خیلی متأسفم

بارها به نابخردی گذشته‌گان خندیده‌ام

و به ابلهی‌های خودم هم.

اما،

برای جنگجویی گریسته‌ام

که پس از واپسین شلیک

فرصتِ به خود خندیدن نیافته‌است.

متأسفم،

خیلی متأسفم

که رهبران مهمِ جهان

به فرصتی نیندیشیده‌اند

تا به دروغ‌هایی که گفته‌اند

در برابرِ مردم بلند بخندند!


عزیزالله ایما

سایۀ خدا

پدر می‌گفت: «خان محمدگل خان ارباب می‌گويد – پادشاه سايۀ خداست.» 
 دختر وقتی از دور، ديوار های قلعۀ  خان محمدگل خان ارباب را مي‌ديد؛ مي‌ترسيد. حس مي‌کرد پيوندی ويا چيزی که آدم نمي‌تواند آن را بيان کند، ميان سايۀ خدا و ديوارهای بلند قلعۀ خان وجود دارد.   

مردم – زن چهارم خان محمدگل خان ارباب را که سالی کوچک تر از فرزنِدِ زِنِ اول خان محمدگل خان ارباب بود، به خاک می‌سپردند – می‌گفتند: «خان در شبی عروسی کرده بود که همه جن‌ها و بلاها آزاد بوده اند و زن در همان شب زده شده‌است.»    

گل‌بيگم نديم و خدمتگار زن اول خان مي‌گفت که زن اول خان محمد گل خان ارباب می‌گويد: «اگر من نيز در شب اول عروسی تعويذ رِدِ بلا نمي‌داشتم، مرده بودم.»    

 زن اول خان محمدگل خان ارباب می‌گفت: «آن شب وقتی تمام وزن خان محمدگل خان ارباب با آن شکم بزرگ و 
هيکل بزرگتر از آن به رويم افتاد، آن قدر فرياد زدم که خون از گلويم پريد …»

 زن اول خان محمدگل خان ارباب به ياد می آورد و مي‌گفت: «تعويذ رِدِ بلا که هميشه در گردنم آويزان ميبود، کارش را کرد. خان پس از يک ماه وقتی ديد که پيوسته خون استفراغ می‌کنم، با دیگری عروسی کرد و مرا به حال و روز خودم گذاشت.» 
   ‌ روزِ به خاک سپاری زن چهارم خان، دخترک که همۀ دهکده را خالی يافته بود، با وسوسۀ زياد از برادرش خواست 
تا هر دو باری از کنار قلعۀ خان محمدگل خان ارباب بگذرند. هنوز در سايۀ ديواِرِ قلعه نرسيده بودند که دختر از 
سايۀ بلند ديواِرِ قلعه ترسيد. هردو فرار می‌کردند که اسِپِ سياِهِ خان از سوی قبرستان می‌آمد و راهِ شان را بست.
 دختر و برادرش خود را به ديوار فشردند و خان با اسِپِ سياهش لحظه‌يی در چشمان زيبا و معصوم دخترک درنگ کرد. دخترک در حالی که خود را بيشتر به ديوار می‌فشرد،‌چشمانش را به زمين پا های اسپ دوخته بود. اسِپِ خان محمدگل خان ارباب از تنگراِهِ ميان قلعه و باغ گذشت. پس از چندی، پدر دختر پوشاک پاک و سفيدی ميپوشيد و روز ها هم در خانه مي‌بود و مردم مي‌گفتندش: « ناظر دهقانان خان محمد گل خان ارباب.»  

پدر به دختر می‌گفت: «هوش کنی که از نزديک آن ديوار ها نگذری!»
 دختر با وجود ترسی، وسوسه‌يی نيز در دل داشت که چرا ديگران مي‌توانند از کنار ديوارهای قلعۀ خان محمدگل خان ارباب بگذرند و پدرم پيوسته به من می‌گويد: «هوش کنی که از کنار آن ديوار ها نگذری!»        
روزی که ظاهراً تمام مردم دهکده ماتم گرفته بودند، دختر، پدرش را برای بار اول در روز روشن با مادرش نشسته در خانه ديده بود. آن روز دهقانان ديگر نيز در دامنۀ قبرستان گرد آمده بودند. نيمه‌های روز، برادر ده سالۀ دختر – که سه سال خورد تر از او بود و هر روز با کودکان ديگر از بام تا شام فرياد مي‌زد تا خيل گنجشکان و پرنده‌گان را از چيدن دانه‌های شاليزاران باز دارد، تا در پاياِنِ هر ماه دو سير غلۀ مزِدِ فريادهايش رابه دست آورد – نيز به خانه بر گشته بود.    

