دیدیم که، شاید

دیدیم که

فرمانروایانِ فاسدِ چپ‌

برای برابری سر بُریدند،

و حاکمانِ راست‌

برای رضای خدا خون ریختند،

فاشیست‌ها برای اثباتِ برتریِ تبار

آتشِ انسان‌سوزِ نفرت افروختند،

ناسیونالیست‌ها برای تقدیسِ مرزها

تا پای جان جنگیدند.

دیدیم که

پارتیزان‌ها

نعش‌های کودکان را

در جنگلِ هنوز آتش‌نگرفته

با تفنگ‌های خالی از گلوله

به خاک سپردند.

ما دیدیم

برقِ نگاهِ هزینه‌پردازانِ سادهٔ جنگ را

بر درخشش ستاره‌گانِ شانه‎‌ها و نشانه‌های قهرمانانِ قاتل

آن‌سوی ویرانه‌های شهرهای خاکستری.

شاید آدم‌ها روزی بدانند

رازِ ماندگاری زمینِ زیبا را

و زبانِ همدلیِ همدیگر را هم،

شاید.

شاید آدم‌ها روزی بخندند

به نمادهای خونریزِ افتخارِ دیرینهٔ ملت‌ها،

شاید.

من به فرداهای شِگفتی

و به عجایب آینده باور دارم،

باورِ بی‌انتها.

عزیزالله ایما

نقش

در خاکِ خالی از هر اعجازی

انسان‌ها معجزه‌ساز اند.

می‌توان کوهی از کاه ساخت

و هذیان‌های التهابِ شبانهٔ  شاعری را که هرگز شعری نسروده‌است

با شیپورِ تندِ بادهای سترون

از کوچه‌های بن‌بستِ اوهامِ هرزه‌گردان

به آسمان بُرد،

اما نمی‌توان پیشوایانی را باور کرد که با خون

خدای بزرگی آفریده‌اند.

عزیزالله ایما

برزخ بازیگران

به مظلوم‌ترین پناهجویان جهان

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پدرت را با تیرهای ارتشِ سرخ در جنگِ سرد کشتند،

مادرت عروسِ مردی شد که سال‌ها مجاهدان را می‌ستود،

تو هنوز وامداری

تا پول‌های دکاندارِ سرِ کوچه‌یی را

در پشاور بپردازی.

در سرحد

دخترانِ نادار

ده ساله ازداواج می‌کنند،

تو هنوز نُه ساله ای!

و به رؤیاهای برادری که دنبال پدر

به انتحار رسید

هرگز تعبیری نخواهی یافت.

هنوز هزاران معلولِ تبعیدی بی دست و پا

برای گرسنه نمردن

شعارهای مودودی و خمینی را فریاد می‌زنند:

«مسلمانان جهان متحد شوید!»

مدرسه‌های مغزشویی پشاور و مشهد

نانِ رایگان می‌دهند

به کودکانی که آماده اند

در همه جنگ‌های نیابتی جان بدهند.

تو هنوز نُه ساله ای!

فردا امیرالمؤمنین درب همه آموزشگاه‌ها را به روی تو خواهد بست،

آن‌گونه که حاکمانِ اسلام‌آباد

همه راه‌ها را برای راندن تو می‌بندند.

تو ناگزیری

پیش ازآن‌که ده ساله شوی

شبی پنهانی

به خیلِ آواره‌گانِ دیگری بپیوندی،

تا شانه‌هایت

مُهر عبورِ مرزبانانِ شلاق به‌دستِ جمهوری اسلامی ایران را بخورد.

شاید هم مثلِ بسیاری از بی‌پناهان پردرد

با شلیکِ شکارچیان مرزی

همه رنج‌هایت را به فراموشی بسپاری

و به آرامشِ جاودانه‌یی برسی،

شاید!

عزیزالله ایما

کابل

کوچه‌های خاموش،

بانگ بلندگوهای مسجد،

آیه‌های اضطراب،

شهری که می‌ترسد انگار

از شبحِ امیرالمؤمنینی که زیرِ لحافِ خدا خوابیده‌است.

عزیزالله ایما

فاصله

من به خشک شدنِ چشمه‌های حیاتِ تشنه‌گان می‌اندیشم،

تا ماندن در عزای داستان‌های زوالِ شکوهِ باستان.

آن‌هایی که هنوز روایتِ عبورِ سوارانی را از روی پیکرهای کودکانِ دهکده‌های دورِ سده‌های نخستین نشنیده‌اند،

فقط به کتیبه‌ها و کاخ‌هایی می‌بالند که نشانی از رنج‌های رفته‌گان ندارند.

