محلۀ ما

محبوب‌الله کوشانی همسایۀ ما بود. همسایه به معنایی که سایۀ غروب خانه‌های مان به یکدیگر نمی‌رسید. خانۀ کوشانی لبِ سرک و یا خیابان عمومی، درست جانبِ غربی مسجد بود. مسجدی که ایستگاهِ نزدیک آن را نیز گولایی مسجد حصۀ دوم خیرخانه می‌نامیدند. کوشانی، مردی که همیشه لبخند می‌زد، حتا به روی غم‌ها. این را در روز فاتحۀ خسرم – که یکی از صادق‌ترین پولیس‌های افغانستان بود و در کارنامۀ خود قوماندانی پولیسِ زون جنوب و پکتیا، شمال، و نیز مرکز شهر کابل را داشت – دیدم. تسلیت‌گفتنش را تبسمی که انگار زنده‌گی همین است، تکمیل می‌کرد. سال‌هایی که دانشجو بودم و همزمان مسؤولیت مجلۀ نای را داشتم، بارها کوشانی را در کتابخانۀ عامه می‌دیدم. در دو شب‌نشینیِ ادبی‌گونه‌یی که در خانۀ او داشتیم، نمی‌دانستم که کوشانی رهبر سازمان انقلابی زحمتکشان افغانستان است. در سومین و واپسین شب‌نشینی – باآن‌که از زبان خود کوشانی حرفی درین باره نشنیده‌بودم – دانستم که او رهبری سازمانی به نام سازا را نیز به عهده دارد. استاد واصف باختری، استاد قاسم خان پنجشیری، احد عیار مشهور به صوفی زلمی، خلیل رستاقی، حسین پرواز و دو تن دیگر که نام‌های‌شان را نمی‌دانم، شبی را در خانۀ کوشانی سحر کردیم. نیمه‌های شب که سگرت استاد باختری تمام شده بود، کوشانی که می‌دانست شبی را بدونِ سگرت به‌سربردن برای استاد سهل و ساده نمی‌تواند باشد، رو به صوفی زلمی گفت:

«عیاران کارهایی می‌کنند که دیگران اندک از عهدۀ آن برآمده می‌توانند. حالا که قیود شبگردی است و شب هم از نیمه گذشته‌است، ببینم که چه‌ کاری می‌توانی.»

صوفی که مامای جوانم هم است، بدون گفتنِ حرفی از جا بلند شد، باآن‌که استاد باختری از خطر بیرون شدن او در نیمه‌شب سخن گفت. صوفی که هشت ماه زندان را به جرم عضویت ساما سپری کرده‌‌است و هنوز دانش‌آموز سال آخر لیسه است، بی‌درنگ از در بیرون می‌شود و می‌رود. کمتر از ساعتی می‌گذرد که صوفی با دست پُر برمی‌گردد. او که به کاکه‌گی و عیاری در خیرخانه و گوشه‌های دیگر شهر کابل شهره است، می‌داند که دکانداران فقیری که از شمالی و یا جاهای دیگری می‌آیند و گرفتن اتاقی کرایی از وسع آن‌ها پوره نمی‌تواند باشد، شب‌ها را در دکان‌های بسته می‌خوابند. آشنایی آن‌ها با تک-تک و رمز صدای کسانی که از پسکوچه‌ها و راه‌های دور از گزمۀ شبانه خود را به دکان می‌رساندند، مشکل را حل می‌کرد، حتا در نیمه‌شب‌های قیود بر رفت و برگشت نیز.

سال‌هایی که کوشانی نیابت صدارت و وزارت پلان را پذیرفت، به گونه‌یی از او فاصله گرفتیم. در دعوای از سرِ ناگزیری با یک کمیسار خلقی که اسنادم را پاره کرد و خودم را به عسکری سوق، مرا به یک مرکز نگهداشت افراد آمادۀ بردن به سوی جبهات جنگ به نام «کندک تجمع» بردند. پس از چند روز به کمک برادرم از آن‌جا فرار کردم و در نبودِ اسناد، گاه شبانه فقط در اطراف خانه می‌گشتم. هنگام عبور از جلوِ دکانی در گولایی مسجد، کسی صدایم زد. به سوی صدا رفتم. دیدم که آقای کوشانی دستمالی را که دهن خود را با آن پوشانده‌بود، پس کرد و گفت:

«دندان درد شدید بودم، از نزد داکتر برگشته‌ام.»

در حالی که نایب صدراعظم و وزیر پلان بود، رفتار بسیار صمیمانه و بدون اندک‌ترین دگرگونی او مرا واداشت تا از نداشتن اسناد سخن بگویم. به کسی که در کنارش ایستاده‌بود گفت که نام پدرم را هم در کنار نامم که برایش آشنا بود، یادداشت کند. پس از مدت کوتاهی بدونِ‌آن‌که کوشانی را ببینم و یا منتی بر من بگذارد، در ارتباط با همان کسی که برایش وظیفه سپرد، مشکل اسنادم رفع شد و من دوباره توانستم به انستیتوت پیداگوژی بروم.

اگر همین نقطه‌یی را که من با آقای کوشانی مقابل شدم و جایی در برابر دکانِ پدر و برادر صوفی شنا – رهبر کجا (کارگران جوان افغانستان) شاخۀ جداشده از حزب دموکراتیک خلق افغانستان – بود، را مرکز محلۀ مان بشمارم، با آدم‌های سرشناس دیگر آن‌جا آشنایی‌هایی داشته‌ام که بیان آن بخشی از تاریخ محلۀ مان می‌تواند باشد. چیز بسیار عجیب برایم این است که صوفی شنا و کوشانی با وجودی که نسل اول و دومِ دو شاخۀ جداشده از حزب دموکراتیک خلق را رهبری می‌کردند و خانه‌های شان بیش از صد متر دور از یکدیگر نیستند، حتا باری هم گواه سلام و علیک آن‌ها با هم نبوده‌ام. کسی که رابطه‌های آشکار روزانه با صوفی شنا داشت، آقای ظفری استاد انستیتوت پلتخنیک کابل بود که خود نیز در آن محله جایی نزدیکِ خانۀ استاد حسین یمین و پوهاند رشاد می‌زیست. استاد یمین با کسی کاری نداشت و پوهاند رشاد همیشه با مهربانی و نگاه دقیق در چشمان‌مان سلام ما را پاسخ می‌داد، از آن‌گاه که کودکی بیش نبودم. با فرزندش طارق رشاد آشنایی داشتم. زمستانی که هنوز به درستی معنای «پوهاند» را نمی‌فهمیدم و فقط حس‌می‌کردم که مقام ارزشمندی‌ست، تعجب می‌کردم که پوهاند رشاد برف‌های بام خانه و کوچه را خود پاک می‌کرد و حتا باری دیدم که پلاستیک‌های پشتِ شیشۀ کلککین‌ها را برای جلوگیری از نفوذِ خنکِ سختِ زمستان، با قامت بلندی که داشت با دستان خود میخ می‌زد.

