میسوزد
چراغِ چشمی
پشتِ پنجره.
روی برف
نقش پایی نیست،
رفته ای دیریست.
■
عزیزالله ایما
میسوزد
چراغِ چشمی
پشتِ پنجره.
روی برف
نقش پایی نیست،
رفته ای دیریست.
■
عزیزالله ایما
در سدۀ سالروز قیام بلشویکها
سالها پیش
شامگاهی
تفنگدارِ ایستاده در کمرگاهی را درودی گفتم
– سلام ای مرد
ای بالابلندِ اسوۀ ایمان
سلام آیینهدارِ صورتِ آزادۀ انسان –
نمیدانستم که گلولههای مسلسل
به آماجگاهِ آزادی نمیرسند،
همچون نرودا که نمیدانست
«دخترِ اکتوبر
قامتِ آزادۀ تقدیرِ زمین» نیست.
ما میجنگیدیم
همانگونه که سربازانِ جوان
در آشوبِ شعلههای اکتوبر
تن به آتش میسپردند
…
دریغا!
در خاکِ اشغالشده
بیخبرانِ شوریده
نه برای آزادی سرزمین
که برای اسارتِ آسمان میجنگیدند.
دیگر بتهای اربابالانواعِ اکتوبر خاک شدهاند
اما مؤمنانِ خلفِ خدایانِ دو اردیبهشت
هنوز و هرروز
خون میریزند.
■
عزیزالله ایما
سویس – اکتوبر 2017
کوچۀ خانۀ لنین پیش از سفر او در قطار پتروگراد:
Spiegelgasse 14
8001 Zürich
شکاریان
از آبهای فاجعه هم
ماهی میگیرند.
رودخانهها
یخبسته،
درختان
زیر بارِ برف
کمر خمکردهاند.
شب
در قلههای فتحنشدۀ ارتش سرخ
میایستد،
گلولههای سردِ ارتش سپید
واپسین سوسوی چراغهای روستا را میکُشند
و غنچههای کفنپوشِ باغ را نیز.
میگریم
در آستانِ بهاری که بازخواهد گشت؟
■
عزیزالله ایما
*برفکوچِ درۀ آبشار – در هشت اسفند سیزدهنودوسه – جانِ جوانانی را هم گرفت که با چند تن آنها قرابتی داشتم. این سرود که روزی پس از رویداد نوشته شدهاست، اندوه مضاعفیست بر رفتهگان، و هم زندههای بیدرد و حاکمی که کمکهای فرستادهشده را به قربانیان نرساندند و خود غارت کردند.
گلهای تختبامِ خانۀ خیابانکوچه را
گلستانی میپنداشتم در گوشهیی از بهشت.
هنوز حاکمانِ سرخ دربِ خانههایمان را نشکستهبودند
و هنوز فتنۀ حکومتِ خدا برپا نشدهبود.
مادرم در سحرگاهانِ پیش از رفتنش
خوابم را برای بانگِ نمازی نمیآشفت
و به آفریدگاری که مؤمنان برای هراس از مرگ آفریدهبودند، باور نداشت.
میگفت:
روزی زیر تکدرختِ تپۀ تظاهرات پارک زرنگار
به شعر و شعارِ شاعرِ شاد و چاقی خندیدم که از نان و گرسنهگان سخن میراند
و بلندگوی رادیوی کنارِ پُلِباغِعمومی
خبرِ رسیدنِ کاروانِ حاجیان را به مکه میداد،
در هنگامۀ سخت قحطی بادغیس و بدخشان.
حالا و پس از سالها
تفسیرِ ترسهای مادرم را – از بزرگشدنِ فرزندش
در شهرِ بیشرمترین شهریارانِ جهان – میدانم،
آنگاه که بیدارانِ بسیاری
به دروغهای دادخواهانِ آینده کفمیزنند!
■
عزیزالله ایما
*تختبام واژۀ ویژۀ مهندسی شهر کهنۀ کابل است، به بامی گفته میشود که در جلوِ بالاخانه نمایی چون ایوان و بالکن داشتهباشد و پیونددهنده و راهی سوای دهلیز به اتاقهای دیگر باشد.
در کویر
تشنهگیِ خاک را هیچ بارانی نمینشاند
و چکههای اشکِ اندوهِ زلالینۀ بهار
در گودالهای فرودست مرداب میشوند.
درختانِ بلند
ریشه در آبهای ژرفی دارند
و دستانِ لرزان
هرگز به شاخههای میوۀ عصیان نمیرسند.
طلوع دلگیری دارد کویر،
غروبِ دلگیرتر،
آنگاه که اشعۀ خورشید
سوزنِ سوزانیست بر تنِ ایستادهگان
و خاموشی شب
رؤیای فریبای شُکوهِ رفتۀ خستهگانِ خفته.
