در زادروزم مى خندم
به پيراهنى كه هنوز بر تن نكرده ام
و به كفش هاى نپوشيده يى كه كهنه شده اند.
•
مادرم مى خنديد
وقتى از تولد دوباره سخن مى گفتم
«آدم ها يكبار زاده مى شوند!»
عزیزالله ایما
در زادروزم مى خندم
به پيراهنى كه هنوز بر تن نكرده ام
و به كفش هاى نپوشيده يى كه كهنه شده اند.
•
مادرم مى خنديد
وقتى از تولد دوباره سخن مى گفتم
«آدم ها يكبار زاده مى شوند!»
عزیزالله ایما
در تلخترین اندوهی که گریبانم را میگیرد
کسی جان میکند، اما نمیمیرد.
یکی در اسارت میمیرد
یکی در آزادی
غریقِ در گردابِ عمیق
دست و پا میزند
برای تنهاییِ همنفسی
برای در بندی بودن
نه برای آزادی.
مردن آسان است
مردن ارزان است
در سرزمینهای دور
آنجا که سربازانی
– نظمِ دهکدهیی را برهممیزنند –
برای نظم جهانی میجنگند
و زبانِ زهرخندِ دخترکان روستا را
هرگز نمیدانند.
اسیرانِ آزاد
رهاترین آدمهای این عصر اند
عصرِ قفسهای نامرئی
عصر زنجیرهای مجازی.
در اعلامیۀ حقوق
– حتا حقوق حیوانات – آمدهاست
کسی دستِ غریقِ در گردابِ عمیق را نمیگیرد.
باید روی آب ماند
باید فریاد زد:
کمک!
تا تماشاگران
نخست اندوهِ شان را در «سِلفی»
به نمایش بگذارند.
آه!
برای گرفتن عکسهای واپسین تپیدنهایت
عکاس ماهری که با وسایلِ ایمنی زیرِ آب زدهبود
از پشتِ بلندگویِ جایزۀ جهانی میگریست
همه میگریستند.
آبها مرز دارند
خاکها مرز دارند
مردن در آبهای بیگانه
مردن در خاکهای بیگانه
گمشدن است
گمشدن از خط
گمشدن از خطخطیِ شناسنامهها
غایبشدن از چشماندازهایی که حد دارند و سرحد.
من مرزی نمیشناسم
تو مرزی نمیشناسی
زیرا منی که در اینسوی جهانم
و تویی که در آنسوی آبها
در اندوهِ دورترین انسان این سیاره میگرییم
و چاره میجوییم برای بیچارهگیها.
میانِ مرزی که من و تو نمیشناسیم
و مرزی که جهانگشایان و بازرگانانِ آسمانی و زمینی مرگ
و همۀ آنهایی که به حقیقتِ خود و حقیقتِ مطلق باور دارند
نشناختهاند و نمیشناسند
توفیرِ فراوانیست.
روی چهاردیوارِ ویرانههای میدانِ بازیِ بزرگ و کوچک
چهارکلاههای چهارراهِ اقتدار
با رنگِ نیرنگ و با خونِ سرسپردهگان
هنوز «زنده باد» و «مرده باد» مینویسند
انگار از سِحر سخن اصلیِ کتیبههای کاذب پیمبران جنگ
– یا من یا هیچکس دیگری –
در عصر انفجار
اعجازی میجویند.
نه فرزندانِ بیپدرِ جنگ سرد از دنیا انتقام میگیرند
نه جهان از جهلِ جنگجویانی که به خدای خونخواری ایمان آوردهاند.
گلولهها مجانی نیستند
گلولهها از تخمِ تریاک میرویند
از افیونِ زمینیِ ایزدان
گلولهها جادویی اند
میکشند، گاه بیآنکه قطرهخونی بریزد
گلولهها آماجی دارند و موجی
چون موجِ صدای مادرِ بمبها
موجی که جنینِ مادران حاملۀ ننگرهار را
سِقط میکند
– نه به تأویلِ ملیگرایانۀ ترامپ –
تا مادران نیویارک
فرزندانِ سالمی به دنیا بیاورند
.«بنیآدم اعضای یکدیگر اند»
سیاست با جنایت پهلو میزند
وقتی درفشهای آشتی
بر زمینِ خونینِ معامله برافراشته میشوند
زنانِ عاشق
پس از واپسین نبردِ بیسرانجام
آنسوی صفهای شکستۀ مردان
ترانۀ تنهاییِ جاودانه را
از دریچۀ رو به باغستانهای سوخته میگریند.
من و تو هم
بیآنکه نشان و نشانیِ یکدیگر را بدانیم
میگرییم
در اندوهِ دورترین انسان این سیاره.
عزیزالله ایما
ارابههای افتخارهای دروغین
از خیابانهای خونین
میگذرند
جنگ سرد به پایان رسیدهاست
جنگ قدرت ادامه دارد
دریغا
حقیقت هنوز همصدا با گلولههاست!
«تبسم» حقیقتِ گلِ شگفتهییست
که سرش را از تن جدا کردهاند
«فرخنده» حقیقتِ زنی که زنده زنده سوخت
در برابر چشمانِ تماشاگرِ شهری
شهری پُر از مردانِ دینفروش
شهری پُر از قاچاقچیانِ چاق
دزدان چله
و چپاولگرانِ مقدس.
سگهای گرسنۀ شهر
دور از سایۀ صفهای رأیفروشان
بر بازرگانانِ «دموکراسی» میجفند.