یادم نرود بگویم که صوفی شنا به عنوان یکی از طراحان مستند و کتابیِ فدرالیزم در افغانستان، پس‌ازآن‌که طرح خود را به رهبری جبهۀ پنجشیر و رهبری حزب دموکراتیک خلق پیشکش کرد، زندانی شد. بعدها کوشانی نیز برای عبور از جنگ‌های ماورای کوکچه و هم طرح سازمان ملل با احمدشاه مسعود و پوهاند اصغر رهبر جمعیت رستگاری ملی تماس‌های نزدیکی برقرار کرد.

کسی که به معنای دقیقِ کلمه همسایۀ ما بود و سایۀ طلوع و غروب خانه‌های مان به هم می‌پیوست، مرد باوقار و آرامی به نام عبدالغفور رحیل دولتشاهی بود. بسیار خوشحال می‌شدم که می‌دیدم نام همسایۀ ما در پشت کتاب درسی پارسی نوشته شده‌است. عبدالغفور رحیل که از پیشگامان ادبیات آموزشی کودکان بود، مثلِ بسیاری از پرنده‌گان دیگری که از آشیانه‌های آهنی و قفس‌گونِ پل‌چرخی به سوی نامعلومی پرواز کردند و هرگز برنگشتند، دیگر به کوچۀ ما برنگشت. آن‌گونه که همکوچۀ دیگر مان اکرم کارگر که بلبل تظاهراتِ دوران دانش‌آموزی ما در خیرخانه بود و همیشه گپ و سخنِ اعتراضی خود را با دوبیتی‌های محلی و سرودهای میهنی جایی ملاحت و گاهی هم حلاوت می‌بخشید، روزی مثل کبوتر زخمی و زیبای سرخ‌خالِ همسایۀ کفتربازِ مان پرواز کرد و دیگر به خانه برنگشت. روزی هم اکرم را با دختری که جامۀ مکتبی به تن داشت در نبش شمالی کوچه دیدم. مثل صحنۀ تظاهرات شوریده حرف می‌زد، ولی اندکی با حیای معنادارِ حضوری. آن روز این گمان که مبارزه و معاشقه باهم پیوندِ صمیمانه‌یی دارند، در من قوت گرفت.  

یکی از همسایه‌هایی را که در جانبِ جنوب خانۀ ما – به گفتۀ کابلی‌ها در آخر کوچه – می‌زیست، هنگامی شناختم که پس از باران بسیار شدید بهاری سیل آمد. آن‌گاه که هنوز جر را نکنده‌ بودند. پس از صاف شدنِ آسمان با کودکان کوچه بدونِ فراخوانی به سوی خانه‌یی دویدیم که تهکاو داشت و صدایی از آن بلند بود. کسی کتاب‌هایی را که زیر آب شده‌بودند، می‌گرفت و به دست‌های ما می‌داد، تا روی صفۀ آفتابی آن را بچینیم. به سرعت کتاب‌ها را کشیدیم. صفه پر از کتاب شد. بارِ نخست بود که می‌دیدم کسی به آن فراوانی کتاب در خانه دارد. پسان، روزهایی که از خواندن یک کتاب خسته می‌شدم، به یاد آن مردی می‌افتادم که روی صفه چنان سرگرم جداکردن کتاب‌ها بود که ما را آفرین هم نگفت. گمان می‌کردم که همه کتاب‌های تهکاو را خوانده‌است. از همین‌رو لوحۀ پشت دروازۀ او را که نوشته‌شده‌بود «علی اصغر بشیر هروی» هنوز از یاد نبرده‌ام.

دو کوچه بالاتر از خانۀ ما جانب مشرق صوفی عبدالحکیم خان برادر بزرگ عبدالحمید اسیر مشهور به قندی‌آغا می‌زیست. مرد وارسته‌یی با قامت بلندِ خمیده از پیری. او از تبعیدیان بدخشان بود و آشنا با تبعیدیانی چون غلام محمد غبار و چند تن دیگر. کتابخانۀ کوچکی داشت که استفاده از کتاب‌های آن فقط برای من و برادرم رحمت‌الله بیگانه که بیشتر به او نزدیک بود، همیشه میسر می‌توانست باشد. او روزانه چندبار راه مسجد و خانه را می‌پیمود. از یک‌سو روایت‌های جالبی از فقیران و مجذوبان کابل، پروان و پنجشیر داشت و از سویی سخنانی از روشنفکران و مشروطه‌خواهان. هرگز هم به کوتاهی و درازیِ دامنِ یگانه دخترِ پاکدامان خود و به پریشانی زلفان دراز و زیبای او کاری نداشت. برخلاف شخصیت صوفی عبدالحکیم خان که بزرگ‌تر از همه در آن محله بود و با جوان‌ترین‌ها رابطه‌های انسانی و صمیمانه می‌توانست برقرارکند، دو کوچه پایین‌تر از گولایی مسجد، جانب غرب شخصیت دیگری به نام دکتور سعید افغانی می‌زیست. سعید افغانی که مدیر یک مؤسسه و مجلۀ اسلامی بود، پس از دیدن دعوای او با سیدکرام‌الدین آغا ملای مسجد که آدم سهلگیر و معتدلی بود، می‌پنداشتم که خود را مسلمان‌تر از دیگران می‌داند، باآن‌که بسیار اندک به مسجدی که صفۀ بیرون و فضای اندرون آن گاه جای گفت‌وگو و نشست‌وبرخاست عادی همسایه‌گان نیز می‌بود، می‌آمد. نمی‌دانم چرا گاه سیطرۀ فکری پدر نتیجۀ نزولی بر ذهنیت فرزندان می‌داشته‌باشد. هنگامی که کوچه‌های کابل به خون رنگین بود، فرزند برومندِ سعید افغانی یعنی الحاج امین‌الدین سعیدی سعید افغانی کتابی نوشت به نام «استنجاء».   

وقتی پیاده به طرف ایستگاه خشت هوختیف می‌رفتیم، در نبش خیابان عمومی خانۀ یونس حیران معلم مضمون پارسی ما در لیسۀ امانی بود. زمستانی که استاد سرآهنگ روی برف‌ها با چند تن دیگر دروازۀ خانۀ یونس حیران را زنگ می‌زد و کسی به زودی در را نمی‌گشود و سپس یونس حیران خودش بیرون شد و با استاد سرآهنگ بغلکشی کرد، حس می‌کردم که معلم ما آدم مهمی است. وقتی بارهای دیگر استاد سرآهنگ را می‌دیدم که به خانۀ یونس حیران می‌آمد، متوجه این نکته شدم که استاد سرآهنگ چه‌قدر خواندن یک شعر خوب را در آهنگی جدی می‌گرفته‌است و با استادانی چون عبدالحمید اسیر و یونس حیران از خرابات به گذرگاه و خیرخانه می‌رفته‌است و به کنکاش می‌نشسته‌است.

