آه‌های منظوم

پس از دیدار دوبارۀ زادگاهم

چراغِ قصه‌های شــــــامِ من تو

ســــــــرودِ لحــــظۀ آرامِ من تو

دمِ دیدار پرســــــیدی که نامت؟

صدایِ خامُشی گفت نامِ من تو

■

به چشمم چشمه‌آهو جلوه دارد

شــــــکوهِ خِنج و خارو جلوه دارد

ســـوارانِ ســفیدچهری ز خاواک

به ســــــوی برج و بارو جلوه دارد

■

شب است و های‌هویِ رودباری

ملــیمه خفــــته چون زیبانگاری

به پای قامـــتِ بالا درختــــــــی

ســــرِ شــوریدۀ یک آبـــــشاری

■

به سنگانه نشستم روی سنگی

به آســـتانه نمودم بـــس درنگی

به دل گفــتم غنیمت دان دمی را

که آید لحظۀ تنـــگی به چــــنگی

■

مـــیانِ جـــــــنگلک پهــلوی آبی

نشـــــــسته پیـرمردی با کتابی

گهی خاموش، گه می‌خواند آرام:

که دنیا نیــست جز تعبیرِ خوابی!

■

شب است و پشتِ کوه ماهِ سریچه

هـــوای رود چــون آهِ ســـــــــریچه

کـــــــسی از دور می‌آید به لب نور

کــــسی هم چــشم بر راهِ سریچه*

*سریچه: نام بلندی مشرف بر دهکدهٔ زادگاهم.

■

دوتا ایستاده باهم روی در روی

دوتا شـــبتاب می‌تابد لـبِ جوی

صــــدای باد و بانگِ نایی از دور

دوتا ســــایه کنارِهم سـخنگوی

■

صـــــدایی چون صــــدای ناله آید

صــــدا از پـــشـــتِ کــوهِ ماله آید

کسی می‌خواند از سنگردیِ کوچ

کسی هم قرسکِ «قنـغاله»*آید

*قنغاله: نامزد یا بستن پیمان برای ازدواج.

■

نشـــــســــته آفتابِ کوهِ تُلخه

کبــــــــوترها سـرِ انبوهِ*تلخه

کسی برگشته از آغیل خسته

ســـــریچه غرق در اندوهِ تلخه

*انبوه یا به قول مردم انباه: سنگ‌های جمع‌شده از کشتزارانِ کوهستانی که در تابلوی مزرعه چون تپه‌های کوچکی می‌نمایند.

■

شترسنگ*چون کتیبِه عاشقان است

پلِ خانیز هم کــــــــــشـتی جان است

کسی می‌خواند از پشـــــــتِ سریچه

که این‌جا وعده‌گــــــاهِ عارفان اســــت

*شترسنگ: نامِ سنگِ بلند و بزرگی‌ست در کنار رودخانه، نزدیک به دهکدۀ ملاخیلِ بازارک که نشستنگاهِ هموارِ روی آن چون صفه‌یی‌ جایی برای نشستن شناگران و لحظه‌های فراغت مردم دارد. در جانب مغرب سنگ، جایی که آب در فصل زمستان اندک می‌شود، نام‌هایی به رسم یادگار حک شده‌اند.

■

کـــــنارِ رود و چارمغزِ کلانی

نشســـــــته پیرمردی با جوانی

نشسته پیرمرد و قصه گوید

ز دنیــــــا و مکــانِ لامکانی

■

من امــشـب میهمانِ مُهنجَهورم

نه از ماه و نه از اســتاره دورم

چو کـشتی در دلِ دریای افلاک

ســــــلیمانی دمی دارد غرورم

■

سرِ خورشيد بلند از قلعه‌سنگ*است

کلاهِ‌ ماله*بر فرقــــش چه تنگ است

به چــشمم از ملسـپه تا به دشـــتک

زمین و آســــمان پُر آب و رنگ است

*قلعه‌سنگ و کلاهِ‌ ماله نامِ دوچکاد یا قله در جنوب هندوکش و در محلۀ بازارک اند.

■

رُخه کوی عـــزیزانِ ســــرافراز

کبوترها ســــرِ بامــش به پرواز

بلندی‌های کُرواشــی و درخیل

تو گویی می‌فروشند بر فلک ناز

■

دمِ صبح از طلاکان می‌گذشتم

کـنارِ چــــــشمۀ آبی نشـــستم

به زیرِ ســـــــــایۀ بیـــــدِ عُنابه

ز غم‌های جهان یک‌باره رَستم

■

عزیزالله ایما

تابستان ١٣٩٠ خورشيدى

ارسال شده در شعر

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