در شهرِ غارت‌شده

با دشنام‌های بلندتر از عوعوِ سگان

آن‌ها به سگ‌ها حمله می‌کردند

و سگ‌ها به آن‌ها،

آن‌گاه که در غبار

ماهِ شب

قرصِ نانِ دور از دسترسی بود انگار.

در شهرِ غارت‌شده

سگ‌ها گرسنه اند

و آدم‌ها

برای نان فرمان می‌برند.

شعارها همیشه وارونه اند

در جنگی که با گلوله‌های مجانی آغاز می‌شود.

گریزان

گریزانم

گریزانم

ازین هوش و ازین هوده

ازین هنگ و ازین هنگار

ازین هنجار فرسوده

ازین هوی و ازین هول و ازین هون

ازین هنگامهٔ تکرار

گریزانم

گریزانم!

عزیزالله ایما

۲ سپتمبر ۲۰۱۱

مرگ آخرین اهریمن

مردان ذلیلِ با شمایلِ شبزده

از پیکرِ افتاده به خونِ ایستاده‌گان می‌ترسند،

مردان ذلیلِ با شمایلِ شبزده

از آوازهای عاشقانهٔ زنان می‌ترسند.

زیرِ سایه‌های سنگین شب،

در دلِ دهکده‌ها و کشتگاهان

در شهرها و دامنه‌های بلندِ کوهستان‌

همه از مرگِ آخرین اهریمنِ زمانه سخن می‌گویند،

اهریمنی که امیرالمؤمنینِ لشکرِ رجاله‌های رُعب و وحشت است.

امیرالمؤمنین مرده است

در ترنم زایندهٔ باران‌ها،

در زمزمهٔ آب‌های رو به مزرعه‌های خشکیده

در دل‌هایی که پیوسته برای آزادی می‌تپند،

 در ترانه‌هایی که امید می‌سرایند.

امیرالمؤمنین مرده است

با سیمای پنهان

زیرِ ردای فتواهای پوسیده.


عزیزالله ایما

سمفونیِ همنوایی

محله‌های ما دیواری نداشتند،

فقط کوه‌ها زیبایی‌های افراشته‌یی بودند میان ما.

در فصل‌های اندوه و شادی

ما کوه‌ها را درمی‌نور‌دیدیم،

تا تلخیِ قصه‌های قحطیِ مهربانی را از یاد بریم.

ما همسایه‌هایی بودیم با نام‌های گوناگون،

کوه‌ها مرز نبودند،

کوه‌ها دره‌هایی بودند که ما را به خلوتی دیگر و به نجواهای جاریِ دیگرگونی فرامی‌خواندند.

چراغِ چله‌گاهِ ناصر خسرو در پریان

همان ماهِ روشنِ شب‌های یمگان بود.

در کوهستان‌ها

فلک، سنگردی و ترانه‌های کوهیِ الیشنگ با ناله‌های نای نورستان

سمفونی بزرگِ همنوایی می‌نواختند

و ما به هر زبانی

سرودِ زنانِ عاشقی را می‌خواندیم:

په لویو غرو باندی راتاو شه توفانونه

ژلی وریژی

مزه درته شپه وکه پاته شه باران دی.*

*برگردان لندی:

در کوه‌های بلند توفان‌ها آغاز شده اند

ژاله می‌بارد

مرو، شب را همین‌جا با من بمان که باران است!

عزیزالله ایما

آواهای گسسته




شرق‌شناسان شناسنامه‌ام را به استخوان‌های پوسیدهٔ مردانی که در کشتزارانِ شمال نان از دهانِ دهگانان ربوده‌ اند، می‌رسانند،

انگار نیاکانم اربابانِ مادرزادی بوده اند از مرده‌ریگِ خون‌های خشکیدهٔ شاهانِ شمشیرزن.

سحرگاهی که در خاموشیِ آتشکده‌های هیربدانِ پنجهیر کنارِ رودی زاده شدم،

نخستین لالایی‌ام موسیقیِ موج‌های سرکشی بود که به رودخانهٔ بی‌آبی می‌رسید.

آن‌گاه که با گام‌های کودکانه سرودِ چهارساله‌های عاشق را در کوچه‌های بن‌بستِ شهرِ کهنه می‌خواندم،

 مادرم می‌خندید.

من معنای میهن را نمی‌دانستم،

تمامِ طول و عرضِ سرزمینِ آشنایی که به خانهٔ پرهیاهوی بابایی می‌رسید

 و باری برابرِ آن را با چهارچرخه سوی «سپاهی‌گمنام» پیموده بودم

 – از «سه‌دکان» تا پلِ‌لرزانک و اندرابی –

بسیار کوچک‌تر از وسعتِ دیدِ پدرکلانی بود که هنگامِ گشودنِ پنجره‌های ناگشوده می‌گفت:

 «زبانِ بازِ زخم‌های جنگ لبانِ نشاط را می‌بندد.»

ما، اما در جنگ‌های بی‌پایان با آهنگِ گلوله‌ها رقصیدیم و ترانه‌های شادِ رهایی سردادیم

به گمان آن که روزی به آزادی می‌رسیم.

حالا زیرِدرختانِ سوختهٔ هیمهٔ باغ‌های آتش

 جشنِ جنونِ جلادهاست

و مؤمنانِ مویه‌گر از مناره‌ها

عظمتِ کاذبی را پیوسته بانگ می‌زنند.

آزادی هنوز عصیانِ نابالغی‌ست در آواهای گسسسته و گنگی که به هیچ آماجِ  مُوَجهی نمی‌رسد،

وقتی در باتلاق‌ها و جزیره‌های جزم‌آرا

 از گورهای پدرانِ تاریخِ طلایی و طلایه‌های تاریخی سخن می‌گوییم

و با نداهای بلندِ حسرتِ آبایی به جان هم می‌افتیم.