در ایستگاهی که به نام پنجشیر مشهور شده‌بود، با خانوادۀ جدیدی آشنا می‌شدیم. خانواده‌یی که اعضای آن ویژه‌گی‌های متفاوتی نسبت به دیگران داشتند. پدر خانواده که پس از تحصیلات عالی پزشکی در ترکیه با فرزندانش تازه به کابل برگشته‌بود، دکتور عمر سلام نام داشت. پس از آشنایی‌های بیشتر می‌پنداشتم که به پاکی او اندک کسی را دیده‌ام، حرمتی برابر به پدرم نسبت به او داشتم. فرزند بزرگ دکتور عمر سلام که اکبر سلام نام داشت، ادارۀ امور ورزش را به عهده گرفت. پس از تشکیل تیم‌های فتبال نبرد و کوشش، سپس اداره و تنظیم بهترِ آن‌ها، پسران دکتور سلام با مردم محل و همکوچه‌ها بیشتر نزدیک شدند. تأسیس باشگاه بوکس یا مشت‌زنی یاران صدیق که به نام یکی از بازیگران مصدوم فتبال که از اثر آن آسیب جان داد، چهره‌های جدید مشت‌زنی را در میان ورزشکاران بوکس افغانستان معرفی کرد. حضور عبدالحی جاوید در قهرمانی بوکس و رسیدن به المپیای مسکو و سر بلند کردن قهرمان دیگری چون انور سلام که هردو المپیای مسکو را تحریم کردند و به جبهۀ ضد اشغال پیوستند و نانی غزنی را به پایگاه گروه عیاران مبدل کردند. با زنده‌یاد انور سلام و دو برادر نقاش و هنرمندش اکبر سلام و واسع عمرزاد رابطهٔ دوستانه و نزدیکی داشتم. باری هم به خواهشی از انور سلام فرمانده گروه عیاران غزنی و نایب‌فرمانده عبدالحی جاوید، من و صوفی زلمی عملیات چریکی سپیدی را در باغ‌بالا انجام دادیم که بیم از دست دادن جان در آن می‌توانست درج باشد.

پدرکلانم سرهنگ عبدالرؤوف خان که همکوچه و نیر هممسلک نظامی دکتور عمر سلام که پزشک شفاخانۀ نظامی بود، با کتاب، نویسنده و هنرمند رابطۀ صمیمانه داشت، من نواسۀ اول او بودم، هرچند مادرم نخستین فرزند او نبود. خانۀ پدرکلان پاتوق آدم‌هایی چون پاییز حنیفی، میان احمد آغا، سناتور ولی محمد خان و کسان دیگری از هر سلک و روشی بود. پدرکلان وقتی هم می‌دید که فرزندش قدیر راهی قرآن را با همان دقتی می‌خواند که کاپیتال مارکس را، کاری به کارش نداشت. اما وقتی قدیر راهی که در اصل هیچ وابسته‌گی حزبی نداشت و از سرِ ناگزیری و رابطۀ شخصی با ناحیۀ یازدهم همکار شد و قربانی توطئه‌یی در جوانی، در سیمای پدرکلان صدای نفرین به سیاست پیدا و خواندنی بود. هنگام هجوم شبانۀ سپاهیان برای دستگیری پسر دیگرش سلطان، با درایت و دورنگری پدرکلان که رو به عسکری که نزدیک سلطان ایستاده‌است، می‌گوید:

«خبر ندارم که سلطان کجاست.»

راه نجات ممکن را می‌نماید و تلنگر بیداری سلطان می‌شود که برق‌آسا خود را از کلکین منزل دوم به کوچۀ باریک عقب خانه پرتاب می‌کند و از حلقۀ محاصره می‌گریزد.

اتاق من که اندکی دور از خانۀ پدرکلان بود، در گوشۀ حویلی دری جدا از دهلیز برای رفت و آمد داشت. در لحظه‌یی که زمزمه‌های شب‌هنگام را می‌شنیدم و هنوز به خواب نرفته‌بودم، صدای تک-تکِ آهسته‌یی را شنیدم. در را باز کردم که سلطان را برهنه‌پا و زیرِ یک لا جامه دیدم. خون از کریِ پای او فوران می‌زد. شیشه‌یی را که در پاشنۀ پا فرورفته‌بود، بیرون کشیدم و دهان زخم را بستم. تمام شب را بیدار نشستیم و سحرگاهان با دوچرخه «دوپشته» و با لباسی که پتویی روی آن کشیده‌بودیم، چون دکاندارانی که پیش از طلوع برای خریداریِ خورده‌اجناس می‌روند، رفتیم و در بره‌کی با او وداع کردم، تا در مخفیگاهی پنهان شود. خودم برگشتم و به سرعت جامه عوض کردم و رفتم در امتحان تحریری جامعه‌شناسی حاضر شدم و به پرسش‌های استاد عبدالرزاق اسمر پاسخ‌هایی نوشتم. ‌

پس از نیم‌روز، وقتی دوباره به خانۀ پدرکلان رفتم، تا اسناد و اسلحه‌یی را که سلطان سالار عزیزپور نشانی داده‌بود، از کندوی آرد و از میان سنگ‌های تهکاو بیرون بکشم و جای دوری ببرم، پدرکلان نتوانست خشمش را فروبخورد. دور شدم. رفته‌رفته من و دوستان دیگری هم از آن محله و از آن خانه‌های پیشتر بی‌خطر دور می‌شدیم. دورشدنی که همیشه هم مکانی نبوده‌است. آن‌قدر دور که هنگام دوباره رفتن به آن‌جاها، چه‌بسا که با آدم‌های ناآشنایی روبه‌رو می‌شوم. آدم‌هایی که در چشمم بسیار همگون می‌آیند، شبیه دنیای ربات‌ها. فقط حسرتی در من جان می‌گیرد، حسرت دیدنِ آن رنگارنگی‌هایی که بوی بهاران داشت و دریغا که دیگر نیست.

عزیزالله ایما

شک

پیش از آن‌که سخن از راویانِ هزارساله بگوییم

من و تو از دو دریچۀ در کنارِ یک رودخانه

همه اشیای دَوروبر مان را دیگرگون می‌نگریم

آن‌گونه که رازِ همه آوازها را در تنهایی خود می‌گشاییم.

