نفسهای ترسِ آنسوی دارهای سکوتِ هزارساله
پیوسته سازِ شکستهٔ «منصور» میدمند
و در خاموشی شبِ رودخانههای خشکِ این جهنم بیجواب
هنوز خونِ واپسین پرسنده جاریست.
■
عزیزالله ایما
نفسهای ترسِ آنسوی دارهای سکوتِ هزارساله
پیوسته سازِ شکستهٔ «منصور» میدمند
و در خاموشی شبِ رودخانههای خشکِ این جهنم بیجواب
هنوز خونِ واپسین پرسنده جاریست.
■
عزیزالله ایما
من به خشک شدنِ چشمههای حیاتِ تشنهگان میاندیشم،
تا ماندن در عزای داستانهای زوالِ شکوهِ باستان.
آنهایی که هنوز روایتِ عبورِ سوارانی را از روی پیکرهای کودکانِ دهکدههای دورِ سدههای نخستین نشنیدهاند،
فقط به کتیبهها و کاخهایی میبالند که نشانی از رنجهای رفتهگان ندارند.
این آیههای مصیبتی که پرسشی را برنمیتابند
از آسمانِ چه تمدنی فرودآمدهاند که ما را پیوسته به سکوتِ مقدسی فرامیخوانند؟
من دورم، دور از آن نفرتهای میراثی و مِهرهای مرده،
من دورم، دور از نازیدن به پارینه پیروزیها،
من دورم، خیلی دور از همه دیروزیها.
■
عزیزالله ایما
سکوتِ سترون سدهها را
نشکستیم،
حتا با آهی.
اینک ماییم و موجهای فاجعه
با بیمهای بزرگی از آغاز.
برگهای بالنده
کلماتِ کرختی را که در هیچ تأویلِ تازهیی نمیگنجند
– چون جامههای واماندهٔ جنگجویانِ تیربارانشده –
هرگز به بر نمیگیرند.
.
راههای راست به منزل نمیرسند،
آنگونه که بارهایِ کج نیز،
باید چرخید به سمتی که ترسها نمیگذارند.
عادتها
سازهای خستهٔ تکرار مینوازند،
در ازدحامِ ملیونی گامهای همنوا
آهنگ رهایی نیست.
در ازدحامِ مومنانهٔ ملیونیِ آدمها
صدای رسایی نیست،
تا کتیبههای کذبِ مقدس را
و هجاهای مهاجمِ همگونِ خنجرِهای بُران
بر حنجرههای امیدوارانهترین آوازهای شورانگیزِ هستی و آزادی را
زیرِ پرسش زمان و زمانهٔ دیگری ببرد.
■
عزیزالله ایما
میستایند شمشیرهای خونینِ جنگاورانِ جهانخوار را،
میستایند عجایبِ تمدنهایی را که هر خشت و سنگِ آن بوی عرقِ ملیونها مردهٔ مظلومی میدهد
و شگفتزده میشوند از شکوهِ کلماتِ کُشندهٔ کتابهای کهنهٔ کابوسِ کاهنانِ مقدس –
مستانِ افیونِ اعتیادِ آبایی،
مستانِ افسونِ سازهای سدهها تکراری،
مستانِ مسرورِ جامهای سرنکشیده،
مستانِ مسحورِ معشوقهای هرگز ندیده.
دریغا! چه دیر گمشدهام را نیافته ام
در میانِ انبوهی از معتادانی که چشمهای بیداری را پیوسته بسته اند،
تا گوشِ جان به روایتهای رؤیایی پیمبران بگشایند.
آهای گمشده!
گمشدهٔ محکوم،
گمشدهٔ خاموشی که ژرفای نگاهت
بر رازِ هزاران سالهٔ ابلهی انسان میخندد.
■
عزیزالله ایما
این شب و این کابوسها،
این شب و این نالهها،
این شب و این چیغهای بلند،
بلند،
بلند،
خوابی را نمیآشوبد؟
خدای تماشا،
خدای خاموشی
آیتی نمیخواند،
بخوان!
نامت را
قراولانِ قاتلِ شهرِ ما
با هر شلیکی
فریاد میزنند،
ای تنهای بیهمتای سکوتِ لایتناهی!
