در بلندیِ پرواز


به آن زن زیبایی که در بلندی‌های بدخشان به ذلیلانه زیستن در کنار طالبی نه گفت و به دست نزدیکانش سنگسار شد.





عبورِ من از آسمانِ کوه‌هایی بود که از «انجمن» و «یمگان» می‌گذشت.

در سفرنامهٔ پامیر

 کوه‌هایی را درمی‌نوردیدم که خانقاهی نداشتند، چه بهتر!

اما تمامِ دره‌ها رنجورِ شرابخانه‌های بسته‌یی بودند

و اندام‌های اندوه‌زدهٔ مردانِ پوشیده در پتوها

با رؤیاهای بهشتیِ پس از مرگ می‌جنبیدند،

آن‌گاه که کوه‌ها در مستیِ گرما

جامهٔ سپیدِ پرهیز می‌دریدند و اشک‌ِ شادی می‌ریختند

برای تماشای رنگارنگیِ گل‌های بازبرافراشته.

زادن در دهکده‌های بزرگِ میان «کافرستان» و «واخان»

چه هویتی می‌تواند باشد، اگر پرواز را نیاموزی؟

در بلندیِ پرواز است که زمین دهکدهٔ کوچکی می‌شود

دور از هیولاهای اساطیری انسان،

خدا انگار می‌گرید

به آن عظمتِ همیشه غایب.

زنانِ زیبای دره‌های بلند

پیش از سنگسار

 به سنگ‌ها می‌بالیدند

و به شناسنامه‌های بت‌های مقدسی که کتیبهٔ عشق را

تحریمِِ پیامرانه می‌کردند.

آنک!

زنی ایستاده با زخم‌هایش

از پیام‌های پوسیده سخن می‌گوید و از عجزِ همه معجزه‌های واهی.

آنک!

آن الاههٔ خوابیده بر فرش سرخ تنهاست،

و خدا انگار می‌گرید

به آن عظمتِ همیشه غایب.


عزیزالله ایما

ارسال شده در شعر

بیان دیدگاه