آن‌سوی آزادی

عبور نکرده‌ایم اندیشه‌های حاکمی را که هنوز هیاهوی جاودانه‌گی دارند.

سخن از «سایۀ خدا» بود که از یمین و یسار پیشوایانِ خشمگینی برآشفتند

و خود را جانشینانِ زمینی خدا خواندند!

برای اژدهای هفت‌سرِ آن‌سوی رودِ سیلابی و ویرانگرِ سرخ

آزادی چیزی فراتر از زنجیرهای نهضت‌های نسخه‌برداری‌شده بر ایمان بنده‌گان نبود.

حالا که در فتواهای مقدسِ «امیرالمؤمنینِ» هزارچهرۀ انارستان‌های قندهار

جهنمِ جهانِ فانی و باقی جایگاهِ ابدیِ عصیانگران و زنان است،

حورهای شهوت‌انگیزِ بهشتی هم

محکومِ همخوابه‌گیِ مردانِ مطیعی اند که خون خلقی را در راهِ خدا می‌ریزند.

همه آیین‌های مسخ‌شده از آگاهیِ انسان می‌ترسند،

همه آیین‌های مسخ‌شده از آزادیِ انسان می‌ترسند!

عزیزالله ایما

حکومتِ نو

زن از اُرسی بالاخانه به دورها می‌نگرد. انگار سراپا چشم است و فقط می‌بیند. کودک خواب است. زن می‌بیند. آتش‌هایی گاه بلند و گاه خاموش می‌شوند. انفجارهای بی‌صدا … جرقه‌ها … آتش گلوله‌ها … خاموشی خوفناک … تاریکی. چراغ‌های خانه ها کم کم کم و گُم گُم گُم می‌شوند. نه رونده‌یی و نه رهگذری.

تنِ زن زیرِ جامۀ یک‌لا انگار سردی باد خزانی را حس نمی‌کند. صدای رادیو و صدای چیغ کودک در اتاق می‌پیچند. زن چشمانش را می‌بندد. آهی می‌کشد و نفسی ژرف. بازهم نفسی می‌کشد، گویی بوی خون، بوی زخم‌های آدم‌های افتاده در کوچه‌ها، بوی مرده‌ها و بوی خاکسترِ خانه‌هایی را حس می‌کند. به زمین می‌نشیند. بینی‌ش را می‌بندد. سر به زانو می‌گذارد، به خود می‌پیچد، انگار چیزی همه‌تن حواسش را به سویی می‌کشد.

زن اُرسی را پایین می‌کشد و می‌بندد. صدای چیغ کودک بلندتر می‌شود. به سوی در می‌رود، نگاهی گذرا به چهارسو می‌اندازد، پنداری صدای چیغ‌های دیگری را هم می‌شنود و یا صدای گام‌هایی را … صدای در را بلندتر از همه صداهای گنگ و مبهمی می‌شنود. در را می‌گشاید و از سرِ درد – و شاید هم خوشی – صدایی از گلویش می‌برآید:

«تو … آمدی … آه!»

مرد چهرۀ وحشتزده و رنگ‌پریدۀ زن را به سینه می‌فشارد. زن با نگاهِ مضطربی به مرد، کلاه نظامی را از سر او می‌گیرد. کودک خاموش شده و انگشتش را در دهن برده و چوشیده به مرد می‌نگرد. مرد روی کودک را می‌بوسد، کودک باز می‌گرید. زن پستانش را در دهن کودک نزدیک می‌کند، چشمان‌ِکودک برقی می‌زند و با دستان کوچک پستان را محکم می‌گیرد و می‌مکد. کودک می‌خوابد و زن به سرعت بالاپوش نظامی مرد را از تنش می‌گیرد. مرد نمی‌گذارد. زن التماس می‌کند و مرد از مقاومت واپسین دستۀ سربازانی که در شهر می‌جنگند، سخن به میان می‌آورد. زن می‌گرید و می‌گوید:

«رادیو … رادیو گف… شهر به دست مهاجمان افتاده.»