من همیشه به چشمانم شک کرده‌ام

و به حقیقت‌های مقدسی که از پشت عینک ایمان دیده‌ام!

عزیزالله ایما

غنیمت

وقتی در سردترین کلبۀ کوهستانی

نگاهِ صمیمانۀ تو گرمم می‌کند،

مگر نیاز داریم

به دروغ‌های کوچک و فریب‌های کلانی بیندیشیم

که لازمۀ زنده‌گی اند انگار؟

گاهی گمان می‌کنم که ما

بهترین غنیمتِ یک جنگِ بدونِ غلبه ایم

برای یکدیگر!

جنگی که کمان‌های آن خالی از تیر اند،

فقط چشم‌ها زخم می‌زنند.

کاخ‌های شکوهمندِ کالبدهای قشنگ و رقصانِ نمایشِ خوشبختی

به گورهای زینتیِ فرعون‌ها می‌مانند،

آن‌جا عشق نمی‌تواند پیمانِ قراولانِ قدرت را بشکند

و بر دل‌ها شبخون بزند.

عزیزالله ایما

مخمسات

مخمسات نخستین تجربه‌های نوشتن شعر در قالب کلاسیک پارسی اند. هنگامی‌که تظاهرات دانشجویی در دانشگاه کابل با شعار آزادی و خروج نیروهای اشغالگر آغاز شد، پیش از پیوستن به موجِ در حالِ گسترش مظاهره‌چی‌ها، ساعت‌ها در یکی از اتاق‌های درسی دانشکدۀ حقوق نظربند و زندانی ماندم. آن روز ذهنم درگیرِ غزلی از حافظ که در صدای رسای احمدظاهر از چایخانۀ دانشگاه آغازگر اعتراض هم شده‌بود، ماند و مخمسی نوشتم. بعد، یادداشت آن مخمس از نزدم گم شد و فقط بند نخست آن به یادم ماند:

گلبانگ‌های مستی از هر دهن برآید

گر هر وجب درین خاک دار و رسن برآید

میدان عشق سرخ است، تا اهرمن برآید

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا جان رسد به جانان یا جان ز تن برآید

و سپس چند مخمس دیگر:

مخمسی از عزیزالله ایما بر غزلی از خداوندگار بلخ

چو پیکِ آن نگارِ جان به من این بار می‌آید

همه عالم اگر بخشــند مرا کی کار می‌آید

ز شوقِ آن نوازش‌ها نفــــس تبدار می‌آید

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید

تو هم ای دل زمن گم شو که آن دلدار می‌آید

مجو در عشق دیگر ره که در هر ره نشسته‌ست او

نباشد هیچ پروازی اگر پر را شـــــــکـــــسته‌سـت او

به دســـــــت او بگردد وا اگر در را ببــــــسته‌ســت او

نگویم یار را شادی که از شادی گذشته‌ست او

مرا از فرط عشـــــــق او ز شــــــادی عار می‌آید

جفــاکاران جفـــاکاران طــــریق مـــهر برگیـــرید!

ســـــپهداران ســـــپهداران سپرهای دگر گیرید!

شهنشاهان شهنشاهان ز مظلومان خبرگیرید!

مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز ســر گیرید

که کفر از شرم یار من مـــــــسلمان‌وار می‌آید!

نگردد مستِ صد جرعه کسی کو مستِ جیحون شد

کجا آن ســر به چــرخ آید که او همچرخِ گردون شـــــد

نگوید محوِ یار هرگز که آن چون است و این چون شد

برو ای شکر کین نعمت ز حد شکر بیرون شد

نخواهـــم صبر گرچه او گهـــی هم کار می‌آید

ازین تیره‌ سرا دیگر صـــدای رفت و رَو آمد

به ملکِ فاتحان ما سرور و بانگ و غو آمد

برون آ ظلمتی بیرون که طـــلایه جلو آمد

روید ای جمله صورت‌ها که صورت‌های نو آمد

علم‌ها تان نگون گردد که آن بســـیار می‌آید!

مخمسی از عزیزالله ایما بر غزلی از بیدل

رهرو طریق عــــشق وه چه مـنزلی دارد!

در تپـــــش بود هر جــا آن‌که او دلی دارد

هر که را جنـــون در سر، شور و غلغلی دارد

عالم گرفتاری خوش تســــــــــلسلی دارد

جوشِ نالۀ زنجیر باغ و سنـــــــــــبلی دارد

زیر گنبد نیلی چـــــــــــند یا اگر چون است

ذره ذره اندر خاک یا که زیر جیـــــحون است

یا چو قامت سروی یا چو بیدِ مجـــنون است

همچو کوزهء دولاب هرچه زیر گردون است

یاترقی آهـــــــــــــنگ است یا تنزلی دارد

تاکه دیده بگشایی روبه سوی این گـلشن

نیست آرزویی چون آرزوی این گلــــــشنب

بی زبان صدا آید از گلوی این گلـــــــــشن

پرفشانی عشق است رنگ و بوی این گلشن

هر گلی که می بینـــــی بالِ بلـــــــبلی دارد

گر دری شود بسته درب ها بسی باز است

در درون خاموشان گونه گونه‌یی ساز است

زنده‌گانی و دنیا جلوه هایی از راز است

گر تعلق اسباب عرض صد جنون ناز است

بی نیــــــــــــازی ما هم یک تغافلی دارد

قطره گر نیفتد کی درصدف دُر افتاده‌ســـت

مطرب ار بود بی درد ساز بی سُرافتاده‌ست

از هوای آزادی بند بر حر افتاده ســـــــــــت

بار شکوه پــــــــــیمایی بر دلِ پر افتاده‌ست

تا تهی نمی گردد شیـــــــــشه قلقلی دارد

پیشِ دوســـــتان لفظ نکته های صرف افگن

عاشــــــــقانِ معنا را یک نگه به طرف افگن

زآن شرابِ خود جانا هر که را به ظرف افگن

خواه برتأمل زن خواه لـــــــب به حرف افگن

سیرِ این بهارســـــــــتان غنچه و گلی دارد

در کدورتِ دل ها بی‌خودِ تجـــــــــلی باش

گر جنونی آید رو گرد کوی لیــــــــلی باش

پیشِ معبدِ عشاق همچنان مصـــلی باش

زانفعالِ مخموری سرخوشِ تــــــــسلی باش

جبهه تا عرق‌پیماســــــــت ساغرِ ملی دارد

در خموشی هـستی ناله ها به دل جا کرد

صد دهان فغـــــــــــان آمد تا گره دل واکرد

تا زمین نشـــد خونین کی کسی مداراکرد

رنج زنده گی بر ما نیــــستی گوارا کرد

زین محیط بگذشــــــتن در نظر پلی دارد

پیشِ قامتِ حسنت نیـــست قامت آن‌سوتر

می برد زخود مارا یادِ نامـــــــــــت آن سوتر

صید ها بسی باشد گردِ دامــــــت آن‌سوتر

می کشد اسیران را از قیامـــــــــــــت آن‌سوتر

شــــــــــاهد امل بیدل طرفه کاکـــــــــــلی دارد

مخمسی از عزیزالله ایما بر غزلی از صوفی عشقری

حشمت و جاهت خبر از روم و بغداد آورد

لـــــشکر نازت به ملکِ دل چه بیداد آورد!