 برادر دختر نيز ديگر فرياد هايش را نمی‌فروخت.   

شبی که ديوارهای بلنِدِ قلعه سايه نداشت، دختر نه از کنار ديوار، بل‌که از ميان درِ بزرگ قلعۀ خان محمد گل خان ارباب با دهل و سرنا و ساز و آواز گذشت.   

دراتاِقِ کلان خواِبِ خان محمدگل خان ارباب، زنان رقص کنان پرده از روی دخترک گرفتند و رفتند. چشم دختر به عکس بزرگی که خان آن را  سايۀ خدا می‌گفت و در ديوار روبه‌رويش آويخته شده‌بود، افتاد. خان محمدگل خان ارباب هرچه کرد که پوشاک دختر را از تنش جدا کند، نشد. گويی روح   از تنِ دخترک جدا می‌شد و پوشاک نه. خان ديد که دختر به عکس بزرگ سايۀ خدا چشم دوخته است، پرده به روی عکس بزرگ سايه خدا افگند. ديد، دختر هنوز هم چشمش را از پردۀ روی عکس سايۀ خدا برنمی‌دارد. خان محمدگل خان چراغ را خاموش کرد. درنگی سکوت گنگی بر اتاق چيره شد. ناگهان دخترک فرياد زد. باز و بازهم چنان بلند فرياد زد که انگار صدايش همۀ چراغ های تاريک قلعه را روشکرد. خان محمد گل خان ارباب چراغِ نیمه‌روشنِ اتاق را روشن کرد و آنگاه بلند تر از دختر فرياد زد.   

 همۀ چراغ های قلعه دوباره به تاريکی پيوستند.   

عزیزالله ایما

سرود سده

رازهای شراب‌خانه‌های ممنوعِ مشرق

در افسونِ جامِ چشمان خماریِ ساقیانِ سرمست

چون موی ميانِ دلبران

افسانه می‌شوند

دور از خلوتِ خاموشِ شبانگاهیِ دوشنبه‌ها

در انبوهِ می‌خانه‌های مغرب.

در شبِ خونینِ گلوی نازکِ «تبسم»

پیوسته خنجر سرخی را

خواب می‌دیدم

که آوازی بیدارم کرد

آوازِ بزمی که

گردنِ بلندِ معشوقه‌های میناتوریِ هزارساله را

در تغزلی می‌ستود

چنانی که انگار

شعر

رقصِ شورانگیزی‌ست

در زمینِ نمگینِ سوگواران

در جنبشِ تنِ آتش‌گرفتۀ زنی

در دادگاه صحرایی.

در اوجِ جنایتِ آغازِ این هزاره

وقتی روایت انسان

 به حاشیه می‌رود

آزادی

اسطورۀ گرگانِ درنده و دوپا می‌شود.

دریغا هنوز

راهِ رسیدن به قدرت

از خیابانِ قصابانِ سیاست می‌گذرد!

هنوز …

می‌پندارم که

سرودِ سدۀ ما

از صدای به‌جان‌رسیدۀ «ویرجینیا»

در آرامشِ رودخانه‌یی

و خاموشیِ «سیلویا»

در اتاقِ تاریکی

آغاز می‌شود.

می‌پندارم که







عزیزالله ایما

دريا هنوزهم طوفانی بود

وقتی گفتند: 
«مردان بايد بروند!»   
پسرکم نگاه تلخی کرد، دخترم دستم رامحكم گرفت و زنم گفت:  
«برو، ما به دنبالت می آييم!»   

شبانگاه قاچاقچیان ما را در ميان صندوق‌های کلانی بستند و سحرگاه، نزديك آن جنگل بزرگ، کنار دريا، از کشتی پياده شديم. همه چنان تند از جا جسته و ناپديد شدند که پنداری از واپسين بند رسته باشند.   

من با سر و سيمای پريشان و با دلهرۀ فراوان، نگاه های بيگانه و زنندهيی را تحمل کرده، ساعت‌ها چشم به راه آمدن کشتی ديگری از آن سوی درياها ماندم.   

دريا طوفانی بود.   

