تا شِگفتی‌ها

باید عبور کنم،

باید عبور کنم

از مرزهای قرمزیِ فاصله‌ها.

در رگ‌های من

خونِ هیچ قبیلهٔ فاتحی جاری نیست،

در رگ‌های من

خونِ هیچ قبیلهٔ قاتلی جاری نیست.

من به تو تعلق دارم،

به تبارِ دردهایی که از دوری تو کشیده‌ام،

به تبارِ آرزوهایی که حتا خدایان

در خواب‌های پیامبرانِ جزیره‌های جنگ

روایت نکرده‌اند.

باید پرواز کنم،

پروازِ بلند

ازین همه سدهای آسمانی.

گذشته‌ام،

دیری‌ست که دیگر گذشته‌ام

از همه افق‌های آشنا،

تا به تو برسم

و به شگفتی‌های دور از همه باورها.

عزیزالله ایما

ارسال شده در شعر

بیان دیدگاه