کیست تا در کاخِ حسنت نامی از داد آورد؟

کس نشد پیدا که در بزمت مرا یاد آورد

مشت خاکم را مگر بر درگهت باد آورد

تا صدای دردمندی بر فلک بالا نشد

تا به هامون محبت قطره‌ها دریا نشد

تا به کوه بیستون هنگامه‌یی برپا نشد

یک رفیق دستگیری در جهان پیدا نشد

تا به پای قصر شیرین نعش فرهاد آورد

نی پیامی از تو دارم نی خبر آیا چرا؟

کاروان درد آید ســر به ســـر آیا چرا؟

صیدِ آوازِ مرا بــــشکــسته پر آیا چرا؟

در دلِ خوبان نمی‌بخشد اثر آیا چرا؟

سنگ را آه و فغان من به فریاد آورد

سوختن در دخمه‌های این شبستانم که چیست؟

زخــم‌های خورده اندر رگ رگِ جانم که چیـــست؟

راه و رسمِ عاشقی را گر نمی‌دانم که چیــــــست؟

آرزوی مرغِ دل زین شیوه حیرانم که چیست؟

تـــیر خــــون آلود خـــــود را نزد صــــیاد آورد

قصه‌های حور و غلمان رفته است از یاد من

ریـــشه‌های نخلِ عشقت می‌کند بنیاد من

از وصـــــــــالِ تو چه گـــــویم دلـــبرِ آزادِ من

در صفِ عشاق می‌بالد دلِ ناشاد من

گر به دشــنامی لبِ لعلت مرا یاد آورد

خرمنِ جان را بسوزد برقِ چشم گل‌رخان

دیده را روشـــن نماید دیدِ چشم گل‌رخان

چون زمهر افتد نگاهی از دو چشم گل‌رخان

دل کند لختِ جگر را نذر چشــــم گل‌رخان

همچو آن طفلی که حلوا پیش استاد آورد

ای دریغا رفـــــته از بر ســال‌ها شد یارِ من!

می‌کشد خود را به سویش این دلِ بیمار من

کاش دســـتی سر بسازد رشته این تار من

باشد آن روزی که آن شوخ فرامُش‌کار من

یادی از حال منِ غمگیــــن ناشـــــاد آورد

عالمی برباد شد زین هایهوی پرفســـــــون

وادی عـــشاق را بگرفته رنگ و بوی خون

عمرها شـــد در گریزم از بلای چند و چون

کیست تا از روی غمخواری درین دشت جنون

بهر دســـــت و پـای من زنجـــــیر فولاد آورد؟

شوخی هر بوالهوس با زن نمی‌ســـــــازد غزل

حرف جان است این و بشنو تن نمی‌سازد غزل

بی‌رخت ذوقِ فقـــــیر من نمی‌ســـــــازد غزل

عشقری از روی علم و فن نمی‌سازد غزل

این قدر مـــضمون نو طبــــــــع خداداد آورد

شمالی

پسینِ روزی وقتی در لیسه بازارک، کنار جوی آب سردی که از درۀ پارنده می‌آمد، به جمعی از دوستان پیوستم که سخن از شعر و ادبیات بر لب داشتند. من هم چیزهایی گفتم و شنفتم. آموزگارِ آشنایی از مکتبِ بازارک که کیمیا تدریس می‌کرد – به گفتۀ خودش – با شعر چندان رابطۀ صمیمانه نداشت، شاید از سرِ کنجکاوی خواست شعری بخوانم. چند شعر کوتاه را خواندم:

باران

گریستم

آن‌قدر

که تنِ لطیفِ عشق

لرزید

زیرِ باران.

پژواکِ سردِ باد

تیربارانِ عشق

بن‌بستِ هول

و آن‌گاه

مأیوسانه ترین فریاد

دره را

پژواکِ سردِ باد

در گلوگاه.

و …
آموزگارِ مکتبِ بازارک گفت:
منظورت ازین گفته‌ها چیست؟
منظورم را ازین گفته‌ها نتوانستم بگویم، ولی انگیزۀ بالا مرا واداشت تا با مخاطب دَورو‌برم در پی رابطه باشم. نخست شعرهای شعاریِ چون:

های پروان درد تو آزاده‌گیست

قامتت را زخم از ایستاده‌گیست

های پروان ای زمینِ باستان

زادگاهِ قصه ها و داستان

و

ایا کاپیسه ای مهدِ دلیران!

پس از آن پیهم پاره‌های دارای دو بیت نوشتم که سه روز پیش‌ چند پارچۀ آن را با کمی دگرگونی از زبانِ یک آوازخوان محلی شنیدم. اینک شماری از آن سروده‌ها را که بيانى اند از لحظه‌هاى پس از هنگامۀ هجوم تروريستان طالب، می‌نویسم:‎‌

خوشا صبح و خوشا شامِ شمالی

خوشــــــــا آوازه و نامِ شـــــــمالی

زمینِ کوهدامن تا به پنجــــــــــشیر

بهشــــــتِ ســــبز و پدرامِ شمالی

پارنده – تابستان ١٣٧٦خورشیدی

شمالی سال‌ها شد از تو دورم

به خـــــاکِ دیگران زنده به گورم

شکستِ شاخــــــسارانِ بلندت

شکــــسته قامتِ سبزِ غرورم

حیات آباد پشاور – بهار ١٣٧٧خورشیدی

گذر از کوچه باغان می‌کند یار

هـــــوای تاکزاران می‌کند یار

هـوای تاکزارانِ شــــــــمالی

به آهنــگِ سواران می‌کند یار

کجاشد شیر زخمی مسجدی خان؟

کجاشد کاکه هایت آن عیــــــــاران؟

شـــــــمالی پایمالِ غیر گشــــتی

کــــجاشد های و هویِ سربه‌داران؟

کجاشد رونقِ بُســـتان کجا شد؟

کجاشد تاک و تاکستان کجا شد؟

سیـه پوشــــیده مامِ سرزمینم

کجا شد نعرۀ مســــتان کجاشد؟

زبلخ و بامـیان آید صـــدایی

هـــراتِ باستان دارد دعایی

شمالی قامتت ایستاده بادا

تن و زخمِ تنت یابد شِــفایی!

