ارابههای افتخارهای دروغین
از خیابانهای خونین
میگذرند
جنگ سرد به پایان رسیدهاست
جنگ قدرت ادامه دارد
دریغا
حقیقت هنوز همصدا با گلولههاست!
«تبسم» حقیقتِ گلِ شگفتهییست
که سرش را از تن جدا کردهاند
«فرخنده» حقیقتِ زنی که زنده زنده سوخت
در برابر چشمانِ تماشاگرِ شهری
شهری پُر از مردانِ دینفروش
شهری پُر از قاچاقچیانِ چاق
دزدان چله
و چپاولگرانِ مقدس.
سگهای گرسنۀ شهر
دور از سایۀ صفهای رأیفروشان
بر بازرگانانِ «دموکراسی» میجفند.
شاعری
ایستاده بر بلندای تنهایی
رو به رودخانهیی که سنگها
صدایش را بلند کردهاند
انگار برای اکثریت خاموشی
میخواند:
انگشتانِ روشنِ انتخاب
دستارِ طالبانیِ شب را
آتش میزنند
انگشتانِ بریدهشدۀ امید
تاکستانهای سوخته را
آب میدهند
دخترکانِ کوچههای ویرانه و تنگِ آزادی
پیوسته به آفتاب نامه مینویسند
تاریکی روایتِ رفتنیست!
عزیزالله ایما
*انگشت روشن، انگشت رنگ شدهٔ رأی دهنده است. طالبان انگشتانی را که رنگ رأی داشتند، میبریدند.