خورشیدهای تبعیدی

من زندانیِ کرانه‌های کابل بودم

هنگامی که غروبِ آهنگِ انگیزندهٔ زمزمه‌های تو

به شب و خموشیِ دلگیری می‌انجامید.

.

در ظلماتی که کنیزه‌کانِ معتادِ حرمسراهای مقدس

چراغ‌های مرده‌یی را از اتاقی به اتاقی می‌برند،

من به تو می‌اندیشم

و به غیابِ منظومهٔ انسانی خورشیدهای تبعیدیِ سده‌ها،

در گریز از جزایرِ جنونی که پیروانِ پیامبرانِ رؤیاییِ خدایانِ مفقود

هنوز آوازهای حزینی را سورهٔ رهایی از هر بند می‌خوانند.

عزیزالله ایما

حقیقت

من خوابم

تو خوابی،

لحظه‌یی که بیدار می‌شویم

رؤیاهای مان نیز بیدار می‌شوند

و آن‌گاه می‌جنگیم

برای حقیقت.

حقیقتِ من رؤیاست،

حقیقتِ تو رؤیاست،

فقط زخم‌ها

حقیقتِ درد اند،

دردِ گُمشده از افسونِ مقدس،

دردِ گُمشده از افیون مقدس.

عزیزالله ایما

مهاجرزویه:

 

پدرم را در تبعید گُم کردم

آن روزهایی که مرا «افغانی پدرسگ» می‌گفتند،

برادرم در یک روز تابستان

پس‌ازآن‌ دشنامی که شنیده‌بود

 – آچی‌ته گام اوغان –

هرگز به خانه برنگشت.

خانه گفتم،

تاریک‌خانهٔ پشت کارخانه‌یی که مالک مسلمان آن

تمام تحرکِ دست‌های ریسندهٔ مادرم را

مدیونِ مدرسهٔ «مهاجرزویه» می‌دانست،

آن‌جا که مدرسِ نامهربان آن

پیوسته از مهربانی پیشوایان سخن می‌گفت.

من اما حالا همه آیاتِ بازارگانی مهربانی را خوب می‌دانم،

نه آوای «اتحاد اسلامی» مودودی را باور می‌کنم

و نه صدای نارسای سید جمال‌الدین را

و می‌دانم که

هیچ آیینی هنگام گریه‌های شبانهٔ مادرم

دوای دردهای او نشد،

هیچ آیینی مرهم زخم‌های تازهٔ من نیست.

من اکنون آیات بازارگانی مهربانی را خوب می‌دانم!

عزیزالله ایما

*مهاجرزویه واژهٔ تحقیرآمیزی است که در پاکستان به فرزندان مهاجرانِ مجبور خطاب می‌شود. این شعر هم رابطه به وضعیت جاری آواره‌گان فقیری دارد که دو نسل در پاکستان زیسته‌اند و اکنون که بدترین رژیم تروریستی در کابل حاکم است، به زور تفنگ و سرنیزه بیرون رانده می‌شوند.

زنده‌جان

در رؤیاهایم دست و پا می‌زنم

زیرِ آوار

زنده‌جانم، «زنده‌جان»،

نه پایی می‌جنبد و نه دستی،

از سوراخ‌های دیواری که دیگر دیوار نیست

صدای کسانی را می‌شنوم که بر زنان‌مان تجاوز کرده‌اند،

صدای کسانی را که فرزندان‌مان را کشته‌اند،

صدای حاکمانی را که از خشمِ خدای مرده سخن می‌گویند،

با زهرخندهای سیاسی نان قسمت می‌کنند

به کودکانِ نیمه‌جان

و کنارِ نعش‌ها عکس‌های یادگاری می‌گیرند.

قلبم تیر می‌زند،

بانگِ خاموشِ گلویم به هیچ گوشی نمی‌رسد.

عزیزالله ایما

زمین‌لرزهٔ زنده‌جان هرات جان بیش از دوهزار تن از محروم‌ترینان را گرفت و سرپناه هزاران انسان فقیر را.