تمام روز به آبی آب‌ها چشم دوخته بودم. رهگذران شادی، گاه تنها، گاه با آدمی و گاه با سگی از کنارم می‌گذشتند.شگفتا که درهمه گذرگاه‌های ساحلی، سگ‌ها فقط به روی من مي‌جفيدند و چنان خشم‌آلوده می غريدند که اگر دستی بازِشان نمی داشت، بدون شك مرا می‌دريدند.   

شامگاهان آژيرهايی بلند شدند. به سوی کشتی‌هايی که به ساحل موج‌ها نزديك شده بودند، دويدم. کشتی‌ها در ساحل ايستادند، گويی نعش‌هايی را به زمين می‌گذاشتند.  

تندتر دويدم، در ميان چهره های به خواب رفته، پنداشتم:   

دستمال زنم را دور زنخش بسته اند. چشمان پسرم باز است و دخترم هنوز دستش به سويی دراز است. 

   گويی فريادی از گلويم بلند شد که چشم‌ها، نگران و خيره به سويم دَور زدند. پُليس‌ها، با زبانی که نمی‌دانم چه زبانی بلند صدا کردند. 
جیب‌هایم را جُستند و دست‌هايم را بستند. 
در فرودترين اتاق کشتی که روشن‌تر از گور و بزرگ‌تر از تابوت بود، قفلم کردند.   

کشتی از جا جنبيد و انگار به سوی موج‌های دريا راه می پيمود.   

دريا هنوز هم طوفانی بود.   







عزیزالله ایما

سوگــــند به نـــان و نــــور

سوگند به نان و نوری که همه‌جا نیستند

هنوز معده‌های معرفت گرســــنه اند

و پـرنده‌گانِ ایمان

بــسی به سوی سـیاهی

پـرواز می‌کنند.

شاید آدم‌های دیگری می‌شدیم

اگر برف را

پیراهنِ سپیدِ پرهیزِ درختان نمی‌پنداشتیم

و بوسه‌های ترِ باران را

بر تنِ برهنۀ گل‌ها

آبروریزیِ بهار نمی‌خواندیم.

شاید آدم‌های دیگری می‌شدیم

اگر گَردهای نشسته بر واژه‌گــان را

در طاق‌های بلندِ تقدس

از نقــشــه‌های قدیمیِ جنگ نمی‌روفتــیـــم.

شاید آدم‌های دیگری می‌شدیم

اگر میخکوبِ‌مان نمی‌کرد

باورهایی که مســـخ می‌کنند

انــســان را

هســتی را

و خداهایی را که از رؤیاهای کودکان زاده می‌شـــوند.

شاید آدم‌های دیگری می‌شدیم

با چشم‌اندازهایی وسیع‌تر از چراگاه‌ها

و دورتر از زندان‌های خودساختۀ نیایشگرانِ نام

اگر عشــــق را

از بندِ آیه‌های آسمانیِ اسرار رهــا می‌کــردیم.

شاید آدم‌های دیگری می‌شدیم

اگر می‌دانــستــیم که تمامِ پل‌های پرخطرِ جهان

صراط‌هایی اند که آدم‌ها را به بهشتی می‌برند

آن‌گـاه که خوبانی

در آن‌سوی رودخانه‌ها و دریاها

دلـهرۀ دیداری دارند.

عزیزالله ایما

دنیای شماره‌ها


اژدهایی دهن باز کرده‌است

ما را می‌بلعد

در جهان شماره‌ها 

ما را که شماره‌یی نیست

می‌ایستیم

در صفِ سومین دنیایی که صف به صف در انتظار مردن ایستاده‌اند.

نقشه‌ها نقش به خون

چه ساده دلانه باور کرده‌ایم

جنگجویانِ رفته از جنگ

 هرگز برنمی‌گردند!

در سفرِ کوتاهی 

دیدم

برایدن سوارِ اسپ سپیدی

نارنجستان‌های مشرق را می‌پیماید

مکناتن تفنگچۀ قاتلش را به ملای کوری می‌سپارد

این‌سوی خطِ خون‌خوار

رؤیای فرمانروایان را

دستِ درازِ دیورند 

پیوسته می‌آشوبد.



سال‌ها «مسخ» کافکا را باور نمی‌کردم

در «خرابات» الیوت خوابم می‌برد

شبی از شب‌ها

لشکری را دیدم 

در گریز از خواب اصحاب کهف.