هنوز معنای میهن را نمی‌دانم

و هویتم هرگز به استخوان‌های پوسیده در چهارسوی جهان نمی‌رسد.


عزیزالله ایما

در بلندیِ پرواز


به آن زن زیبایی که در بلندی‌های بدخشان به ذلیلانه زیستن در کنار طالبی نه گفت و به دست نزدیکانش سنگسار شد.





عبورِ من از آسمانِ کوه‌هایی بود که از «انجمن» و «یمگان» می‌گذشت.

در سفرنامهٔ پامیر

 کوه‌هایی را درمی‌نوردیدم که خانقاهی نداشتند، چه بهتر!

اما تمامِ دره‌ها رنجورِ شرابخانه‌های بسته‌یی بودند

و اندام‌های اندوه‌زدهٔ مردانِ پوشیده در پتوها

با رؤیاهای بهشتیِ پس از مرگ می‌جنبیدند،

آن‌گاه که کوه‌ها در مستیِ گرما

جامهٔ سپیدِ پرهیز می‌دریدند و اشک‌ِ شادی می‌ریختند

برای تماشای رنگارنگیِ گل‌های بازبرافراشته.

زادن در دهکده‌های بزرگِ میان «کافرستان» و «واخان»

چه هویتی می‌تواند باشد، اگر پرواز را نیاموزی؟

در بلندیِ پرواز است که زمین دهکدهٔ کوچکی می‌شود

دور از هیولاهای اساطیری انسان،

خدا انگار می‌گرید

به آن عظمتِ همیشه غایب.

زنانِ زیبای دره‌های بلند

پیش از سنگسار

 به سنگ‌ها می‌بالیدند

و به شناسنامه‌های بت‌های مقدسی که کتیبهٔ عشق را

تحریمِِ پیامرانه می‌کردند.

آنک!

زنی ایستاده با زخم‌هایش

از پیام‌های پوسیده سخن می‌گوید و از عجزِ همه معجزه‌های واهی.

آنک!

آن الاههٔ خوابیده بر فرش سرخ تنهاست،

و خدا انگار می‌گرید

به آن عظمتِ همیشه غایب.


عزیزالله ایما

قیام جبرئیل

چه انبوهی از سیاهی،

چه انبوهی از سایه‌ها!

جانورانِ جنگی

کشتزاران را اشغال کردند،

کوهستان‌ها، شهرها، کوچه‌ها و خانه‌ها را نیز.

مردی که از طلایه‌ها سخن می‌گفت

بر جنازهٔ زنی می‌گرید،

و خدا خشمگین است.

مأمورانِ مجازاتِ خدا

خشمگینانه ماشه می‌فشارند،

تا «جبرئیل» رُخ از حجاب برنتابد

در قیامِ فرشته‌ها.

حوا برهنه بود

و خدا در عصیان

بر اندامِ زمینیِ او پیراهنی نبافته بود.


عزیزالله ایما

*«جبرئیل» شهرستانی‌ست در هرات که خیزشِ دلیرانهٔ زنان آن حقارتِ موجوداتی به نام طالب را بسیار آشکار کرد.

سوگند به شب

سوگند به شب

و به لحظه‌هایی که شبانی

در رؤیای گرگان گرسنه

از خواب می‌پرد.

سوگند به شب،

به رازهای ناروشنِ رهایی

و به هنگامه‌های اندوهِ زاینده.

سوگند به شب

و به تپنده‌گانِ در اعماق،

زیانکاران بزرگِ زمین اند

پیام‌آورانِ خط‌ها و خطه‌های آفتابیِ فصل و فاصله.

 ■

عزیزالله ایما

من متمدن نیستم

در هیچ ریشه دارم،

در پوچیِ تمامیِ تاریخ.

ایمانِ من دروغِ دل‌آرایی‌ست که آغاز می‌شود

از کهنه کیدهای مقدس.

سال‌هاست که با خدا به زبانی حرف می‌زنم که نه من می‌دانم و نه خدا،

مناجاتِ مادرم نیز به زبانِ پیامبرِ قبایلِ گمشده‌یی‌ست که ناگهان در بلندایی به خدایی مواجه می‌شود که زبانی ندارد.

در هیچ ریشه دارم،

در پوچیِ تمامیِ تاریخ.

اجدادم از کاه‌ها کوه‌هایی ساخته اند که در خواب‌های کودکانه هم به آن‌ها می‌خندیدم.

سنگ‌های بنایِ تمامِ تمدن‌ها را برده‌گان به شانه برده اند و فرمانروایان به آن بالیده اند.

در جنگِ تمدن‌ها

من متمدن نیستم،

هنگامی که ارابه‌های فاتحان از روی جسدهای جان‌باخته‌گان با غُرور عبور می‌کنند.

در جنگِ تمدن‌ها

من متمدن نیستم،

زیرا همه گلوله‌ها را زخم می‌خورم

و فرمانِ فرماندهانِ بزرگ و پیروز را هرگز نمی‌برم.

من متمدن نیستم،

زیرا آخرین آرزویم نمردنِ ناشناخته‌ترین انسان از گرسنه‌گی‌ست.

در هیچ ریشه دارم،

در پوچیِ تمامیِ تاریخ.

زنانِ زادگاهم هنوز نامی ندارند

و مردان بر سرِ نقشهٔ نام‌‌ها می‌جنگند

در سرزمینِ همیشه اشغال‌شده‌یی،

تا ترانه‌های ناتمامِ دلیری را روایتِ سرخی سازند.

در هیچ ریشه دارم،

در پوچیِ تمامیِ تاریخ.


عزیزالله ایما