در کویر به دنیا آمدم
و سالها پس از آن که بادهای نفسگیر
خوابم را در آغوشِ بهشتیِ مادرم میآشفتند،
دهنهای بازِ رو به آسمانِ زمینِ خشک و ترَکبرداشته
پیکرِ عزیزترین پیکم را بلعیدند.
گریستم
و با همه فرود و فرازی که زیستم،
میدانم که
جهان جای باورِ مقدسی نیست!
■
عزیزالله ایما
من مجوسم، زردهُشتی، کافرم
با یــهود و عیســـوی همساغرم
بانگِ کنفوسیوس و بودا میزنم
با محـــمد ســـر به حــرا میزنم
صوفی ام همچرخِ درویشانِ مست
نی ز بالا شــکوه دارم، نی ز پـست
گه شــناور در دلِ گنگای عشق
گه پی وینوسِ بیهمتای عشق
گـــاه غـــرقِ رونــقِ بتـــخانــه ام
بر بتــــی دلـــــداده و دیـــوانه ام
گـــاه رهـــبانِ اســــــیرِ معـــبدم
گه رهـــا از بنــدِ هــر نیـــک و بدم
گه به مســجد، گه کلیسا میروم
گه کنشت و گاه صحرا میروم
گــاه حـــیـــرانِ تمــــیـزِ رنـــــگها
گوش بســپرده به شـــورِ زنـگها
گـه چو اســـپِ راهگـم دُم مـیزنم
هی مــیانِ لای و گِـل سُم میزنم
پیـشِ چشـــمم روم تا یــثرب یکی
جـلـوهگــاهِ مشـرق و مغـرب یکـی
خــانــههــا در آتـش و در دود گُــم
رهــروان را مــنزل و مقــصـــود گُــم
چـهارسـویـم ای دریـغ آلودهگیست!
در کجای این جهان آسودهگیست؟
■
عزیزالله ایما
*یک نظم گمشدۀ قدیمی را پس از یافتن بازنوشتم.
گمشدۀ من در آسمان نیست،
گمشدۀ من محبوبِ شبیهِ ماه در شبخیالِ شاعران نیست،
گمشدۀ من ماه نه، راه است
– راهِ آشنا با گامهای محجوبرفتن و روگرفتنِ تو –
آنجا که جادهها به جهنمِ انفجار میرسند
و خیابانها به کوچههای بنبست.
گمشدۀ من ستارهگانِ زمینی در خاکِ تاریکِ خالی از چشمهای روشنِ مهربانی اند،
گمشدۀ من خورشیدهای مخفی در هزارتوی خانههای بینشانی اند.
در تمامِ راهِ درازِ تاریخِ بیداد
ای داد که تُرا جُستهام!
که در غیابِ تو انقلابها شکست خوردهاند،
که در غیابِ تو همه میزانهای ماوراییِ مؤمنانِ جهان هیچ معنایی نیافتهاند.
اکنون
سربازانِ پشت به مشرق و رو به مغرب*
هجومِ سایههای مسلحِ دستارپوشانِ ژولیدهریشی را که برای اسیرکردنِ تو پیش میآیند، مدارا میانگارند
و ترجمۀ زبانِ خارجیِ واهمهیی را نمیدانند که ماهیان هم از خشک شدنِ رودخانههای «مُلکِ خداداد» دارند.
این دلِ من است که چون دلِ دردمندِ آسیا
از خفقانِ بیوقفۀ خوابهای دور از تو و نفسکشیدن در فراقِ تو میلرزد،
در شهرِ بیشُکوهِ شهریارانِ پیشینِ شلاقبهدستِ شکنجۀ تن تو و راندنِ تو.
■
عزیزالله ایما
—————————–
*اشاره به سربازان امریکایی.
آزادی آبی نیست که هنگام غسلِ تعمید بر تنِ کودکان میریزیم،
آزادی اَذانی نیست که در گوش نوزادان میگوییم.
در اعلامیههای آشکار آیینها
انسان آزاد به دنیا نیامدهاست.
پاول، آشا، مرسانا و من در یک روز زاده شدهایم،
روزی که روایت است بادها میغریدند
و واعظان
آیههای هولِ توفانهای هنوز نیامده را
از زبانِ خدایانِ مختلف
به فرزندانِ زمین زمزمه میکردند.
دریغا آدمها
چه مرزهایی که به سربلندیِ ستمگران کشیدهاند،
چه خونهایی که به سلامتی سالاران ریختهاند!
در هنگامۀ فتحِ خونینِ سنگرها
آنگاه که جنگجویانِ مستِ پیروزی
خندان از کنارِ جسدهای کودکان میگذرند،
تا پرچمِ توهمِ مقدسی را برافرازند،
من – نه شعاری را باور میکنم و نه هذیانهای اسطورهها را
در دگرگونی نمایشِ نشانهها و پارچهها –
تشنۀ نوشیدن تمام آبشاران آوازهای جهان میشوم و بانگ میزنم:
همه درفشهای آزادی
رنگی از اسارت دارند!