در قصه‌های مادرکلانم

گاه آدم‌ها یک‌شبه الاغ می‌شوند و گاه زاغ و بوف کور.

در گورستان‌های شمال

باد 

صدای زنانی را

از دهان مترجمی 

به گوش سربازانی می‌برد که از سرزمینِ نیچه آمده‌اند

و آرامشِ گورستان‌های نزدیکِ آتشکده‌های زرتشترای بلخی را پاس می‌دارند:

خدایا!

!Oh mein Gott

سربازی:

Aber wissen sie denn nicht

?dass Gott in ihrem Land tot ist

مگر این‌ها نمی‌دانند 

که خدا در سرزمین شان مرده‌است؟

عزیزالله ایما

زمزمه‌های لایزال

در عصر دیکتاتورها

نامه‌های شبانه می‌نوشتم،

روزنامه‌ها حقیقتِ شب را انکار می‌کردند.

من نامه‌هایم را همیشه شب می‌نویسم،

به حقیقت‌های آفتابی باور ندارم.

حتا در عصر انفجارِ اطلاعات

نامه‌های رسمیِ روزنامه‌‌ها را نمی‌خوانم،

به صدای رود گوش می‌دهم،

به آوازِ پرنده‌گانی که پرواز می‌کنند و باز می‌گردند.

به یاد می‌آورم

شبنامه‌هایی را که در باغچه پنهان کرده‌بودم:

«رنگ‌ها دارد فلک مغرورِ آرایش مباش

جامه‌ات زین خُم نمی‌آید برون هربار سرخ»*

آن‌جا اکنون مرسل‌هایی روییده‌اند.

صدای آن پرنده‌گانی را هم می‌شنوم

 که تا دوردست‌ها پرواز کردند و هرگز برنگشتند!

هنوز که آواهای آزادی را تیرباران می‌کنند،

 آهنگِ رودخانه‌های خشکیده در من جاری می‌شود،

 صدای داس‌هایی به گوشم می‌آید که کشتزاران را

در فصل‌های سبزِ رویش دَرو می‌کردند،

صدای چکش‌هایی که میخ‌ها را سرچپه می‌کوبیدند.

 انقلاب‌های تقلیدی

پس از نبردهای ویرانگر انگار

فقط ریش و سبیل مردان و دامن زنان را کوتاه و دراز ‌کردند،

در پایتختی که اندیشمندانِ «چپ»

 کلاه‌های لینن و مائو بر کله دارند

و سرهای سوداییِ «راست» 

 در دستارهای سیاه و سپیدِ امیرالمؤمنین پیچیده‌اند.

«نابغه‌های» بامذهب و لامذهب

که مغزهای کودکانِ بزرگ‌سالی را سده‌ها

 ساده‌تر از دست‌های‌شان شسته‌اند

برای پرسش‌های ناکردۀ انسانِ مسافرِ سیاره‌های دیگر هم

پاسخ‌های پیشینه و تکراری را در کتاب‌های کهنه‌یی می‌جویند.

من هنوز شک ندارم که خورشید فردا از مغرب طلوع نخواهد کرد

و باغستان‌ها به دست هیچ ایزدی سبز نخواهند ‌شد،

اما باور نمی‌کنم

 آن‌هایی که گمان می‌کنند به ندای خدایی خون ریخته‌اند،

 به زمزمه‌های لایزالِ هستی،

به موسیقیِ رستاخیزِ رویندۀ آب،

به کودکانِ آفتاب،

و به خدایانِ کوچکِ خاک 

 ایمان بیاورند!

■■■

عزیزالله ایما


*بیتی از بیدل که عنوان شبنامه‌یی بود در شب‌های قدرت حفیظ‌الله امین.  

■■■

برگردان آلمانی از خانم سارا راوخفوس

Im Zeitalter der Diktaturen

schrieb ich Nachtbriefe

Die Tageszeitungen pflegten die Wahrheit der Nächte zu leugnen

Ich schreibe meine Briefe immer nachts  

Sonnigen Wahrheiten glaube ich nicht

Selbst im Zeitalter der Informationsexplosion

meide ich die offiziellen Berichte der Tageblätter 

Ich lausche dem Klang des Flusses

Dem Lied der Vögel, die ausfliegen und zurückkehren. 

Ich erinnere mich

Der Nachtbriefe, die ich in einem kleinen Garten vergrub:

«Farbenfroh der Himmel, von dem Putz lass Dich nicht blenden.