شاعری
ایستاده بر بلندای تنهایی
رو به رودخانهیی که سنگها
صدایش را بلند کردهاند
انگار برای اکثریت خاموشی
میخواند:
انگشتانِ روشنِ انتخاب
دستارِ طالبانیِ شب را
آتش میزنند
انگشتانِ بریدهشدۀ امید
تاکستانهای سوخته را
آب میدهند
دخترکانِ کوچههای ویرانه و تنگِ آزادی
پیوسته به آفتاب نامه مینویسند
تاریکی روایتِ رفتنیست!
عزیزالله ایما
*انگشت روشن، انگشت رنگ شدهٔ رأی دهنده است. طالبان انگشتانی را که رنگ رأی داشتند، میبریدند.
صلح میآید
پس از آنکه سگهای سیرِ کابل دلبد شوند
و گربههای مغمومِ خانهگی
عهدنامۀ آشتی را با موشان
در خیابانهای خونینِ پایتخت
پایخط کنند.
صلح میآید
هنگامیکه خدا
از نعرههای تکبیرِ درندهگانِ دستارپوشِ بیابانهای خشکِ دین
خشمگین شود
و گلوهای دریدۀ کودکان
هرگز اللهُ اکبری نگویند.
صلح میآید
آنگاه که دستگاههای حقوقِ بشر
جسدهای سوختۀ دخترکانِ زیرِسن را
در میزانِ معاملۀ امپراتوریِ داد و گرفت
سُبک و سنگین کنند.
آه
جهان چه جنگلِ خونینیستً!
من از بلندیهای دهکدۀ هایدی
به خاموشیِ صداهایی میگریم
که پس از کورههای آدمسوزی سدۀ پسین
از افقهای رنگی هستی انسان
دیگر به گوشی نمیرسند
میتوان باور کرد که «کوه به کوه نمیرسد»؟
هیمالیا به کلیمانجارو میرسد
از ژرفای دریاها
و هندوکش به آلپ و آند
اما، حتا آدمهای مدنیِ دنیای نو
برون از مرزهای «خود»
به دیگری نمیرسند
دریغا
جهان چه جنگلِ خونینیست!
عزیزالله ایما
ایستاده ام
در گذرگاهی که خواب بیزمانۀ مردهگان را
خدا هم نمیآشوبد.
میروم
نمیروم
با هر رهگذری.
با که سخن گویم ازین مرز؟
هی چهارسوی تنهایی را رفتن!
میمیرم و باز زنده میشوم
بازنده و باز زنده.
چه افسانهییست
نادَم و بادَم
آدم
…
در آخرین نفسی
گفته گفته رفت کسی:
«آ دم غنیمت است!»
آدم غنیمت است.
عزیزالله ایما
هماغوشِ مردهگان
میلولیم
در مردابهای گندیدۀ خون.
بهاری نفس نمیکشیم،
زیرا
نفسهای مان تباریست.
بیزاریم
از رنگ و درنگ.
آه!
خانهم بتخانۀ خدایانِ خونریزِ با شمشیرهای تیز،
انسان
اسیرِ نام،
آزادی
کتیبۀ کوتاهِ گورِ پدرانِ خونآشام
در سرزمینِ از دست رفته.
■
عزیزالله ایما
می ایستم
در کنارِ همه تیرهبختانِ جهان
آنگاه که شکستن پایانی ندارد.
چه تمام ناتمامی ام
میتوان همیشه بخیهزد
این همه دریدهگی و درز را؟
بانگ میزند کسی چه بیامان
بیزبان و بیزمان
پارهپاره
تکهتکه
درد
تیر میزند به مغز و استخوان
میتوان گذشت
این خطوطِ قرمزی و مرز را؟
آخ، چیزی بازهم شکست!
بازهم شکست
میایستم
در کنارِ همه تیرهبختانِ جهان.
■
عزیزالله ایما
آزادی
خواب سنگینیست
در هزاردیواریِ دنیای دیگرگون
آه، ساعتِ کوکی نمیگذارد!
سرودِ سپیدهدمانِ پرندهگانِ آزاد
چهاردیوارِ باغچۀ کوچک خانه
رؤیاهای لبِ رود
چه بیهوده فرصتها را فریاد زدیم:
آزادی!
آزادی!
عزیزالله ایما
در سایۀ هولِ هیولا
نقشم را میخندم
میگریم.
پرتگاهِ آنسوی پردههای نمایش
دهنی دارد به پهنای بهشت و ژرفای دوزخ.
دخترانِ دلربایِ دنیای داد و گرفت
برهنه میشوند برای آگهی و آگهی
در سایۀ هولِ هیولا.
دستی بر سطحِ روشنِ آگاهیِ روشنفکرِ عصریِ عصر
دکمۀ پسند میفشارد.
بیدار
نقشِبرآب
از خواب میپرد
زنهار
بر سفارشِ دارویِ خوابآور
کلک میزند – «کلیک»!
آزادی را
بر فرمانِ گذران
بام تا شام
بی سَر و سُر
پای میکوبم و دست
در سایۀ هولِ هیولا.
عزیزالله ایما
سخن از من میگویی و از ما
دریغا!
دهانت بوی خون میدهد، اما
تبارنامهم را در تماشاخانۀ تمدنِ گلادیاتورهای روم
آتش زدم
شناسنامهم را در جستوجوی گورِ پدرم در ویرانههای برلین
به خاک سپردم
آنگاه که کسی دست بالا پیشاپیشِ پیشوا بانگ میزد:
آریایی!
آریایی!
گوشهایم را میبندم و در دورترین جنگلِ درد و تنهایی فریاد میزنم:
من از تبارِ پستترین جانورانِ جهانم!
عزیزالله ایما