پس از دعوت تروریستان طالب
چه توجیهی دارید
که دستان قاتل را پشت میزهای رسمی میفشارید؟
شرم باد بر شما،
شرم باد بر شما!
کابل بوی تنهای تیربارانشده میدهد،
بوی شلاق،
بوی شکنجه،
بوی سرهای بریده.
شرم باد بر شما،
شرم باد بر شما!
■
عزیزالله ایما
پس از دعوت تروریستان طالب
چه توجیهی دارید
که دستان قاتل را پشت میزهای رسمی میفشارید؟
شرم باد بر شما،
شرم باد بر شما!
کابل بوی تنهای تیربارانشده میدهد،
بوی شلاق،
بوی شکنجه،
بوی سرهای بریده.
شرم باد بر شما،
شرم باد بر شما!
■
عزیزالله ایما
هنگامیکه گلها بوی خون میدهند
شاعران برای سنگرهای فتحنشده
شعر مقاومت میسرایند،
برای تشجیع جنگاورانی که بیشتر بکُشند،
برای تشییع جنازههایی که بیشتر کُشتهاند.
در هنگامۀ زوزههای شب
شاعرِ مقاومت ماه را
روی سایهروشنِ تپههای عریانی میبیند
که از آتش نبردِ دوری آرام میلرزند،
جامی سرمیکشد و بیتابانه
در آغوش جنگی تنبهتن میپیچد.
فاجعۀ شعر
از بزمِ پایکوبیِ سرکوب آغاز میشود،
«ما در میان توفانها
راهِ پیروزی را باز کردیم
این میراث شیران
جولانگهِ فرصتِ مزدوران است».۱
فاجعۀ شعر
از شادمانی میانتهی آغاز میشود،
«قلعۀ اسلام قلب آسیا
جاودان آزاد خاکِ آریا».۲
فاجعه
از غرورهای کاذبِ تاختن
و از کلههای بادکردۀ برانداختن
آغاز میشود.
ما پرچمهای سرخی را برافراشتیم و کشتیم،
ما پرچمهای سبز و سیاهی را برافراشتیم و کشتیم،
ما پرچمهای سپیدی را برافراشتیم و کشتیم،
میهن یعنی «خانۀ شمشیرها»۳
«خانۀ شیرها».۴
اکنون که آخرین پرنده را هم تیرباران میکنند
و در کنار گلوهای خونینِ مذبوحان
تکبیرِ شادیانه و فاتحانه سرمیدهند،
سکوتِ رازناکِ چشمهای تماشای جهان
– جهانی که در مرگهایمان
برای امنزیستن در مرزهای خود
سهم بزرگی داشتهاند –
فاجعۀ تمدن است.
فاجعۀ شعر اما
در بزم پایکوبیهای سرکوب
در شادمانیهای میانتهی
در خانۀ شمشیرها و شیرها
میماند و میماند،
آنگونه که هنوز ماندهاست.
فاجعۀ شعر
آهنگ همیشۀ تکرارهاست!
■
عزیزالله ایما
__________________________________
۱ – پارهیی از سرود «ملی» جمهوری دمواتیک خلق:
موږ په توپانونو کی
پری کړه د بری لاره
…
دغه د زمرو میراث
…
وار د مزدورانو دی
۲ – پارهیی از سرود «ملی» دولت اسلامی افغانستان.
۳ – بندی از سرود جمهوری اسلامی افغانستان:
کور د توری هر بچی یی قهرمان دی
۴ – بندی از سرود طالبان:
دا دی د زمریانو کور دا د باتورانو کور
به سکوتِ مادرم ساره، به صداهای شکسته از سرکوب و به فریادهای رسای زن – زندهگی
————————————————————————–
جریانهای مرده دیگر صدایی ندارند،
تو که سدهها سکوت کرده بودی
بلندتر بانگ بزن!
میدانهای نبردِ بیهودهٔ مردان
خالی از نام تو اند،
زیرا تو پیشوای پردهنشینی بودی
و شانههایت بارِ همه مصیبتهای تاریخ را
پیوسته و استوار بردهاند.
کودکانی که از میان آتش و دود زنده گذر کردهاند
معنای آب را از لبهای خشک تو میدانند
و معنای نان را از پارههای کوچکی که تو به دهان نبردهای.
کودکانی که از میان آتش و دود زنده گذر کردهاند
معنای لبخند پیروزی قهرمانان را از گریههای شبانۀ تو میدانند.
میدانهای نبردِ بیهودهٔ مردان
خالی از نام تو اند،
زیرا تو پیشوای پردهنشینی بودی.