شمالک می‌زند سنگر به سنگر

جوانا می‌روند چـــون باد صرصر

جوانا می‌روند سوی شـــــمالی

به جنگِ آن مــــــــسلمانانِ کافر

شــمالی نوبهارانت خزان شد

شـــمالِ نامرادی‌ها وزان شد

کشیدند تاک و توتت را به آتش

که نامرد حاکــمِ کوی رزان شد

کجاشد باغ و بوستانت کجاشد؟

کجاشد تــوت و تلخانت کجاشد؟

نیایـــد نعرۀ شـــــــادی زکویت

کجاشد بانگِ مـستانت کجاشد؟

جــــفاکاری جــفاکـــــــاری تو ای خصـــم

چه خونخواری چه خونخواری تو ای خصم

به نامــردی زدی خــــــــنجر به پشــــــتم

تو بی‌عــاری، تو بی‌عاری، تو ای خصــــم

جبل‌السراج – تابستان ١٣٧٨ خورشيدى

به چشمم چشمۀ آبِ شمالی

به گوشـــــم قصۀ نابِ شمالی

شــهنشاهی کنم در ملکِ رؤیا

اگر بینم شبــی خواب شمالی

سویس- بهار ١٣٨٠ خورشیدی

عزیزالله ایما


آه‌های منظوم

پس از دیدار دوبارۀ زادگاهم

چراغِ قصه‌های شــــــامِ من تو

ســــــــرودِ لحــــظۀ آرامِ من تو

دمِ دیدار پرســــــیدی که نامت؟

صدایِ خامُشی گفت نامِ من تو

به چشمم چشمه‌آهو جلوه دارد

شــــــکوهِ خِنج و خارو جلوه دارد

ســـوارانِ ســفیدچهری ز خاواک

به ســــــوی برج و بارو جلوه دارد

شب است و های‌هویِ رودباری

ملــیمه خفــــته چون زیبانگاری

به پای قامـــتِ بالا درختــــــــی

ســــرِ شــوریدۀ یک آبـــــشاری

به سنگانه نشستم روی سنگی

به آســـتانه نمودم بـــس درنگی

به دل گفــتم غنیمت دان دمی را

که آید لحظۀ تنـــگی به چــــنگی

مـــیانِ جـــــــنگلک پهــلوی آبی

نشـــــــسته پیـرمردی با کتابی

گهی خاموش، گه می‌خواند آرام:

که دنیا نیــست جز تعبیرِ خوابی!

شب است و پشتِ کوه ماهِ سریچه

هـــوای رود چــون آهِ ســـــــــریچه

کـــــــسی از دور می‌آید به لب نور

کــــسی هم چــشم بر راهِ سریچه*

*سریچه: نام بلندی مشرف بر دهکدهٔ زادگاهم.

دوتا ایستاده باهم روی در روی

دوتا شـــبتاب می‌تابد لـبِ جوی

صــــدای باد و بانگِ نایی از دور

دوتا ســــایه کنارِهم سـخنگوی

صـــــدایی چون صــــدای ناله آید

صــــدا از پـــشـــتِ کــوهِ ماله آید

کسی می‌خواند از سنگردیِ کوچ

کسی هم قرسکِ «قنـغاله»*آید

*قنغاله: نامزد یا بستن پیمان برای ازدواج.

نشـــــســــته آفتابِ کوهِ تُلخه

کبــــــــوترها سـرِ انبوهِ*تلخه

کسی برگشته از آغیل خسته

ســـــریچه غرق در اندوهِ تلخه

*انبوه یا به قول مردم انباه: سنگ‌های جمع‌شده از کشتزارانِ کوهستانی که در تابلوی مزرعه چون تپه‌های کوچکی می‌نمایند.

شترسنگ*چون کتیبِه عاشقان است

پلِ خانیز هم کــــــــــشـتی جان است

کسی می‌خواند از پشـــــــتِ سریچه

که این‌جا وعده‌گــــــاهِ عارفان اســــت

*شترسنگ: نامِ سنگِ بلند و بزرگی‌ست در کنار رودخانه، نزدیک به دهکدۀ ملاخیلِ بازارک که نشستنگاهِ هموارِ روی آن چون صفه‌یی‌ جایی برای نشستن شناگران و لحظه‌های فراغت مردم دارد. در جانب مغرب سنگ، جایی که آب در فصل زمستان اندک می‌شود، نام‌هایی به رسم یادگار حک شده‌اند.

کـــــنارِ رود و چارمغزِ کلانی

نشســـــــته پیرمردی با جوانی

نشسته پیرمرد و قصه گوید

ز دنیــــــا و مکــانِ لامکانی

من امــشـب میهمانِ مُهنجَهورم

نه از ماه و نه از اســتاره دورم

چو کـشتی در دلِ دریای افلاک

ســــــلیمانی دمی دارد غرورم

سرِ خورشيد بلند از قلعه‌سنگ*است

کلاهِ‌ ماله*بر فرقــــش چه تنگ است

به چــشمم از ملسـپه تا به دشـــتک

زمین و آســــمان پُر آب و رنگ است

*قلعه‌سنگ و کلاهِ‌ ماله نامِ دوچکاد یا قله در جنوب هندوکش و در محلۀ بازارک اند.

رُخه کوی عـــزیزانِ ســــرافراز

کبوترها ســــرِ بامــش به پرواز

بلندی‌های کُرواشــی و درخیل

تو گویی می‌فروشند بر فلک ناز

دمِ صبح از طلاکان می‌گذشتم

کـنارِ چــــــشمۀ آبی نشـــستم

به زیرِ ســـــــــایۀ بیـــــدِ عُنابه

ز غم‌های جهان یک‌باره رَستم

عزیزالله ایما

تابستان ١٣٩٠ خورشيدى

از دفتر آهنگِ چگورِ گسست و گسل

ایستادهٔ پای تا به سر خونم من
سرخینه قبای زیر گردونم من
عمری‌ست که با هجوم شب می‌جنگم
از دایرهٔ سپیده بیرونم من

خالی ز پری نام

ماییم و طلوعِ آفتابی

ترسندهٔ هول‌های خوابی

چشمی که نشانِ راه جوید

هوشی که – کجا پناه جوید؟

لب زمزمه‌خوانِ آرزویی

پا سلسله‌دارِ جستجویی

دل در جدل همیشه با خود

مشغولِ شد و نمی‌شه با خود

هر شامگهی به بام رفتم

خالی ز پُریِ نام رفتم

من

همیشه از پسِ دیوار،

همیشه از پسِ دیوارِ نام،

همیشه از عقب شیشه،

همیشه از عقبِ شیشهٔ غبارآلود،

همیشه از چپ،

راست،

عقب،

رویارو،

فرود

یا که فراز

نگاه باید کرد.