مرد خم می‌شود. رادیو را لمس می‌کند. صدای رادیو بلند می‌شود:

«حکومت نو، ریشه‌های شر و فساد را از جامعه می‌کند و ضامن امنیت، مصؤونیت و سعادت شما خواهد بود …»

مرد رویش را با دستان بزرگش می‌پوشاند. زن مقابل مرد می‌نشیند و دستی به پاهای او می‌کشد و به زاری می‌گوید:

«این خانه نقطۀ نیرنگی‌س … لا اقل … لا اقل امشو در آن‌سوی پل … خانۀ دوستت برو … مه چیزای ضروری را می‌گیرم و فردا … فردا حتماً می‌آییم.»

صدای زن به گریه می‌انجامد. مرد پشت اُرسی می‌رود و می‌بیند که از آخرین برج و باروهای نظامی شهر آتش گلوله‌‌یی به هوا برنمی‌خیزد.

زن ناآرام است، رو به مر د می‌گوید:

 «فرصت تنگ اس … به ما کسی کاری نداره … اما تو … تو را نمی‌گذارند … تو …»

زن واژه‌ها را با گریه قرت می‌کند. به اتاق دیگر سرمی‌زند. پاپوش‌های کهنه و پوشاک بازاریان را پیش روی مرد می‌گذارد. مرد با چشمان مردد به زن می‌نگرد. زن سخنان عذرآمیزش را باز می‌گوید. مرد به پوشاک چشم می‌دوزد. گویی با دل ناخواسته دستش پیش می‌شود و آن را می‌گیرد. زن به عجله در پوشیدن کمکش می‌کند. مرد پوشاک را می‌پوشد. هردو به سوی درِ کوچه می‌روند. دمِ دروازه، مرد چیز نامفهومی به زن می‌گوید و نگاهی به خلوت کوچه می‌اندازد. چشمش به حصاری می‌افتد که در بالای کوهی می‌سوزد. از کوچه باد سردی می‌وزد. مرد دست کرخت زن را می‌فشرد و در تاریکی پهناور کوچه گم می‌شود.

زن در را می‌بندد و زیر لب دعایی می‌خواند. کودک خواب است. زن سرش را به دیوار کنارِ گهوارۀ کودک تکیه می‌دهد و چشمانش را می‌بندد، چنان‌که لحظه‌های رفته‌یی را از نظر بگذراند. ناگهان به ساعت چشم می‌دوزد و برمی‌گردد به حال. چراغ را خاموش می‌کند.

صدایی و صداهایی به گوشش می‌رسند، می‌پندارد که خواب دیده. چراغ را روشن می‌کند و می‌بیند که هنوزهم ساعتی به صبح مانده. در را آهسته می‌گشاید و می‌خواهد از درز دروازه نگاهی به بیرون اندازد که چشمش به چند شبح ایستاده بالای دیوار خانه می‌افـــتد. چیغ می‌زند و تا در را ببندد، مرد دستار سیاهی در را گشاده نگه‌می‌دارد. مرد به اشباح روی دیوار به زبانِ حُکم چیزی می‌گوید و آن گاه رو به زن داد می‌زند:

 «کجاست …؟»

زن خود را پس پس می‌کشد و تن لرزانش را چنان به دیوار می‌فشرد که گویی می‌خواهد دیوار عقب برود. نالۀ لرزانی از گلویش بلند می‌شود:

«کسی … کسی … نیس …»

صدای بلندِ به‌هم‌خوردن و بسته شدن دروازۀ دهلیز سهمناکی سکوت را صدایی می‌‌شود. مردِ دستارسیاه تفنگچه را در جیب می‌گذارد و با چشمان سرمه‌شده تُند و غضبناک به نیم‌رخ زیبای زن که زلفان افتاده و پریشان نیم دیگرِ آن را پوشانده‌است، با ولع خیره می‌شود. چشمانِ مردِ دستارپوش چون دو سوراخِ سیاهی که نوری را ببلعد، بازتر می‌شوند. وحشتِ خاموشی را صدای قُرت کردنِ آب دهانِ کسی که گامی به سوی زن پیش می‌گذارد، می‌افزاید. آوای کودک از گهواره بلندتر می‌شود. زن به سوی گهواره می‌دود. مرد به زلفان زن چنگ می‌اندازد، زن فریاد می‌زند. مرد دستانش را به کمر زن حلقه می‌کند. زن، مرد را پس می‌زند و به زمین می‌نشیند. کودک چیغ می‌زند. مرد خود را به روی زن می‌اندازد. دستار مرد به زمین می‌افتد. نزدیکی نفس‌های مرد چون بادی که از شگافِ گندی بوزد، زن را دلبد می‌کند. با تمامِ توان ریش قی‌آلودِ مرد را محکم می‌گیرد و سرِ او را از خود دور می‌کند. مرد ریشش را از دست زن می‌رهاند، از جا بلند می‌شود و لگدی به شکم زن می‌زند. دست‌های زن شُل می‌شود و مرد روی شکم زن می‌نشیند. دستش را به زیر دامن زن می‌برد. پنجه‌های زن می‌جنبند و دستِ لرزانش به جیبِ مرد فرومی‌رود. صدایی، صدای بلندی در خانه می‌پیچد.

