چه ساده تعطیل میکنند زندهگی را
آنجا که فرمانها از درونِ قرون میآیند،
حقیقتها
انگار رؤیاهای آوازهای برخاسته از گورستانهای مقدسی اند.
حس میکنم مردهام
گاهی که جهان را با چشمهای بهروزی نمیتوانم دید.
در آن افقهای دور
چیزهایی را میبینم،
چیزهایی که
پیامرانِ پیشین هرگز از آنها سخن نگفتهاند.
من به واژهگانِ واژگونِ دهنهای بزرگی نمیاندیشم،
به معجونِ جدیدی از رنگها میاندیشم،
به کتابهای کودکان به دنیا نیامده
و به خطهای خوانای زبانهایی که هنوز الفبای آشنایی ندارند.
■
عزیزالله ایما