ایا تمامتِ من!

همیشه در پسِ ابعادِ جلوه می‌مانی

همیشه پنهانی؟


آن کیست

شیطان و اهرمن

شکوهت را نمی‌افزودند

نه خدا بودی و نه اهورا

اگر تُرا با چشمان روشن می‌دیدم.

آه!

آن کیست که در پسِ این‌همه اسطوره

زیست؟

بیهوده

۱

در اهتزازِ خونین درخشش،

در اهتزاز خونین درخشش شمشیر و خنجر،

عشق بیهوده می‌جلید.

۲

و در پهنای شب

فریاد خاموشی‌ست.

گلویم سرخ شد

چشمم نمی‌بیند سپیدی را،

فقط ره می‌توانم رفت بی‌تشخیص

که بیهوده تپیدن به زتسلیمی‌ست مردن را؟

یاد

صحرا هنوز بوی تُرا دارد

این خیل عاشقان

اشک می‌ریزند

انگار برای تو،

برای خود،

صحرا هنوز بوی ترا دارد.

تنگنا

قفسم زیبایی

و من از حصن طلایی

بیزار.

جلوهٔ شکسته

هزار رنگ،

هزار رنگِ جلوهٔ شکسته در نگاه،

هزار رنگ جلوهٔ شکسته در نگاه من،

فریب رنگ؟

نگاه تنگ؟

منظر

روشنایی پنجره،

پهنای تاریکی،

آسمانی نگرنده،

نگران،

دیدبان.

باران

گریستم،

آن‌قدر

که تنِ لطیف عشق لرزید،

زیرِ باران.

پژواک

تیربارانِ عشق،

بن‌بستِ هول

و آن‌گاه

مأیوسانه‌ترین فریاد.

دره را

پژواک سردِ باد

در گلوگاه.

خواب

۱

غرقِ تماشای امیدی

در دورترین کرانه،

کسی

دستی تکان می‌داد،

تکانم داد

از خواب پریدم.

۲

چه دیر!

بیدارانی چند

خوابِ‌مان را نظاره کردند.

۳

قطارها

چه تند!

گذشتند

از گذرگاهِ زمان

وه چه خوابیم گران!

۴

شب،

صدای عبورِ گلوله‌ها،

پنجره‌ها

خواب،

شهر

خواب.

پیاده‌روهای سپیده‌دم سرخ

از سرود سپیدِ آزادی.

عبور

خانه خاکستر،

زمین آتش،

فرارو تیر،

بال بشکسته،

قدم خسته،

عقب زنجیر.

فریب

تو در آن آغاز،

تو در آن آغاز سهل و ساده،

از طلوع دیگری فریاد سردادی و لیک

چند دَورِ آفتابی را

در شطی از خون،

کشتی بشکسته‌یی را

تا به میقاتِ هیولای دهن کف کردهٔ دستارپوشِ پیرهن چرکین و شب‌آلوده‌یی بردی.

زنی از آن‌سوی خط، آن‌سوی دیوار می‎‌گوید

۱

تمامتِ زیبایی‌ام

محوِ چشمانِ تاریکی،

هرگز آفتاب را

حس نکرده‌ام.

مادرم وقتی آفتاب را حس کرد

که گلوله‌یی را نیز.

۲

شب در بستر دیوی می‌خوابم

که روز

مرا به زنجیر می‌بندد.

۳

پنجره‌هایم بسته

تمامِ عمر در دالانِ میان چهار در

سفر کرده‌ام.

آه می‌کشم

پاییز در راه بود

هنوز بادهای شمالی در تاکستان‌های انگور رخنه نکرده بودند،

پارتیزان‌ها

کوچه‌باغ‌های ویرانه را درنوردیدند،

همه در جستجوی مردی –  

تبعیدی خوردسالِ انگار جرمِ آبایی –  

زنان،

مردان،

حتا کودکانِ روستایی

با چشم‌های کوچکِ غمین

در جستجوی مردی بودند.

لشکری از سربازان دیکتاتور

در کوچه‌باغ‌های انگور

خوشه خوشه پا می‌فشردند

و در کنار علف‌های هرز سنگر می‌گرفتند،

همه در جستجوی مردی.

هوا تاریک شد،

کسی فانوسی روشن نکرد،

از کله‌کان تا طله‌کان*

مادران در لالایی شبانه

قصهٔ مردی را می‌کردند که پرواز کرد.

کودکان

سحرگاهان

بر بلندای سپیداران و کوهستان‌ها

چشم دوختند.

پاییز آمد،

زمستان گذشت،

بهار رفت.

زنان

در رشته‌های خیالِ فصلی که از راه خواهد رسید

گیسوبافان

نامِ مردی را زمزمه می‌کردند.

هنوز چشم پدر و پدرکلان

رو به کوچه‌باغ‌های انگور

و بلندی‌های سپیداران و کوهستان‌ها

آب می‌زند.

باد

در پرچم‌های افراشتهٔ آن‌سوی جاده

وزان،

مادر هراسان.

خراسان

خوابِ ابومسلم را می‌بیند

و پدرکلان

رؤیای روزهای رهایی و زلالِ جاری چشمه‌ساران را،

بی‌آبی،

بی‌آبی،

بی‌آبی.

هوا تاریک شده می‌رود،

چراغ‌ها نوری ندارند،

سربازان

درفش‌های آلوده را

رو به دیکتاتوری

به اهتزاز درمی‌آورند.

کوچه‌ها،

خوشه‌ها

پامالِ پاشنه‌های پیموده راهِ دور.

همه در جستجوی مردی

««چریک‌ها برنمی‌گردند!

می‌گوید صدایی از بلندگویی.

آه می‌کشم،

آه می‌کشد نسلی

انگار.

نه بِل‌بلِ چراغی بر قله‌ها،

نه روشنایی،

«چریک‌ها برنمی‌گردند؟»

می‌پرسد صدایی از بلندی‌های دورِ دور.

عزیزالله ایما

______________________________________________________________________________________________________________________

*کله‌کان یا کلکان نام محلی در شمالی و شمال کابل. طله‌کان یا طلاکان نام دهکده‌یی در پنجهیر یا پنجشیر.

در جنگِ میانِ دو قوچ

یادها را می‌بینم،

یادها را می‌شنوم،

کسی پنجره را می‌بندد،

بادها و یادها

پنجره را می‌گشایند.

آبِ رود

نه زلال است و نه هم گل‌آلود،

برگ‌ها می‌جنبند،

درخت‌ها ایستاده اند

چون قامتِ پدرکلان.