Nicht jedes Mal kommt Dein Gewandt rot aus dem Krug»2

Jetzt blühen Rosen dort.

Auch den Klang jener Vögel höre ich nun

Die weit weggeflogen und nie zurückgekehrt

Während man die Freiheitsrufe noch niederschiesst,

rauscht in mir das Lied ausgetrockneter Flüsse 

Das Geräusch von Sicheln dringt mir ans Ohr, wenn die Feldarbeiter sich

in den grünen Jahreszeiten an die Ernte machen

Das Geräusch von Hämmern, welche die Nägel verkehrtherum einschlagen.

Imitierte Revolutionen

Nach verheerenden Siegen haben sie scheinbar

bloss Bärte und Röcke länger oder kürzer gemacht

In einer Hauptstadt, in der die Köpfe «linker» Denker

in Lenin- und Maokappen stecken

Und die «rechter» Träumer

in den schwarzen und weissen Turbanen 

der Kalifen und Glaubensführer eingewickelt sind

–  Ausnahmemenschen mit und ohne Religion

Die seit Jahrhunderten die Köpfe grosser Kinder

leichter waschen als ihre eigenen Hände

Auf die nichtgestellten Fragen Reisender von anderen Planeten

Suchen sie in veralteten Büchern die immergleichen Antworten von damals

Morgen wird die Sonne nicht im Westen aufgehen, daran habe ich keinen Zweifel

Und die Gartengründe wird keine göttliche Hand begrünen

Aber dass jene, die meinen

sie hätten Blut auf Geheiss Gottes vergossen

an das ewige Flüstern des Seins glauben,

an die wiederbelebende Musik aufsteigenden Wassers

an die Kinder der Sonne

und an die kleinen Erdengötter

!daran glaube ich nicht – 

دریغا!

تاکستان‌های سوختۀ کوهدامن
سپدارانِ سیدخیل
چهارراه زنبق
شاهراهِ شمال
دیوارهای دهمزنگ
کوچه‌های کابل
قبرستان‌های قندهار
باغستان‌های لغمان
کشتزاران کندز
مکتب‌خانه‌های میمنه
کارگاه‌های بغلان
کلبه‌های پکتیا
دشت‌های هیرمند
دامنه‌های دایکندی
پاسگاه‌های هندوکش و سفیدکوه
هنوز بوی خون و گوشتِ تنِ آدمی می‌دهند.
زخم‌های بودا
و دست‌های شكستۀ عروسک‌های بازیِ نوروزی
بوی باروت می‌دهند.
سنگ‌های وطن
بوی تن می‌دهند
بوی تنِ زن
بوی جامۀ فرشته‌گانی که سنگسار شده‌اند.

آنک!
در قصرهای قطر
بازرگانانِ بازارِ آزاد سیاست
دستِ قاتلانی را می‌فشارند که جنونِ کشتن دارند
مسکو
آشِ آشتی می‌پزد
برای گرسنه‌گان قدرت
تا میزهای معاملۀ خون
خالی از نمایندۀ مرده‌گان نمانند
دریغا!

عزیزالله ایما

خواب خدا

تنهایم
جایی که انگار دورترین گوشۀ دنیاست.
حس می‌کنم که دوره‌گردانِ دیگری هم
روزی این‌جا می‌آیند
و در آرامش خاموشی فرومی‌روند
تا خواب خدا را نیاشوبند.

عزیزالله ایما

چیزی به عقب برنمی‌گردد

آن‌جا!
جایی که دختران در چمن سبزی بازی می‌کنند
زنی را روزی
به جرم جامۀ زیبایی
تیرباران کردند.
کنار آن درخت
جایی که جوانی برای یک کنسرت خیابانی
گیتار می‌زند
باد
صدای ابزارهای شکستۀ ساز را
با آهنگِ ناموزون «نهی از منکر»
به سوی گورستانی می‌برد.
تاکستان‌های سوخته
دوباره رُسته‌اند
نهال‌ها
باز قد برافراشته‌اند
و «امیرالمؤمنین» مرده است.
دیگر کسی راویِ مرگ و انتحار
از زبان «لوی څښتن» نیست.
چیزی به عقب برنمی‌گردد
حتا اگر تاجران جنگ
سلاح دیگری را بیازمایند.

عزیزالله ایما