همه اشباح یکباره وارد خانه می‌شوند.

عزیزالله ایما

__________________________________________

*محور اصلی داستان رویدادی‌ست که در شبِ ۲۶ سپتمبر سال ۱۹۹۶ پس از تسخیر کابل به دست طالبان اتفاق افتاده‌است. این داستان کوتاه بیست سال پیش منتشر شده‌بود که اکنون با اندکی ویرایش بازنشر می‌شود.

نقشی بر دیوارهای فروریخته

سوای کسانی که ندانسته زیسته‌اند، همه بارِ بزرگِ نکوهشی را بر دوش می‌کشیم.

ابلیس‌های حاکم هنگامی که دیوهای امارتی خواب‌های عشرت‌شان را آشفتند

اعتراف می‌کنند به لحظه‌هایی که گام به گام روزگارِ درمانده‌گان را به تباهی بردند،

به دقیقه‌هایی که خوان و نانِ مردم را به خون آمیختند.

چه پاسخی خواهند داشت آن‌هایی که سکوت کردند در شبانگاهانِ سوگ و واهمۀ همه،

آن‌سوی صدای مأمورانِ مفسدی که به سلامتی شهریارانِ شرارت جامِ شادی سرمی‌کشیدند؟

فرتورهای یادگاریِ دیوارِ فرهیخته‌گانِ ارگ

چون شمایلِ شعرهای همشکلِ شاعرانِ دربارِ دیکتاتورها

دنیای درخشانِ دروغینی را مژده می‌دادند،

دنیایی را که اکنون جنگجویانِ جنون و جنایت

نقشِ خدای خشونت را روی دیوارهای فروریختۀ ستمکشیده‌ترینان

با خونِ کودکانِ بلخاب می‌کشند.

آن‌جا!

 در آن دره‌یی که تجاوزگران می‌جنگند،

زیرِ درختانِ توتِ افتاده بر خاک

مادری گهواره می‌جنباند و لالاییِ خواب‌ِ چاشتگاهی می‌خواند:

هی للی للی للی للی

هی للی للی باچه للی

جانِ مادر للی للی

باچیم باشی للی للی

باچه‌گکم کلان موشه

افتخارِ جهان موشه

 للی للی للی للی هی

للی للی للی للی هی!

■ ■ ■

عزیزالله ایما

طنینِ تارهای ترنمِ آزادی

کارِ من و تو نیست تمکین به قاتلانِ حاکم

من و تو که هرگز میوۀ باغِ مردم را ندزدیده‌ایم

من و تو که هرگز درفش بیدادگران را نیفراشته‌ایم.

زلفانت را مبند!

بگذار این موج‌های سرکش همزبان با نسیمِ کوهستان‌ها طنینِ تارهای ترنمِ آزادی باشند

و خواب‌های دیرینۀ روسپیانِ محجوب را بیاشوبند.

چه سنگین است بارِ ثروتِ آلودۀ مردابیانِ غرقِ رؤیاهای دورِ بهشتی!

من و تو مرغابیانِ سبکبالیم که معنای نزدیکِ آسمان و زلالینه‌های زمین را می‌دانیم،

تمکین به قاتلان کارِ من و تو نیست.

دستبندهای دستانِ من و تو هرگز حلقه‌های غلامی نبوده‌اند،

چه باشکوه اند این نمادهای ایستادن در برابرِ استبداد!

من و تو، حتا در فصل‌های ارزانیِ مرگ هم

نفرین فرستاده‌ایم به سالارانِ مسلسل‌سازِ آن‌سوی همۀ جنگ‌ها.

آه! درین تموزِ ترسناک و جانگدازِ هول و اضطراب

هستند هرزه‌گانی که ترانۀ خوشبختی سرداده‌اند و آرامشِ گورستان‌ها را می‌ستایند.