■
عزیزالله ایما
کلمات زیر آمیزشی از حس و اندیشۀ ثانیههای تبدیل سال در دقیقههای آمدن سالی دیگر است.
ساعتِ دوازدۀ شب
کسی بوسه بر لبِ جامی میزند،
کسی بر لبانِ محبوبی.
کسی مراقبه میکند،
کسی سجدۀ شکرانه.
کسی دور میشود،
کسی نزدیک.
کسی سرودِ سکوتی را میشنود.
کسی از پشتِ پنجره ماهِ پنهانی را میجوید.
کسی آواز میخواند.
کسی اندوهی را مینوازد.
و کسی با کسی آهنگِ انگیختنِ تن را میرقصد.
جهان چراغان میشود و دمی تابان از آتشفشانِ شادانِ هلهلهها
دور از لحظههای تاریکِ تشنهگانی که شمعی برای افروختن نمییابند،
دور از عقربههایی که چون نبضِ خستهگانِ گرسنهخواب
آهسته میتپند،
دور از چشمانِ بیرمقِ خیره به آخر
که از هر آغازی میترسند.
ساعتِ دوازدۀ شب
مهم نیست دوهزاروبیستویک
یا یکهزاروچهارصد،
خلقتِ عیسا
یا هجرتِ محمد.
جهان از جای دیگری آغاز شدهاست،
از جایی که نه محمدی بود و نه عیسایی،
از جایی …
ساعتِ دوازدۀ شب
نه سرآغازیست و نه سرانجامی،
و نه هم دقیقۀ درنگی بر ابلهیهای بیپایانی که هزاران سال ادامه یافتهاند!
■
عزیزالله ایما
در رؤیاهایم از شهرهای خالی و خاموشی میترسم که
بانگِ بیداری آن را مرغانِ گرسنهیی میزنند – مرغبانگ –
ملااَذانِ تاریخی که خوابِ ستمگرترین امیران را نمیآشفت،
گاه بامدادی داشت با فرمانِ مرگ
و پیشینی که با توپِ چاشت* پیامِ آرامش نیمهروز را میرساند،
پسینِ افسونِ سدهها سکونِ نخفتن برای تسبیح و بازخفتنِ سنگینی بودهاست.
□
دردا که چه خونین اند خیابانهایی که من از آنها فاصله گرفتهام!
فاصله گرفتهام؟
کاش میتوانستم فاصله بگیرم!
آن خیابانها هنوز در من جاری اند،
باآنکه بازگشتها را مسافرانه از آنها گذشتهام،
غریبانه در گوشههای دورِ آن نشستهام، گریستهام
و لبخندِ شاعرانِ شعرهای شادی را با روسپیانِ مجبور و محجوبی
در خلوتِ خیابانها زیستهام.
□
روزی که در آیینۀ آگهیِ مینیاتورهای مکتب هنری هریوا
کنارِ دیوارِ موزۀ پاریس
به ریش فرانسهیی خود میخندیدم،
چیزی در اخبارِ روی صفحۀ دستم تکانم میداد
و مردههای ژولیدهریشی که در چوکِ کابل به رویم زهرخندِ مرموزی زدهبودند،
در برابرم زنده میشدند،
تابلوهای نگارستانِ پاریس دَورِ سرم میچرخیدند
چون چشماندازِ درویشِ چرخانی.
درویشِ دردآشنای سرم آنگه که نمیچرخید،
چشمم به نقشِ خوشههای شکرینِ انگورِ هرات افتید
و به شعری از شارحِ نخستین شهرِ شراب در نوروزنامه*
با خطِ خوشنوشتۀ دستی
بر لبِ جامِ ساقی مستی:
گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلـــــکی دگر چنان ساختمی
کازاده به کام دل رســـــیدی آسان
■
عزیزالله ایما
*در کابل هنگامی که هنوز ساعت همهگانی نشدهبود، نیمهروز را با صدای توپِ مشهور به توپِ چاشت اعلان میکردند.
*حکیم عمر خیام پس از آن که سخن دانایان دنیای پزشکی را – جالینوس، سقرات، بقرات، بوعلی سینای بلخی و محمد زکریا – بر اهمیت شراب میآورد، از چونی پیدایش آن سخن میگوید و اینکه چهگونه انگور به دستِ باغبانی هراتی هنگام فرمانروایی شاه شمیران که از هرات بر همۀ خراسان فرمان میراند، شراب میشود.
در نوروزنامه آمدهاست:
«… و آن باغ که درو تخم انگور بِکِشتند، هنوز برجاست، آن را به هرات غوره میخوانند و بر در شهر است و چنین گویند که نهالِ انگور از هرات به همه جهان پراکند و چندان انگور که به هرات باشد، به هیچ شهری و ولایتی نباشد. چنانکه زیادت از صدگونه انگور را نام بر سرِ زبان بگویند و فضیلت شراب بسیار است.»