بلندتر بانگ بزن
برای نسلی که ترا باور کردهاند!
من زنانِ زندانییی را میشناسم که نامههای عاشقانه مینویسند
تا خوابِ مردانِ مؤمن به آزادی را در دورترین سنگرها بیاشوبند.
در امتناع رجالههایی که دنیای کوچک و تاریکی دارند،
پروازِ آوازهای تو
طنینِ طلیعۀ دیگریست
■
عزیزالله ایما
به تمنا زریاب پریانی و دخترانِ ایستاده در نبردِ سیاهی و بیداد.
قلهها خاموشند،
صداهای دورِ تیرها
روایت زخمهای کهنهیی دارند،
انگار عصرِ مردانِ مؤمن به پایان رسیدهاست
در جنگِ میانِ خدایانِ خونریز.
جهان چشم بسته است
بر کورههای آدمسوزیِ کابل،
شاعرانِ رَسته از آشویتس
دریغا،
در آنسوی آبها
دلتنگیِ دیار را
عاشقانههای شرقی میسرایند!
هنگامیکه فرشتهها
گهوارۀ آزادی را میجنبانند،
تمناها
تمامقد ایستادهاند
با بانگِ بلندِ بطلانِ فتواهای دیوانهگانِ دیکتاتور
■
عزیزالله ایما
اینک فرورفته در اعماقِ ابتذالِ زمین
سخن از آسمان میگویی.
همۀ آبها و بارانهای جهان
نمیتوانند بوی بدِ فسادی را بشویند
که از بابهای چهارگانۀ ارگ
تا کوچههای خدایانِ کوچک کابل
جاریست.
آهای آتشبیارِ معرکههای میراثی
بگذار تفنگهای قاتلانی که تا واپسین گلوله
به روی مردم شلیک کردهاند
خالی بمانند،
بگذار!
قاتلانی که پس از سالها مشقِ سیاست
در صفهای طولانیِ گرسنهگان و گدایان
فقط از نان سخن گفتهاند،
برای مصافی دیگر.
ای وای! چه کُشندهدردی داشتم
آنگاه که زخمهایم را میشمردم
تو در رکابِ سوارانی «هورا» میسرودی،
من زخمهایم را میشمردم
تو بر بتهای بزرگِ بیهودهگی
«تکبیر» سرمیدادی
ای سرایشگرِ شعرِ «پایداری»!
من زخمهایم را میشمارم
پیشازآنکه باِیستم
و تو از «آزادی» سخن میگویی
پیشازآنکه بندی را گسسته باشی!
…
من زخمهایم را میشمارم.
■
عزیزالله ایما
ژوزه ساراماگو در متنِ سخنرانی خود برای برندهشدنِ جایزۀ نوبل ۱۹۹۸ از خردمندترین کسی یاد میکند که نه میتوانست بنویسد و نه بخواند. او پدرکلانش است، مردی که سحرگاهان راهی صحرا میشد، تا چهارپایانی را به چراگاه ببرد و گاه در شبانگاهان گرم تابستان زیر درخت انجیر برای ژوزۀ کوچک قصهها و افسانههای اشباح و آدمها را بارها و بارها بازمیگفت. روایتهای استادانهیی که با بیان پرمهر پدرکلان، پسانها شاگرد و نواسۀ کوچک را به نویسندۀ بزرگی تبدیل میکند.
خود نویسنده در بارۀ رمان کوری میگوید «ژوزه ساراماگو در رمان خود کابوسی هولناک بازمیآفریند:
جامعۀ شهری پیشرفتهیی باهمه امکانات ناگهان به بربریت بازمیگردد و کلِ ساختار زندهگی جمعی به انحطاط کشیده میشود و رشتههای الفت و تعهد از هم میگسلد و یکی یکی از میان میرود. دقت موشکافانه در سبک و ساختار نوشتن، حذف علایم نقطهگذاری و عدم تطابق زمانها خواننده را وامیدارد تا هر لحظه به ظرایف معنی بیندیشد. نتیجه رمانی است عمیق، تفکربرانگیز و کنایی، که طی سالهای اخیر سابقه نداشتهاست.