من و تو با چراغ‌های کوچکِ پشتِ دیوار، پنجره‌های شب را بسته‌ایم

و آواهای آشنا و سردرگُمِ فرمانروایانِ فریبِ سیه‌روزان به گوش‌های‌مان نمی‌رسند.

با همه اندوهی که چهارسوی خانه و کشتزاران کاشته‌اند،

نامه‌های من و تو پشتِ قراولان را به لرزه درآورده‌اند.

نامه‌هایی که وحی نیستند، دانه‌های روشنایی اند

در تیره‌خاکِ زخم‌خورده و خونین،

 می‌رو‌یند، باور داریم که می‌رویند.

من و تو همسفرِ پرنده‌گان مجازی نیستیم،

پرنده‌گانی که هیچگاه پرواز را نیازموده‌اند،

می‌توانند فقط حسرتِ مؤمنانِ سهل‌انگار و ساده‌پسند را برانگیزند.

من و تو همسفرِ پرنده‌گان مجازی نیستیم

دردهای ما هرگز مجازی نبوده‌اند.

آه! درین تموزِ ترسناک و جانگدازِ هول و اضطراب

هستند هرزه‌گانی که ترانۀ خوشبختی سرداده‌اند و آرامشِ گورستان‌ها را می‌ستایند.

 تمکین به قاتلان کار من و تو نیست،

 من و تو، حتا در فصل‌های ارزانیِ مرگ هم

نفرین فرستاده‌ایم به سالارانِ مسلسل‌سازِ آن‌سوی همۀ جنگ‌ها.

■■■

عزیزالله ایما

سایه‌های سرکوب و اشباح شب

شب ایستاده‌است

در خاکِ خونینِ خدایگانانِ خیانت،

سایه‌های سرکوب می‌جنبند در اعماق تاریکی.

زنی در خلوتِ خیابانی سرودِ روشنایی می‌سراید

رو به مردانِ عاشقی که در چکادها

به پاسِ آفتاب برخاسته‌اند.

خیلِ تماشاگرانِ اشباحِ شب

هراسان،

خسته در پَستوها

خوابِ خراسان و هزارستان می‌بینند.

شب ایستاده‌است

در خاکِ خونینِ خدایگانانِ خیانت.

من اندراب دردم، تو زخم‌های پنجشیر

ای دوست!

چه‌سان می‌توان بست دهانِ باز و بزرگِ دروغِ زمانه را؟

چه‌سان می‌توان رَست زین منجلابِ جنگلِ خاموش و بی‌خروش؟

من اندراب دردم، تو زخم‌های پنجشیر!

عزیزالله ایما

__________________________________

*سایه‌های سرکوب و اشباح شب شاید تصویرِ بسیار تقلیل‌یافته از جنایتِ حاکمانِ امارتی و طلبه‌های تروریست برای کسی باشد که فرزند جوانش را بی هیچ مدرکِ جرمی از بازار و «بازارکی» برده‌اند و سر بریده‌اند و برادرِ بی‌گناهش را زیر شکنجه کشته‌اند.

هوای رستن

نمی‌دانم آتشِ کدام گلوله

زخمِ کدام خنجر و شلاق

تُرا بیدار خواهد کرد

از خواب سنگین؟

تفنگ‌های تجاوز تیرباران می‌کنند،

دستانِ مردانِ خنجردرآستین خونین اند،

آنک زنی را در ازدحامِ اعتراض تازیانه می‌زنند!

معذورند

آنانی که سرخم از کوچه‌های شکستۀ کابل می‌گذرند

و به اَذانِ قاتلان سجده می‌کنند،

چه کوچک است خدای مرده‌گانِ نزیسته از هراس!

در نمایشِ نیایشِ مجازیِ رهبرانِ خسته از ایستادن*

فرزندانِ سرکش اندراب می‌خندند

و کودکانِ پنجشیر

دور از مکتب‌های سوخته

قصۀ «قیام» را در کتابِ «سریچه» می‌خوانند.*

آه!

باران می‌بارد،

باران سرخ

در فصلِ شگفتن‌.

درخت‌ها ایستاده‌اند

هندوکش

هوای رَستن دارد،

هوای رُستن.

عزیزالله ایما

_________________________________________________________

*اشاره به نمایش نماز در بسترِ یکی از رهبران فراری.