این آیه‌های مصیبتی که پرسشی را برنمی‌تابند

از آسمانِ چه تمدنی فرودآمده‌اند که ما را پیوسته به سکوتِ مقدسی فرامی‌خوانند؟

من دورم، دور از آن نفرت‌های میراثی و مِهرهای مرده،

من دورم، دور از نازیدن به پارینه پیروزی‌ها،

من دورم، خیلی دور از همه دیروزی‌ها.

عزیزالله ایما

سکوتِ سترون

 سکوتِ سترون سده‌ها را

نشکستیم،

حتا با آهی.

اینک ماییم و موج‌های فاجعه

با بیم‌های بزرگی از آغاز.

برگ‌های بالنده

کلماتِ کرختی را که در هیچ تأویلِ تازه‌یی نمی‌گنجند

 – چون جامه‌های واماندهٔ جنگجویانِ تیرباران‌شده –

هرگز به بر نمی‌گیرند.

.

 راه‌های راست به منزل نمی‌رسند،

آن‌گونه که بارهایِ کج نیز،

باید چرخید به سمتی که ترس‌ها نمی‌گذارند.

عادت‌ها

 سازهای خستهٔ تکرار می‌نوازند،

 در ازدحامِ ملیونی گام‌های همنوا

آهنگ رهایی نیست.

 در ازدحامِ مومنانهٔ ملیونیِ آدم‌ها

صدای رسایی نیست،

تا کتیبه‌های کذبِ مقدس را

و هجاهای مهاجمِ همگونِ خنجرِهای بُران

بر حنجره‌های امیدوارانه‌ترین آوازهای شورانگیزِ هستی و آزادی را

زیرِ پرسش زمان و زمانهٔ دیگری ببرد.

عزیزالله ایما

دریغی دیگر

می‌ستایند شمشیرهای خونینِ جنگاورانِ جهانخوار را،

می‌ستایند عجایبِ تمدن‌هایی را که هر خشت و سنگِ آن بوی عرقِ ملیون‌ها مردهٔ مظلومی می‌دهد

 و شگفت‌زده می‌شوند از شکوهِ کلماتِ کُشندهٔ کتاب‌های کهنهٔ کابوسِ کاهنانِ مقدس –

مستانِ افیونِ اعتیادِ آبایی،

مستانِ افسونِ سازهای سده‌ها تکراری،

مستانِ مسرورِ جام‌های سرنکشیده،

مستانِ مسحورِ معشوق‌های هرگز ندیده.

 دریغا! چه دیر گمشده‌ام را نیافته ام

در میانِ انبوهی از معتادانی که چشم‌های بیداری را پیوسته بسته اند،

تا گوشِ جان به روایت‌های رؤیایی پیمبران بگشایند.

آهای گمشده‌!

گمشدهٔ محکوم،

گمشدهٔ خاموشی که ژرفای نگاهت

بر رازِ هزاران سالهٔ ابلهی انسان می‌خندد.

عزیزالله ایما

این شب وهارمونی اندوهانِ هزارساله

این شب و این کابوس‌ها،

این شب و این ناله‌ها،

این شب و این چیغ‌های بلند،

بلند،

بلند،

خوابی را نمی‌آشوبد؟

خدای تماشا،

خدای خاموشی

آیتی نمی‌خواند،

بخوان!

نامت را

قراولانِ قاتلِ شهرِ ما

با هر شلیکی

فریاد می‌زنند،

ای تنهای بی‌همتای سکوتِ لایتناهی!

نوای تارهای گسسته از نواهی نامِ تو،

طنینِ طبل‌های ترکیده از تکیه بر کلام تو

هارمونی اندوهانِ هزارساله اند،

در آن‌سوی ساز و آوازِ حرمسراها،

در آن‌سوی کاخستان‌های خلافت،

وقتی مردانی فقط بر دار می‌رقصند،

وقتی زنانی فقط از زخمِ سنگسار می‌رقصند.

خدای تماشا،

خدای خاموشی

آیتی نمی‌خواند،

بخوان!

شمشیرهای بُرانی

خونریزِ پیامِ توست،

آه، خونریز پیامِ توست!

این شب و این کابوس‌ها،

این شب و این ناله‌ها،

این شب و این چیغ‌های بلند،

بلند،

بلند،

خوابی را نمی‌آشوبد؟

عزیزالله ایما