به دکتور ناکامورا
انسان
خانهٔ آن کافر آباد
که به درختان زخمخوردهٔ تیرهای شما
آب میرساند.
□
امید
حتا در فصلِ جنگ
محبوبم به باغ میاندیشد و به شگوفههای گلِ نارنج.
□
تدبیر
جنگجویان آمدند و رفتند
فدای تو که تاکستانها را پیوسته آب میدادی.
□
نفرین
دخترانِ کرانههای رودخانه
ترانههای شادِ شامگاهی را فراموش کرده اند،
گم شوید این همه مأمورانِ امر و نهی!
□
حرمان
گلهای میعادگاه پژمرده اند،
از پشتِ دروازهٔ بسته
صدای گریهٔ زنی میآید.
□
هیجان
جنازهٔ ظالمی را میبرند،
دخترانِ دامنههای دور از گورستان
سرودهای سُرور میخوانند.
□
امید
من آن گلهایی را آب میدهم
که هنوز نروییده اند.
□
دوری
گلهها داشتم وقتی نزدیکم بودی،
حالا همیشه از خود گله دارم.
□
چشمداشت
مسافرها آمدند،
دلم برای دیدنِ کسی میلرزد.
□
راز
چه دل دیوانهیی دارم!
میخواهد مثلِ خدا
همه رازها را بداند.
□
شگفتی
و تن تو
وطنم،
عجب که وطنپرست نباشم.
□
پیوند
به ماه چشم دوخته ام،
میدانم که تو هم
ماه را مینگری.
□
مستی
دیگران از نوشیدنِ شراب مست میشوند،
من از آبِ چشمهیی که از کوزهٔ تو سرکشیدم.
□
دریغ
قدرِ لحظههای خوب را ندانستیم،
چیزهایی هرگز برنمیگردند.
شتاب
در بوسیدنت شتاب کردم،
حالا میدانم «عجله کارِ شیطان است».
□
عزیزالله ایما