*عظیم قیام – چریک دلیری که در یک نبردِ نابرابر ارتش سرخ را از تپۀ سریچه راند. ازین نمونه‌ها در جنگ‌های چریکی جهان اندک داریم.

مرور

۱

از قله‌ها که فرود می‌آمدیم

کنارِ جوی رهایی دَم می‌گرفتیم،

بیگانه‌یی نبود آن‌جا

که شناسنامۀ‌مان را بپرسد.

صدای ترانۀ دخترانِ باغ

در آب‌تنیِ بعد از چاشت

برای‌مان بیگانه نبود،

آن‌گونه که آوازِ رسای سنگردیِ عاشقی از بلندی‌ها.

آب‌بازی می‌کردیم

پیش‌ازآن‌که رازهای رودخانه و موج‌های تُند را بدانیم.

زمینِ چهارسوی ما

گندمزارِ بی‌گورستانی بود

دور از رؤیاهای خونینِ آینده.

۲

سال‌هاست که بوی بیگانه می‌دهد این خاک.

و اکنون که کابل

مرکزِ مستبدترینانِ تاریخ است،

دزدانِ نانِ مردم

از منبرِ انکارا

وعظِ «آزادی» می‌کنند،

آن‌گاه که همه موعظه‌ها به اشغال انجامیده‌اند.

فرمانروایانِ فراریِ جمهوریِ فساد

برای جرگۀ جنون و جنایت جامۀ جدیدی می‌دوزند

در تاریک‌ترین شب‌های بی‌شبنامه،

شب‌هایی که سوای بیداری و ایستادن

مژدۀ فردایی نخواهند داشت.

عزیزالله ایما

ماندن و مردن

مرزهایی برای ماندن،

مرزهایی برای مردن.

در حاشیه‌های زنده‌گی جانگدازی که فرمانروایانِ پیشین

نان را از دهانِ گرسنه‌گان دزدیدند

و تیر را از تفنگِ سربازان،

کودکانِ گرسنۀ مرسمر* گلوله می‌خورند.

آن‌سوی «آبشار» سرخ،

کنارِ «حوضِ نالان»

مادران

لالاییِ خواب‌های خونینی را می‌خوانند

در قیامتِ قیامی.

قامتِ بلندِ قاسان

قصۀ کوتاهِ ایستاده‌گیِ اندراب می‌شود،

سوارانِ ورسج

قلعه‌های وحشتِ شب را درمی‌نوردند،

مرزهایی برای ماندن،

مرزهایی برای مردن.

فریادهای «مرگ ‌مرگِ» دخترانِ خیابان‌های کابل

رؤیاهای رمه‌های مؤمنِ چراگاهِ ارگ را

چون طلسمِ «هیبتِ» امیرالمؤمنین می‌شکنند.

متأسفیم

پیش از دریغِ «دبیرِ کُل»*

سخت متأسفیم

برای بازی‌های بی‌سرانجامِ جهان،

برای روزنه‌های بسته،

برای روایت‌های همیشه‌مقدس،

برای تقویم‌های معکوس،

برای آب‌هایی که گِل‌آلود شدند،

برای رودخانه‌های خالی،

برای مرگِ ماهیانِ آزاد

در میهنی که راهی به دریاها ندارد،

متأسفیم!

عزیزالله ایما
ــــــــــــــــــــــــــــــ

*مرسمر نام یکی از بلندی‌های پنجشیر است که شماری از کودکان در دامنه‌های آن به دست طالبان تیرباران شدند و شمارِ دیگری با خانواده‌ها از وحشتِ طالبان در بلندی‌ها پناه بردند و از گرسنه‌گی جان سپردند.

*اشاره به تازه‌ترین تأسف دبیرِ کلِ سازمان ملل برای دخترانی که در افغانستان اجازۀ آموزش ندارند.

اوسلو، ژنیو

پس از دعوت تروریستان طالب

چه توجیهی دارید

که دستان قاتل را پشت میزهای رسمی می‌فشارید؟

شرم باد بر شما،

شرم باد بر شما!

کابل بوی تن‌های تیرباران‌شده می‌دهد،

بوی شلاق،

بوی شکنجه،

بوی سرهای بریده.

شرم باد بر شما،

شرم باد بر شما!



عزیزالله ایما