نوای تارهای گسسته از نواهی نامِ تو،
طنینِ طبلهای ترکیده از تکیه بر کلام تو
هارمونی اندوهانِ هزارساله اند،
در آنسوی ساز و آوازِ حرمسراها،
در آنسوی کاخستانهای خلافت،
وقتی مردانی فقط بر دار میرقصند،
وقتی زنانی فقط از زخمِ سنگسار میرقصند.
خدای تماشا،
خدای خاموشی
آیتی نمیخواند،
بخوان!
شمشیرهای بُرانی
خونریزِ پیامِ توست،
آه، خونریز پیامِ توست!
این شب و این کابوسها،
این شب و این نالهها،
این شب و این چیغهای بلند،
بلند،
بلند،
خوابی را نمیآشوبد؟
■
عزیزالله ایما
بتکان خانهٔ دل
گرد بگیر،
همهجا گرد
بگرد!
گِردِ این خانهٔ گرداگرد
نه گیاهی نه گلی
و چه تلخ روزگاران رفتند،
تو که میرفتی.
گِردِ این خانهٔ گرداگرد
فروهرها آمدند،
شبح و سایه به جنگ
مردهها در بزدند.
پشتِ دیوارِ فروغلتیده
نه چراغی و نه چنگ
سبزه و سیبِ کنارِ دیگِ
سمنک در جوش
افتاده به خاک،
سرکه و سیر و سمارق را گرد
برده از نقش برون.
پشتِ دیوارِ فروغلتیده
تکدرختِ سنجد
بوی خشکیدن داشت،
برگ برگی زکتابِ کهنی را بادی
از رف و تاقِ تقدس میبُرد.
گِرد این خانهٔ گرداگرد
نه دگر هلهلهٔ روز آمد
و نه آن غلغله و بانگ بلند:
هله نوروز آمد!
بتکان خانه دل
گرد بگیر،
همهجا گرد
بگرد!
■
عزیزالله ایما
پروان – شهرکهنه چاریکار- فروردین (حمل) ۱۳۷۷ خورشیدی
جمهوری نخست:
سایهٔ استبداد
پس از سقوطِ سلطنتی که واپسین دههٔ آن
آغازی بود.
جمهوری دوم:
کودکانِ پیرِ پدرانِ تیربارانشده در پُلیگونِ پلچرخی
هنوز از واهمه میلرزند
وقتی فرمانِ «آتش!» را
در کتابِ خوابهای سرخ میخوانند.
جمهوری سوم:
جنگجویانِ ضدِ تجاوز
آزادی را کُشتند
وقتی بر خندقهای خونِ خیابانهای کابل
درفشهای افتخار را برمیافراشتند
و با نعرههای تکبیر
از حکومتِ هشت خدا سخن میگفتند.
جمهوری چهارم:
تمامِ تکدرختها و ریشههای روینده خشکیدند
زیرا
آبهای زور سربالا میرفتند،
فقط فرمانروایانِ فاسد
همه جریانها را سمت و سو میدادند.
امارت:
دیکتاتوری مقدسی که مفسرِ سکوت خداست
و مسلط بر رؤیاهای مردان مؤمنی که جنایت را
جهاد میدانند.
■عزیزالله ایما
من زندانیِ کرانههای کابل بودم
هنگامی که غروبِ آهنگِ انگیزندهٔ زمزمههای تو
به شب و خموشیِ دلگیری میانجامید.
.
در ظلماتی که کنیزهکانِ معتادِ حرمسراهای مقدس
چراغهای مردهیی را از اتاقی به اتاقی میبرند،
من به تو میاندیشم
و به غیابِ منظومهٔ انسانی خورشیدهای تبعیدیِ سدهها،
در گریز از جزایرِ جنونی که پیروانِ پیامبرانِ رؤیاییِ خدایانِ مفقود
هنوز آوازهای حزینی را سورهٔ رهایی از هر بند میخوانند.
■
عزیزالله ایما
برافگن حجاب!
عریانی آیین ماست.
عشق
بی دلق و سجاده
ایستادن،
نه خالقی و نه مخلوق.
فرورفتن،
زادن،
آغاز،
برهنه گی را
باورکن،
برافگن نقاب!
■
عزیزالله ایما