رمانی عمیق و تکاندهنده. – داستان در عین حال که کاملاً خیالی به نظر میرسد، تصویری هولناک از واقعیت است.» ۱
کوری در سالی جایزۀ نوبل را میگیرد که مرد یکچشمی فرمانروای کشوریست که گمان میکند امیر همه مؤمنان است. امیرالمؤمنین، توهمی که در محیط غلبۀ اوهام هیأت واقعی هم میتواند بیابد. چرا این توهم در جایی که انگار پیش از سدهها انحطاط، «امالبلادی» داشتهاست و مدنیتهای شهری مشهوری، تجسمِ عینی مییابد؟
کوری از کجا آغاز میشود؟
در رمان کوری، از پشتِ چراغ سرخِ توقف ترافیکی. پیشازآنکه چراغ سبز شود، مردی هنگام رانندهگی ناگهان در دریای سپیدی که همه رنگها را بلعیدهاست، غرق میشود و جهان در پیش چشمانش به سپیدی شیری لایتناهی و دلگیری مبدل میشود. از پزشکی که نخستین مرد کور را معاینه کردهاست، تا همه کسانی که او را دیدهاند، دچار وضعیت وحشتناک فرورفتن و گمشدن در پهنای پرنوری میشوند. پیش از آن که کوری همه رابگیرد، نخستین گروههای مبتلا را در عمارتهای دربسته و زیر نظارت کرنتین کردند. افزایش لحظه به لحظۀ مبتلایان، رساندن خدمات و تنظیم جا را از سوی کسانی که هردم خطر کوریِ واگیر را میدیدند، به مشکل جدی مواجه میکرد. سربازان مؤظف به امداد از رساندن غذا و نزدیک شدن به کوران میترسیدند. درگیری کوران بر سر تقسیم نانی که از سوی سربازان در جایی گذاشته میشد و شکلگیری گروهِ باجگیر و شهوتران در درون فضای پر از کثافت و مرداری که همه آلودهتن با گُه و گندِ دالانها، اتاقها و جای خواب خود بودند، نمونۀ کوچکی از وحشیگری انسانیست که با گمشدنِ حسِ دیدِ دیگری و دیگر چیزها، فاقد هرنوع حس همنوایی با دیگری و ماحول خود میشود. کورانِ رهگُم و سرگردانی با شلیک پهرهدارانی جان میدادند که از ترس نابینایی واگیر و مقابل شدن با بیمارانِ در کرنتین دست به ماشه بودند و زنانی هم در تنگنای گرسنهگی و تجاوزِ ناشی از حرص تبهکارانِ کوری که در درون مصیبت عظیم نیز فارغ از حسِ دمی لذت، شهوت و تملکِ بیهوده نبودند، به راه سخت و ناممکن رهایی میاندیشیدند.
در لحظههایی از کوری جمعی، غارت فروشگاههای مواد غذایی و افتادن عدهیی از پلههای انباری که با سر و کلۀ شکسته آنقدر آنجا میمانند و راهی نمییابند که میمیرند و سپس باد میکنند و میترکند، راهروها و دالانهای متعفن از اجساد در شهری که طی چند روز به زبالهدانی مبدل شدهاست که هنوز زندههایی در گند و کثافت آن میلولند و آخرین رمقها را برای بلعیدن چیزی که نمیدانند چیست، ناگزیز به سختی کشیدن و عذاب اند. پولها، بانکها، ادارههای دولتی، تأسیسات، عبادتگاهها، جادهها، کاخها، مجسمهها، تابلوهای گرانبهای نقاشی، سینما، تیاتر و همه جلوههای مدنیِ دیگر، اهمیتی در وضعیت زندهگی اضطراری مردم ندارند و یا بهتر است بگویم که معنای بودنِ خود را باختهاند. رابطهها و پیوندهای خانوادهگی و خونی گسسته اند، پسر از مادر خبری ندارد و پدر از فرزند. زنی دور از خانواده در خانهیی پناه میگیرد، تا آخرین خرگوشهای خانهگی و مرغان باغچۀ خانه را خام بخورد، میخورد و در پایان همه چیز تمام میشود و میمیرد. در شرحِ لحظۀ کوتاهی میخوانیم: «آشغال و زبالۀ خیابانها که دو برابر دیروز است، مدفوع انسانی که باران سیلآسای دیروز آن را به مایع بدل کردهاست و مدفوعی که همین حالا جلوِ چشم ما زنها و مردهای خیابان بیمحابا دفع میکنند بوی زنندهیی دارد و بخاری مِهگون را در هوا میپراکنَد که مشام آدمها را میآزارَد، به مه غلیظی میمانَد برای عبور از آن زحمت زیادی لازم است. توی میدانی در محاصرۀ درختان بود که مجسمهیی وسط آن به چشم میخورد گلهیی سگ به تکهپاره کردن جنازۀ مردی مشغول اند. باید تازه مرده باشد، عضلاتش زیاد سفت نشدهاست، سگها گوشت را که میگرفتند راحت تکان میدادند و میکندند. کلاغی هم آن دَور و بر میپلکید تا روزنهیی بیابد و به آن مجلس مردهخوری برسد. [زن داکتر یگانه کسیست که در میان جمعیت بزرگ کوران هنوز بیناست و به گمان این که کوری هر آنی ممکن بینایی او را بگیرد، شوهرش را با گروه کوچکی همراهی و رهنمایی میکند، ولی هرگز به همه گفته نمیتواند که کور نیست و خطر آن را پیشاپیش میداند.] زن داکتر چشم برگرداند، اما دیر شده بود، استفراغِ لرزانندهیی که نتوانست جلوِ آن را بگیرد، تکانش داد دو بار و سه بار، انگار گوشت تن خودش را میکندند و میلرزاندند.» ۲
نویسنده در رمان کوری به عوامل این واگیریِ دردناکِ ندیدن و کوری جمعی که فقط یک تن و آن هم بهگونۀ رازناک و پنهان از جمعِ عام دو چشم بینا دارد، نمیپردازد، ولی موبهمو شرح وحشتی را میکند که شهر پیشرفتهیی را به ویرانی میکشاند و مدنیت انسانی را به سوی نابودی کلی میبَرد.