یأس

به یاد جوانانی که در نخستین مقاومت با دل و دست پاک در برابر طلبه‌های تروریست ایستادند و رفتند. حریصانِ فاسد و فراری سیاست که از دهن گشادِ سرنا آهنگ ایستاده‌گی می‌نوازند، هنوز تماشاچی رنج‌های مردم و بیدادِ هیولای آدمخوار امارت اند.

دره، رود و شب‌های روشن از ماه،

 وقتی ماه گم می‌شد

شیطان‌چراغی می‌افروختیم.

یک روز

آن‌هایی که هنوز

میوه‌های ممنوعه را نچشیده بودند

در برابر چشمانِ معشوقه‌های محجوب

تفنگ‌های تازه به‌دست‌آورده را

با فریادهای بلندِ آزادی تکان می‌دادند.

وقتی هفت بار ماه گم‌ می‌شد و آفتاب سرد،

در روزهای کوتاه

معشوقه‌های محجوب

به ستیغ‌های سپیدِ کوهستان می‌نگریستند

و با تارهای نازکِ امید

روی تکه‌های تنیدهٔ تنهایی

گل‌های زردِ یأس می‌دوختند.

آن‌ها برنگشتند،

آزادی برنگشت!

 عزیزالله ایما

  تسخیرناپذیر

بنده‌گان برای بنده‌گی می‌جنگند

هنگامی که خدا فاتحِ هیچ جنگی نیست.

کوهستان‌ها سنگرهای تسخیرناپذیری بودند

برای زنانِ کوبانی،

کوهستان‌ها سنگرهای تسخیرناپذیری اند

برای مبارزانی که معنای درستِ اسارت را می‌دانند.

جلگه، جنگل، خانه و خاک سنگرهای تسخیرناپذیری اند

برای مبارزانی که معنای درستِ اسارت را می‌دانند.

در عصرِ هیولاهای مبهم و مجازی

هنوز خدایان خالق جدیدترین جنگ‌های جهان اند،

خدایانی که از سنگرهای تسخیرناپذیرِ انسان می‌ترسند.

من افسونِ پادبیدادِ واژه‌گان را دوست دارم،

 من معجونِ معجزۀ انسان را دوست دارم،

 واژه‌گان را دوست دارم،

واژه‌گانِ سرکشی را که دور از سازهای سایه

در متنِ موسیقی آزادی مستانه می‌رقصند،

 واژه‌گانِ وارسته‌یی را که در سنگرِ متن‌های تسخیرناپذیر

استوار می‌ایستند!

عزیزالله ایما

حاکمانِ آینده

نشسته ام

در برابرِ مردی که زنش را در زندانی کشته‌‌اند

پس از تجاوز،

مردی که دخترس را دریا بلعیده‌است،

مردی مرده در تبعید

حرفی نمی‌زند،

حسی ندارد انگار

وقتی گام می‌زند

نشستن را از یاد می‌برد،

وقتی می‌نشیند

ایستادن را.

گمان می‌کند فرشته است

زنی که او را بلند می‌کند گاهی

و به نشستن فرامی‌خواند بیگاهی،

زنی که از واپسین نجوای نیمه‌شبِ او سخن می‌گوید:

«از خواب

فرشته‌یی مرا بیدار می‌کند

من مرده ام!»

روان‌درمان می‌گوید «شعری بخوان برایش

به زبانِ مادری!»

من خاموش می‌مانم،

روان‌درمان سکوت می‌کند.

دخترانِ آن‌سوی دیوارهای شهر کیف

کُشته می‌شوند، پیش‌ازآن‌که حامله شوند،

زنانِ زندان‌ِ کابل

حامله می‌شوند، پیش‌ازآن‌که کُشته شوند.

نه،

نه فقط طالبان

که جانیانِ همه جنگ‌ها

حاکمانِ آیندۀ کشورهای درگیرِ منازعه اند!

عزیزالله ایما