پدرکلانم صدوبیست سال عمر کرد

و در صدوبیست‌ویکمین

پنج‌تیرش را گرفت و به جنگ رفت –

جنگِ سوم افغانستان و انگلیس –

اما

پیش ازآن‌که پایش به میدانِ نبرد برسد

خبر پیروزی را شنید

و جابه‌جا سکته کرد.

پدرکلانم ایستاده است

در چوکاتی که سال‌ها

به آن نگاه کرده‌ام.

در کودکی تصور می‌کردم که مردن

ایستادن در قابی‌ست برای همیشه.

لشکرِ امپراتوری سرخ

مرزهای شمالی را درنوردیده،

مادرم –

افسانهٔ پری‌ها را از یاد برده –

لبِ جوی روبه‌روی خانه نشسته،

تو گویی صدای پدرم را می‌شنود:

«بنشین بر لب جوی و گذرِ عمر ببین

کاین حقیقت ز جهان گذران ما را بس».

 از تمامِ هستیِ خانه

هنوز هم

عکسِ سیاه و سپید پدرکلان

بر دیوار ویرانه ایستاه‌است.

همه از گذرگاه‌های سختی گذشته‌ایم،

درفش‌ها رنگ باخته‌اند

و امپراتوری هم

در گذرگاهِ زمان.

خواهرانم –

نوروز را سفره می‌آرایند

و آب می‌زنند راه را –

در انتظارِ پدری که از جنگ برگررد

پیر شده‌اند.

دیگر گله‌های آدم

در جاده‌های شهر

به صدای بلند

برای دیکتاتور

شورِ هورا سرنمی‌دهند.

مظاهره‌چیان

درفش‌های دیگری را به آتش می‌کشند

و هنوز هم فریاد می‌زنند:

آزادی! آزادی!

وقتی تاراجگران بانگِ تکبیر زدند

زنِ همسایه سگش را می‌ستود،

مادرم

انگار واپسین نفس‌هایش را می‌کشید

و پیرمردِ نشسته در سایهٔ باغی – که دیگر باغ نیست –

رو به سگانِ ولگردِ محله می‌گفت:

می‌میریم

و برای شجاعتِ‌مان دیگران کف می‌زنند

هنوز هم می‌میریم،

هرگز خواب‌های‌مان به حقیقت نپیوست،

هرگز!

در جنگِ میان دو قوچ

پای میش می‌شکند.

عریانی

‌برافگن حجاب!

عریانی آیین ماست،

عشق

بی دلق و سجاده

ایستادن،

نه خالقی و نه مخلوق.

فرورفتن،

زادن،

آغاز.

برهنه‌گی را باور کن

برافگن نقاب!

مست

ماهی و ماه

جنبشِ چراغک‌ها –

شاید ستاره‌گان در آب –

نمی‌دانم

ماه در آب

یا ماهی در آسمان؟

شب

 و فریادِ بی‌کسی

  در آغوشِ کسی.

از ارتفاع دلبدی

پرت شدم

از ارتفاعِ دلبدی،

تنگنا،

عصا

و پا،

عابرانِ کور،

ازدحام،

 شور

از ارتفاعِ دلبدی گذشت

کابل – دوهزاروهشت.

عزیزالله ایما

جهان چه جنگلِ خونینی‌ست!

صلح می‌آید،
پس از آن‌که سگ‌های سیرِ کابل دلبد شوند
و گربه‌های مغمومِ خانه‌گی
عهدنامۀ آشتی با موشان را
در خیابان‌های خونینِ پایتخت
پای‌خط کنند.

صلح می‌آید،
هنگامی‌که خدا
از نعره‌های تکبیرِ درنده‌گانِ دستارپوشِ بیابان‌های خشکِ دین
خشمگین شود
و گلوهای دریدۀ کودکان دیگر اللهُ اکبری نگویند.

صلح می‌آید،
آن‌گاه که دستگاه‌های حقوقِ بشر
جسدهای سوختۀ دخترکانِ زیرِسن را
در میزانِ معاملۀ امپراتوریِ داد و گرفت
سُبک و سنگین کنند.

آه،
جهان چه جنگلِ خونینی‌ست!
من از بلندی‌های یک غروب
به خاموشیِ صداهایی می‌گریم
که پس از کوره‌های آدم‌سوزی سدۀ پسین
از افق‌های رنگی هستی انسان
هرگز به گوش نمی‌رسند.

گلوله‌های رسیده از آن‌سوی آب‌ها
سینه‌های کودکانِ کارِ خیابان‌های کابل را
– که پدرانِ شان در جنگِ پساسرد جان‌سپرده‌اند –
می‌شگافند،
می‌توان باور کرد
که «کوه به کوه نمی‌رسد، آدم به آدم می‌رسد»؟
هیمالیا به کلیمانجارو می‌رسد
از ژرفای دریاها
و هندوکش به آلپ و آند.
اما، آیا آدم‌های مدنیِ دنیای نو
برون از مرزهای «خود»
می‌توانند به دیگری برسند؟
دریغا،
جهان چه جنگلِ خونینی‌ست!



عزیزالله ایما

دریغا!

تلاوتگر تاریک آیات قتل
با دستار سیاه
کمر شکستۀ دموکراسی کالایی را می‌بندد،
مأموران
نقشۀ سرخ رجعت می‌کشند
بر جغرافیای دیرینۀ خواب.

کابل
به تماشای مرگ عادت کرده‌است
پنجهیر از روشنایی می‌ترسد
بگذار برق از بامیان بگذرد*
تا کتابخانه‌های سیار
راهِ کوچه‌های شب را دریابند!

یک آتشکده بلخ
صد نوحه مناجات هرات
هزاران شام غصۀ غربت یمگان
در گورهای گمنام سربازان
زبانه می‌کشند.

دریغا،
گوسپندان قربانی علفچرهای آرامش
چشم‌به‌راهِ عید دیگران اند!


عزیزالله ایما


*اشاره به دادخواهی مردم محروم از روشنی برق در بامیان که خواهان عبور لاین برق از بامیان بودند، اما دولت به دادخواست آن‌ها که از سوی جنبشی به نام روشنایی در کابل ادامه یافت، پاسخ مثبت نداد. جنبش روشنایی از سوی دست‌هایی به همدستیِ طالبان سرکوب خونینی شد که چهارراه و خیابان دهمزنگ پر از پاره‌های تن چهارصد قربانی بی‌گناهی شد. سرکوب جنبش روشنایی خونین‌ترین سرکوب یک اعتراض مدنی در آغاز سدۀ بیست‌ویک بود که با سکوت شرمناکِ دنیای متمدن و نهادهای حقوق بشری روبه‌رو شد.