رمان کوری را در سال ۲۰۰۱ خواندهبودم، ولی پس از سقوط ناگهانی شهر کابل در سال ۲۰۲۱ به دست وحشیترین نیروهای شر و خونریزی که باوجود جنگ طولانی و کشتار سربازان غرب، پیوند پیوسته با سران دستگاه دستنشاندۀ امریکا و فرمانروایان کاخ سپید داشتهاند، بازخواندم. شاید هم در پی آن بودم که تضاد و تقابل مدنیت و بربریتی را که جایی باهم در پی آشتی پنداشته میشوند، بجویم. یافتن چنین چیزی در عصرِ رویاروییها روی منافعی که انسان و آیندۀ جمعی و جدی او محور و مدارِ بازیهای کوچک و بزرگ قدرتهای جنگآزما نتواند باشد، بسیار سهل و ساده نیست.
اگر بپذیریم که هر سقوط مدنیِ مؤقت پیامد کوری همهگیر و آغازشده از جایی و نقطهییست، آنگونه که در رمان کوری از یک ناگهان پشت چراغ ترافیک آغاز میشود و در اوج ازهمپاشیدهگیِ همه بنیادهای شهری و گسترش وحشتی که نزدیک به مرگِ همهگانی مردم است، در یک ناگهان دیگر چشمها رو به رنگها، حیرتزده جهان متنوعی را میبینند. پس عوامل کوریهای استمراری و پیوسته و رفتنِ پرآزار به سوی سراشیبیهای پرتگاهِ زوال چه چیزهایی میتوانند باشند؟
کوری به تأویلی سفر سرگردانِ انسان در فقدان دیدِ رنگها و درنگهای دیگرگون است. انسان وابسته و دلبسته به یک حقیقت و در جدال با حقیقتها، کورِ دنیای امروز است. همین کوریست که اگر بسیارگیر و ساری شود، ما را بهسوی وحشتهای بیپیشینهیی در پیشرفتهترین دورانها هم میتواند ببرد.
■
عزیزالله ایما
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ – از گزیدۀ متن سخنرانی ژوزه ساراماگو در اکادمی جایزۀ نوبل سال ۱۹۹۸.
۲ – صفحۀ ۳۰۵ رمان کوری.
کاش «کلمه» را
روی شمشیر نمینوشتند،
تا کودکان هم
باور میکردند که خدا مهربان است!
■
عزیزالله ایما
آدم
از درد نمیمیرد،
مردهها
بیدرد اند!
■
عزیزالله ایما
در سطح میمانیم،
چه سخت است
نفسکشیدن در ژرفاها!
■
عزیزالله ایما
در آستانۀ سالی دیگر
پنجرهها بسته اند،
پرندهگان سرودی نمیخوانند،
باد بوی تنِ گرمِ عصیان میدهد
در قلههای سردِ زمستان،
بوی تنِ سوختۀ انسان
در جادههای جنونِ رجعت و تبعید،
آنجا که خطِ دودِ واپسین تاکسی تیربارانشده
به پیکرههای سیاهِ نرسیده به پرواز میرسد
در میدان کابل،
بوی انزجار،
بوی انفجار،
بوی خونِ خشمِ خشکیده در خیابانهای خاموشِ شهر،
بوی بیدادِ خفقانیِ فریادهای خفهشده،
آنجا که انگشتِ اشارۀ زنی
بیزبان بانگ میزند:
ما را میکشند!
■
عزیزالله ایما
